<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>فرزانش ایرانی</title>
	<atom:link href="http://www.TheIranianDream.net/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.TheIranianDream.net</link>
	<description>دکتر آیدین پورمسلمی</description>
	<lastBuildDate>Fri, 27 Jan 2012 21:26:03 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.4</generator>
		<item>
		<title>یلدا، جشن امید &#8211;  یادگار کهن ایرانشهر</title>
		<link>http://www.TheIranianDream.net/archives/2473</link>
		<comments>http://www.TheIranianDream.net/archives/2473#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Dec 2011 15:50:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدین پورمسلمی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آیینهای تاریخی ایران زمین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.TheIranianDream.net/?p=2473</guid>
		<description><![CDATA[<div class="fblike_button" style="margin:10px 0;"><iframe src="http://www.facebook.com/plugins/like.php?href=http%3A%2F%2Fwww.TheIranianDream.net%2Farchives%2F2473&#38;layout=standard&#38;show_faces=false&#38;width=550&#38;action=like&#38;font=tahoma&#38;colorscheme=light" scrolling="no" frameborder="0" allowTransparency="true" style="border:none; overflow:hidden; width:550px; height:25px"></iframe></div>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2474" title="yalda 02" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/yalda-02-e1323731225327.jpg" alt="" width="400" height="357" /></p>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">باز “یلدا/ چله/ خور روز” این جشن پیچیده در رازهای باستانی و شب مقدس غلبه نور بر تاریکی تا چند روز دیگر فرا می رسد و مردم از جنوب روسیه و فلات ایران تا شبه قاره هند آن را جشن خواهند گرفت در حالی که اغلب آنان نه از وسعت جغرافیایی و تقدس این شب آگاهند و نه به رازهای کهن نهفته در آن. جشنهایی چون یلدا و نوروز که از ایران تا غرب چین جشن گرفته می شوند به یاد ما ایرانیان می آورند که &#8220;ایرانشهر&#8221; گستره ای فرهنگی است که بسیار فراتر از مرزهایی که سرزمینهای ایرانی را از هم جدا کرده ، گسترده  است.</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">اقوام ایرانی جدا گشته از یکدیگر ناگهان با نیروی نهفته در این آیینهای باستانی هر جای دنیا که باشند ورای همه جدایی ها ناگهان در چیزی متحد می شوند که نه تنها در واقعه ای گذرا آنها را به هم پیوند می زند بلکه رویایی فراموش شده ایرانشهر را به یادشان می آورد و تا روزی که این رویا خود را در دل اسطوره ها، سنن و آیینهای ایرانی تداوم می بخشد ایران زمین همچنان زنده خواهد ماند حتی اگر هزار تکه شده باشد و همچنان چون نیرویی یگانگی بخش ما ایرانیان را در خانه و در هجرت و در هر سرزمینی به یکدیگر پیوند میزند. باشد که به کودکانمان بیاموزیم اهمیت پاسداشت آیینهای نیاکانمان را که آیینهایی چون یلدا نه فقط یک جشن بلکه راز تداوم تاریخی هویت تاریخی ما در هجوم طوفانهایی است که اقوام و تمدنهای بسیاری را به صفحات تاریخ سپرده است ولی در طی هزاران سال ما با پاسداری از زبان، اسطوره ها و آیینهای خود در ویرانگرترین تندبادهای تاریخ توانسته ایم از فرهنگ و هویت خود پاسداری کنیم و ایرانی بمانیم.</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">در تقویم ایرانی این شب مقارن شامگاه 30 آذر و انقلاب خورشیدی است که به عنوان طولانی ترین شب سال جشن گرفته می شود ولی آن چه به این شب معنایی ویژه می بخشد نه طول آن ، بلکه این حقیقت است که سراسر این شب چون نبردی است میان استیلای تاریکی در قدرتمندترین فرمانروایی خود که با تولد خورشید و غلبه نور بر طولانی ترین و گسترده ترین تاریکی ها به پایان می رسد. یلدا نمادی از پیروزی نهایی نیکی و نور بر نیروهای اهریمنی است. نبردی که یکی از بنیادی  ترین باورها در جهان بینی ایرانی است. ظلمت شب یلدا یادآور تاریخ این جهانی مردمان است که با رنج و تاریکی آلوده شده است ولی هرگز در باور ایرانی این رنج پایدار و ابدی نیست و سرانجام اهریمن با تولد نور نابود خواهد شد.</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2479" title="Yalda_Sun_Night1" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/Yalda_Sun_Night1.jpg" alt="" width="288" height="216" /><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl">جشنهای باستانی مرتبط با شب یلدا بسیار گسترده و در بر گیرنده گستره وسیعی از سرزمینها و اقوام گوناگون است، اگرچه جشن گرفتن اعتدال زمستانی در بعضی ملتهای دیگر به جز آریاییان نیز مشاهده شده است ولی می توان آن را فصل مشترک اقوام آریایی- ایرانی و یادگار فرهنگ مشترک کهن آنها در زمانی دانست که در کنار هم می زیسته اند. از 4000 سال پیش از میلاد می توان این جشن آیینی را درشاخه های مختلف آریاییان ازتمامی اقوام شمالی نوردیک و ژرمن و از ایران تا آلمان و لیتوانی و از هند تا مردم ویناخ در سرزمینهای جنوبی روسیه مشاهده کرد و حتی تاثیر آن بر مردمان سرزمینهای دوردست چون ژاپن از طریق اقوام آریایی آینو که از روسیه وارد ژاپن شدند و بر سلسله مهم یاماتو تاثیر بسیار گذاشتند و یا مصر از طریق پیوند مصریان با اقوام آریایی هیتی نیز موضوعی قابل مطالعه است.</h4>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl">در این میان سرزمینهایی وجود دارند که ارتباط آنها با این سنت چون رازی دور از دسترسی باقی مانده است چون تمدن شگفت انگیز مایا در امریکای جنوبی که آنان نیز این شب را با درکی یکسان از تولد ایزد خورشید جشن می گرفته اند. امری که می تواند تصادفی باشد ولی جشن گرفتن یلدا در کنار تقسیم بندی های مشابه سال و هفته و حتی جزییاتی چون 5 روز دزدیده پایان سال (خمسه مسترقه) و شباهتهای کم نظیر هنر بومیان امریکای مرکزی با تصاویر منقوش بر اشیاء کشف شده در تمدن جیرفت و فرضیه پیشین مهاجرت بومیان امریکا از آسیا می تواند ارتباطهای باستانی این تمدنها و ریشه بسیار کهن این جشن را در جایی دورتر از هر تاریخ مکتوبی آشکار سازد. در این جستار نگاهی خواهم داشت به اقوامی که این شب را جشن می گیرند و تقارن های جالب توجه در میان سنن این اقوام. بخشی از آنچه در ادامه می آید حاصل بررسیهای اخیر نویسنده است و برای نخستین بار منتشر می شود.</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2480" title="winter_solstice_by_rosenkreutz1" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/winter_solstice_by_rosenkreutz1-e1323745156622.jpg" alt="" width="350" height="271" /><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl">این شب با آیین باستانی خورشید روز  &#8220;خور روز&#8221; که در آیین باستانی مهر (میتراییسم) ایرانی و سپس رومی متقارن است و هم نزد ایرانیان و هم رومیهایی که بر این آیین بودند روز تولد میترا &#8220;مهر&#8221; پیامبر باستانی ایرانی روزی مقدس به شمار می رفته است. ایرانیان باستان این روز را خورشید روز &#8220;خور روز&#8221; دانسته و این شب را به عنوان شب زایش مهر یا خورشید جشن می گرفته اند و به عنوان یک آیین باستانی در دامنه های البرز تا دمیدن سپیده به انتظار طلوع خورشید می نشسته اند و پیروزی مهر و شکست اهریمن را با خواندن دعایی با نام &#8220;نی ید&#8221; جشن میگرفته اند. این شب به عنوان شب تولد میترا ایزد مهر و همچنین مهر پیامبر ایرانی در آیین های باستانی ایرانیان شناخته شده است و شگفت انگیز آنکه این سنت از فلات ایران تا شبه قاره تداوم داشته و حتی مردم بنگلادش نیز این شب را &#8220;شب نور&#8221; دانسته و گرامی می دارند. در دوره های بعدی نیز مزدکیان وخرم دینیان این روز را خرم روز نامیده و گرامی داشته اند. شاید توجه به این نکته نیز جالب توجه باشد که ما ایرانیان کلمه &#8220;مهر&#8221; را هم به معنای خورشید و هم به معنای عشق و محبت به کار می بریم و نور دانستن محبت نشان از اهمیت ویژه این واژه و انطباق این مفاهیم در فرهنگ ایرانی دارد.</h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl">این روز تقارن نسبی با زاد روز میلاد عیسی مسیح در تاریخ 25 دسامبر دارد که توسط تمام مسیحیان جهان جشن گرفته می شود. جالب است بدانیم مطابق روایت انجیل لوقا، عیسی مسیح در تابستان و نه زمستان متولد شده است. در انجیل لوقا آمده است :</h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: right;">
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl"><em> &#8220;و در <span style="text-decoration: underline;">ماه ششم</span> جبرئیل فرشته از جانب خدا به بلدی از جلیل که ناصره نام داشت فرستاده شد . نزد باکره نامزد مردی مسمی به یوسف از خاندان داود و نام آن باکره مریم بود . پس فرشته  نزد او داخل شده ، گفت : سلام بر تو ای نعمت رسیده . خداوند با توست و تو در میان زنان مبارک هستی . &#8220;</em></h4>
<p style="text-align: right;"><em><span style="color: #ffffff;">.</span></em></p>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl">مطابق تقویم مذهبی یهود این ماه ماه پایانی تابستان و تولد عیسی مسیح باید در تابستان بعد باشد و در تایید این موضوع در انجیل لوقا همچنین روایت تولد مسیح همزمان با فصل چرای گوسفندان ذکر شده است حال آنکه هیچ شبانی گوسفندان خود را در زمستان به چرا نمی برد! و چرا هیچ اشاره ای به نشانگان زمستان در تولد عیسی مسیح نیست؟ نکته اینجاست که در این مورد نیز امپراتور کنستانتین پس از پذیرش مسیحیت  به دلیل وجود اختلافات در تولد مسیح  در سال 325 میلادی شورایی به نام شورای اول نیکائا (First Council of Nicaea)  را تشکیل داد تا اصول دین مسیح را بنیان گذارند در این شورا و شورای بعدی بود که اناجیل اربعه رسمیت یافت و در مورد زمان تولد حضرت مسیح تصمیم گیری شد اگرچه هنوز نیز در این مورد اختلاف وجود دارد و کلیسای گریگوری و ارتدوکس 6 ژانویه را زادروز مسیح می شمارند. ولی چرا 25 دسامبر؟ پاسخ به این سوال وقتی جالب می شود که باز به گسترش میتراییسم در روم و محبوبیت آیین خورشیدروز و باور شکست تاریکی در این شب برگردیم روزی که آنرا زادروز تولد میترا یا مهر می دانسته اند.گاهشماری مورد استفاده رومیان گاهشماری یونانی بوده است و دلیل جابجایی تاریخ تولد مسیح از 21 دسامبر به 25 دسامبر ناشی از یک خطای محاسباتی بوده است که امروزه مورخین بسیاری این احتمال را مورد تاکید قرار داده اند.</h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;">آیا هرگز از خود پرسیده ایم که چرا روز مقدس و تعطیل هفته نزد مسیحیان Sunday یعنی ترکیبی از Sun یعنی خورشید و Day به معنای روز است؟ آیا این صرفا تقارنی تصادفی میان میتراییسم یا آیین مهر که خورشید و مسیحیت است که مسیحیان روز مقدس هفته خود ا خورشیدروز نامیده اند و درمیتراییسم روز آخرهفته مهرشید یا روز خورشید است  ؟ جالب ایت بدانیم که این روز نخستین بار توسط کنستانتین نخستین امپراتور روم در سال 321 میلادی و با نام روز خورشید تعطیل شد. دلیل آن گسترش میتراییسم در رم و مقدس بودن مهرشید نزد مردم و سربازان رومی بوده است که برای گسترش سریع مسیحیت بهترین راه استفاده از سنتهای جاری و تغییر معنای آنها بوده است! روز 21 دسامبر یا همان شب یلدا یکی از بزرگترین جشنهای ملی رومیان در امپراطوری روم پیش از پذیرش مسیحیت بوده است که با نام &#8220;دیوالیا&#8221; Divalia  و به افتخار خورشید بازگردنده  (returning sun) در غالب یک فستیوال ملی جشن گرفته می شده است.</h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;">در سالهای اخیر بقایای معابد و مهرابه های میترایی که نه تنها در آسیایی صغیر و فلات ایران که حتی با وسعت بسیار در اروپا از ایتالیا تا آلمان، ایرلند وانگلستان بدست آمده اند و تصاویر منقوش در این معابد کمک کرده اند تا اطلاعات جدید از میترا این چهره مرموز تاریخ حاصل گردد. اطلاعاتی که به روشنی نشان از شخصیتی مستقل از ایزد باستانی با عنوان مهر نجات بخش و پیامبر ایرانی می دهد که آیینی بسیار مدون و البته راز آمیز را نمایندگی می کند پیامبری که تحت تاثیر نشانگان میترا و بازگشت او ظهور می کند و دهها تصویر، مجسمه و معابد باقیمانده از آیین او نشان از گسترش منحصر به فرد این آیین، اندکی پیش از تولد مسیح به ویژه در امپراطوری روم دارد آیینی که امروز کلیسای کاتولیک و به طبع آن بسیاری حتی در دانشگاههای جهان غرب با اطلاق نام کلی پاگانیسم یا شرک وزندقه می کوشند آنرا به فراموشی بسپارند و به سادگی از آن بگذرند.</h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: right;"><img class="aligncenter size-full wp-image-2507" title="codex_1rfgh" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/codex_1rfgh-e1323790840496.jpg" alt="" width="550" height="262" /><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl">در رابطه با ارتباط سنتهای کلیسای کاتولیک و آیینهای میترایی به ویژه در رابطه با آیینهای مرتبط با جشن سال نو (کریسمس) سخن بسیار است که آن را به بعد موکول می کنیم. ولی ذکر این نکته دارای اهمیت است که روزهای 17 تا 25 دسامبر در سنتهای مسیحی به عنوان آخرین هفته پیش از تولد مسیح جشن گرفته می شوند و هر روز نامی ویژه و آوازهای مخصوص به خود و عبادتهای خاص خود را داراست و نکته بسیار جالب در این رابطه این است که روز 21 دسامبر که در سنتهای باستانی هندو اروپایی زاد روز خدای خورشید (مهر/میترا) است در این مراسم عبادی که آنتیفون  antiphon نامیده می شود با نام اورینس  Oriens یا خورشید طلوع کننده شناخته می شود و خود کلمه اورینس در لاتین شرق معنا می دهد که نقطه ظهور و تولد خورشید(مهر) است. شعر بسیار معروف زیر در رابطه با این روز به عنوان یک پیشگویی در قالب یک سرود کلیسایی در این روز خوانده می شود که نظرتان را به متن لاتین و همچنین ترجمه انگلیسی این متن و یک اشتباه عجیب ترجمه که به طور وسیع در دنیای انگلیسی زبان مورد استفاده قرار می گیرد جلب می کنم.</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: left;"><span style="text-decoration: underline;"><span style="color: #ff0000;">:</span><span style="color: #ff0000;">Latin</span></span><br />
O Oriens,<br />
splendor lucis aeternae, et sol justitiae<br />
veni, et illumina sedentes in tenebris, et umbra mortis</h4>
<h4 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: left;"><span style="text-decoration: underline;"><span style="color: #ff0000;">:</span><span style="color: #ff0000;">English</span></span><br />
O Morning Star<br />
splendour of light eternal and sun of righteousness<br />
Come and enlighten those who dwell in darkness and the shadow of death</h4>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl">همان طور که دیده می شود در تصنیف فوق کلمه شرق در زبان لاتین Oriens که به استعاره از خورشید و نقطه تولد آن استفاده می شود به دلایل نامعلومی به ستاره ترجمه شده است ولی تصویر و نماد این روز که در زیر می بینید به خوبی معنای این روز را آشکار می سازد.</h4>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2488" title="220px-Gerokreuz_full_20050903" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/220px-Gerokreuz_full_20050903.jpg" alt="" width="220" height="342" /></p>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl">در رابطه با جشن گرفتن شب یلدا توسط رومیان به این اشاره شد که آنها این جشن را <em>دیوالیا</em> می نامیدند و جالب این که این جشن با نام مشابه<em> دیوالی </em>و یا <em>دیپاوالی</em> در میان هندوها نیز با عنوان جشن غلبه نور بر روشنایی شناخته شده و  هندوها، سیکها و جینیها این روز را به عنوان غلبه نور بر تاریکی جشن می گیرند و تصاویر زیر مربوط به مراسم سالانه این جشن ملی هندوهاست.</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2486" title="DiwaliCard_Animated" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/DiwaliCard_Animated-e1323750145534.gif" alt="" width="520" height="235" /><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl">شب یلدا همچنین با روز جشن میلاد  دیلا ماخ  Deela-Malkh خدای خورشید باستانی مردم ویناخ  Vainakh که قزاقهای شمالی و مردم ساکن در مناطق امروزی چچن اینگوش و شمال گرجستان هستند متقارن است. اغلب این مردم امروزه مسلمان هستند ولی همچنان این آیین باستانی آریایی را در این شب جشن می گیرند. سمبل خدای خورشید این مردم یعنی دیلاماخ را در تصویر زیر می توانید مشاهده کنید که شباهت آن با سوایستکا swastika (<a title="Sanskrit language" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Sanskrit_language">Sanskrit</a>: स्वास्तिक) که نماد شناخته شده آریاییان که بعدها توسط هیتلر و حزب نازی آلمان برای تاکید بر ریشه آریایی ژرمن ها مورد استفاده قرار گرفت نیازمند توضیح بیشتر نیست.</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2489" title="Deela-Malkh_Fylfot" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/Deela-Malkh_Fylfot.png" alt="" width="147" height="147" /><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl">روز 21 دسامبر به عنوان جشن یوله Yuleدر آلمان نیز جشن گرفته می شده است و امروزه نیز در کشورهای نوردیک فارغ از پیشینه متفاوت این جشن نام دیگری برای کریسمس محسوب می شود. در شکل باستانی این جشن، هدف این مراسم جشن گرفتن تولد خدای بزرگ شاخدار شکار – خدای خورشید در آیین ویکا Wicca  بوده است که به عنوان آیینی نئوپاگان احیاء مجدد یافته است.</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2490" title="bu-udfg_2k___kgrhqz__iwev1_0eedbbmcst2qvdq___12" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/bu-udfg_2k___kgrhqz__iwev1_0eedbbmcst2qvdq___12-e1323774016730.jpg" alt="" width="600" height="284" /><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl">در لیتوانی درست در همین روز یعنی 21 دسامبر که مصادف با شب یلداست جشنی گرفته می شود که زیماسوتکی Ziemassvetki نامیده می شود که هدف از آن شادی به دلیل باززایش خورشید است و غذاهایی خورده می شوند که همگی اشکالی دارای انحناء و یادآور شکل خورشیدند مانند نخود، لوبیای گرد ، تخم مرغ و سوسیس هایی که به شکل گرد درست می شوند. در تمام طول مدت جشن آتشی روشن نگاه داشته می شود که باور دارند به تولد خورشید کمک خواهد کرد.</h4>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl">- گروهی از بومیان اسکاندیناوی نیز که آنها را سامی sami میخوانند و خود را فرزندان خورشید “Paiven parneh” می دانند و حتی پرچمشان که در زیر مشاهده می کنید خورشیدی را در مرکز خود نقش بسته است و از سوئد و فنلاند و نروژ تا غرب روسیه پراکنده اند نیز این روز با نام تولد الهه خورشید بی وه Beiwe جشن می گیرند.</h4>
<p>.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter size-full wp-image-2491" title="250px-Sami_flag_svg" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/250px-Sami_flag_svg.png" alt="" width="250" height="186" /><strong>پرچم سامی های اسکاندیناوی</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ffffff;">.</span></strong></p>
<h4 style="text-align: right;">و اما نگاهی داشته باشیم به ملتهای غیر آریایی/ایرانی که این آیین را جشن می گیرند ولی تماس تاریخی و امکان تاثیر فرهنگ آریایی (نویسنده بر این باور است که مهاجرت آریایی ها نه به ایران بلکه از ایران آغاز شده است . لذا هر جا واژه آریایی استفاده شده در نزد نویسنده هم معنا با ایرانی است ولی برای عدم تداخل این باور در این متن از واژه آریایی استفاده شده است) بر آنها قابل مطالعه است:</h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;"><span style="text-decoration: underline;">نخست مصریان:</span> <strong>بررسی اسطوره شناسی و تاریخی اسطوره-ایزد میترا موضوعی بسیار مفصل و خارج از مقدورات این مکتوب است ولی به همین اندازه بسنده می کنیم که این ایزد که پاسدار آریاییان و ایزد خورشید بوده است با ارابه چهار اسبه خود آسمان را می پیموده ودر روز رستاخیز نیز آناهیتا ایزد بانوی آب در کنار او بر این ارابه ظهور خواهد کرد. این خدای باستانی در یونان در ردای ژوپیتر و در مصر با عنوان هوروس (خدای خورشید)  با همانندی بسیار ظهور مجدد پیدا کرده است که درباره انتقال میترا به مصر می توان به فرعون آریایی نژاد مصر&#8221;آخن آتون&#8221; اشاره کرد که مادرش آریایی نژاد و همسرش &#8220;نفرتی تی&#8221; از آریایی های میتانی بودندو هم او بود که آیین یکتاپرستانه آتون را با شنیدن سرود خورشید درمصر بنیان گذارد  که به اعتقاد بسیاری از جمله فروید ریشه مستقیم در آیینهای باستانی آریایی داشته است.</strong></h4>
<p><strong><span style="color: #ffffff;">.</span></strong></p>
<p><strong><img class="aligncenter size-full wp-image-2504" title="ccccccc1" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/ccccccc1-e1323789714898.jpg" alt="" width="400" height="364" /><br />
</strong></p>
<p><strong><span style="color: #ffffff;">.</span></strong></p>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl">حدود 4000 سال پیش یلدا با عنوان شب باز زاییده شدن خورشید در مصر جشن گرفته می شده است و این روز را روز بازگشت هورس Horus خدای خورشید می دانسته اند و جالب این که این روز در تقارن با افسانه پیشگویی پیروزی نهایی هورس خدای روشنایی بر خدای سوتخ Sutekh   که معادل اهریمن در اساطیر مصر است نیز می باشد. نبردی که در دریاچه اوزیریس یا همان دریاچه آتش رخ می دهد و برای همیشه با شکست سوتخ به قلمرو تاریکی پایان می بخشد. نکته جالب توجه دیگر این که هوروس یا خدای خورشید مصر باستان حافظ &#8220;مات&#8221; که خود هم یک قانون و هم یک ایزد است. &#8220;مات&#8221; خدای راستی ، پیمان و عدالت است و هورس فراعنه را برای پاسداری از این قانون/خدا به عنوان نگهبان &#8220;مات&#8221; برگزیده است و به همین دلیل بوده که فراعنه نیز لباس &#8220;مات&#8221; را در بر می کردند تا این وظیفه را یادآوری کنند. شباهت آوایی و زبان شناختیMaat و ایزد آریایی میتر Mither مشابهت بسیار با مات ایزد راستی ، پیمان و عدالت دارد که بعدها در &#8220;مهر&#8221; که پیامبری در تجسم این ویژگیهاست تولد می یاید.</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;">نکته جالب دیگر این است که هر دو ایزد &#8220;<em>مات</em>&#8221; و &#8220;<em>میتر</em>&#8221; وظیفه قضاوت ارواح مردگان و داوری را بر عهده دارند و در تصویر زیر نقشی از ایزد مات و در زیر آن ایزد مهر/ میترا را سوار بر ارابه خود می بینید که عرصه آسمان را می پیماید. مجسمه طلایی میترا بر اربه آسمان پیمایش که آناهیتا ایزد آبها و زایش او را همراهی می کند تندیسی از دوران مادهاست که همراهی این دو را در روز نبرد پایانی به تصویر کشیده است. روزی که هر دو با هم ظهور خواهند کرد.</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2505" title="jesus-as-mithras-3501fg" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/jesus-as-mithras-3501fg-e1323790119758.jpg" alt="" width="400" height="349" /></p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: right;"><strong>تمدن دومی که این روز را جشن می گرفته است تمدن مایاها (از بومیان امریکای مرکزی) و چند فرهنگ دیگر باستانی در این منطقه هستند.</strong> <strong>در تقارنی شگفت تمدن مایایی که تمدنی دورافتاده در قاره امریکا بوده است در تقویم خویش این روز یعنی 21 دسامبر را مقدس دانسته و نخستین دوره تمدن مایایی که آن را “نور و زمان”- light and time نامیده اند در 21 دسامبر 3314 قبل از میلاد آغاز شده و روز پایانی این تقویم که آن را پایان تاریخ انسان و خروج او از تاریکی زیر زمین دانسته اند 21 دسامبر سال 2012 یعنی سال آینده خواهد بود که به دلیل نزدیک بودن توجه بسیاری را در جهان به خود مشغول داشته است. تقارن یلدا  با روز مقدس تقویم مایایی شاید برای اولین بار است که در توسط مقاله طرح می گردد که توسط نگارنده در بررسی تقویم مایایی و دوره های 13 گانه آن حاصل شده است. جالب آن که بسیاری 21 دسامبر 2012 را پایان تاریخ و مصادف با جنگ یا نابودی بزرگ می دانند ولی آنچه از تقویم مایایی برمی آید کاملا برخلاف این اعتقاد عمومی است. این پیشگویی نه بر نابودی که بر پیروزی نور بر تاریکی و خروج انسان از قلمرو تاریکی اشاره دارد که تحقق آن در یلدای سال 2012 پیشگویی شده است.</strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong><span style="color: #ffffff;">.</span></strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong><img class="aligncenter size-full wp-image-2503" title="bbbbbbbb" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/bbbbbbbb-e1323789222605.jpg" alt="" width="580" height="318" /></strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong><span style="color: #ffffff;">.</span></strong></p>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl">گروهی دیگر از بومیان قاره امریکا به نام زونی Zuni که امروز تنها نزدیک بخ 7000 نفر از آنان در نزدیکی مرزهای مکزیک زندگی می کنند و آنها را باقی مانده از قبیله و مردم پوبلو  Pueblu میدانند نیز روز 21 دسامبر و تولد خدای خورشید را جشن می گیرند. این مردمان معتقدند که از دروازه ای مخفی و از بعدی دیگر صدها سال پیش اجدادشان به امریکا آمده اند و این دروازه مخفی را شیپاپو Shipapu می نامند. زبان این مردم هیچ قرابتی با سایر زبانهای بومیان امریکا ندارد و سنتهای آنان نیز که به آن شدیدا دل بسته اند منحصر به خود آنهاست. در زیر تصویر دو نماد مقدس آنان را می بینید.</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2495" title="zuni-sunface-turqmop-D" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/zuni-sunface-turqmop-D.jpg" alt="" width="495" height="321" /><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;" dir="rtl">این جشن در ژاپن نیز در حدود قرن هفتم میلادی به افتخار آماتراسو اوکامی <strong>Amaterasu-ōmikami</strong> (天照大神／天照大御神) الهه خورشید که نام او نیز به معنای نوری که در بهشت می درخشد در برپا می شده است. او حافظ خاندان سلطنتی ژاپن نیز شمرده شده است. در ابتدای این جستار به تاثیر آینوهای آریایی تبار بر نخستین تمدن های شناخته شده ژاپن اشاره شد ولی در این رابطه کتاب &#8220;سلسله یاماتو در ژاپن و تمدن باستانی پارس&#8221; نوشته دکتر شهاب ستوده نژاد تحقیقی بسیار جامع و قابل توجه و خواندنی است.</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2496" title="xiva" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/xiva-e1323777637139.jpg" alt="" width="600" height="250" /><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;">پیش از به پایان بردن این جستار نیک است اگر نگاهی دوباره داشته باشیم به استفاده از نماد خورشید در اسطوره/ ایزدان ایرانی. <strong>به تصاویر زیر توجه کنید دایره نمادی از خورشید است و حلقه که نمادی از مهر که همزمان ایزد مهر و پیمان است در این تصاویر قابل مشاهده اند.آنچه ریشه ایرانی/آریایی این نماد که در دستان و یا در بالای سر فروهر، میترا، هورس و ویکا و مغان مادی دیده می شود را می تواند تایید کند قدمت این نماد نزد آریاییان است. نزدیک ترین احتمال دیگر به دلیل قدمت تمدنی مصریانند که ممکن است استفاده از این نماد نخست از سوی آنان صورت پذیرفته باشد و سپس سایر ملل از آنان اقتباس کرده باشند که به دلیل روشنی قابل رد است زیرا این نماد در قوم هیتی که آریایی نژاد بوده و توسط مصریان نابود شده اند نیز دیده شده است با تاریخی کهن تر از مصریان و همچنین این نماد بر مقبره کیاکسار (cyaxares) بنیان گزار پادشاهی ماد که در کردستان دفن است نیز موجود است که نشانگر وجود این نماد پیش از هخامنشیان در میان اقوام آریایی است. </strong></h4>
<p><strong><span style="color: #ffffff;">.</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><img class="aligncenter size-full wp-image-2498" title="1fggg" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/1fggg-e1323781902907.jpg" alt="" width="590" height="264" />مقبره کیاکسار در کردستان &#8211; یک مغ ماد با حلقه مهر</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ffffff;">.</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><img class="aligncenter size-full wp-image-2499" title="ghjkl" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/ghjkl-e1323782226193.jpg" alt="" width="400" height="359" />تصاویری متاخرتر در دوره های هخامنشی و ساسانی</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ffffff;">.</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><img class="aligncenter size-full wp-image-2500" title="Cernunnos" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/Cernunnos-e1323783400964.jpg" alt="" width="400" height="286" /></strong></p>
<h4 style="text-align: center;">ویکا ایزد خورشید اقوام نوردیک و ژرمنها با حلقه مهر در دست</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: center;"><img class="aligncenter size-full wp-image-2501" title="hhhhhhhhhh" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/hhhhhhhhhh-e1323785951712.jpg" alt="" width="580" height="343" />حلقه مهر/خورشید/پیمان در دستان میترا &#8211; نگاره ها عمدتا در ارمنستان و ناحیه آناتولی یافت شده اند و نه در ترسیم میترا در میتراییسم رومی</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;">در پایان شاید مناسب باشد به این مهم نیز اشاره شود که ریشه کلمه <em>مسیح</em> را می توان در واژه آریایی &#8220;<em>می</em>&#8221; باز جست که &#8220;<em>دوستی</em>&#8221; معنا می دهد و همچنین &#8220;<em>میتر</em>&#8221; نیز با همین معنا به کار برده شده و &#8220;<em>میذ</em>&#8221; نیز میانجی گری و شفاعت معنا شده است. کلمات mediator  ، medium, medicine, media در زبان انگلیسی همچنان این معنا را حفظ کرده اند. این واژه بعدها با شکل &#8220;<em>میشی</em>&#8221; و &#8220;<em>میسی</em>&#8221; و در نتیجه &#8220;<em>مسیح</em>&#8221; به کار برده شده است و اصولا ارتباطی با کلمه مسح عربی به معنای آب یا روغن مالیده شده ندارد. در نوشته های پهلوی نیز میترا به تمام اشکال میثر، میهر، میر نوشته شده است. می توان گفت باور به ظهور یک نجات دهنده یکی از ریشه ای ترین باورهای اقوام ایرانی است که در جشن مهر (یلدا) تجلی یافته و برای هزاره ها ایمان آنها را به غلبه پایانی نور بر تاریکی و نیکی بر بدی و دفع اهریمن از جهان و پیروزی یکتاپرستی بازتاب داده است.</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;">آیدین پورمسلمی<br />
آذر 1390</h4>
<div class="fblike_button" style="margin:10px 0;"><iframe src="http://www.facebook.com/plugins/like.php?href=http%3A%2F%2Fwww.TheIranianDream.net%2Farchives%2F2473&#38;layout=standard&#38;show_faces=false&#38;width=550&#38;action=like&#38;font=tahoma&#38;colorscheme=light" scrolling="no" frameborder="0" allowTransparency="true" style="border:none; overflow:hidden; width:550px; height:25px"></iframe></div>
]]></description>
		<wfw:commentRss>http://www.TheIranianDream.net/archives/2473/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نگاهی به اسناد تاریخی حضور سه مغ ایرانی بر بالین میلاد مسیح</title>
		<link>http://www.TheIranianDream.net/archives/2404</link>
		<comments>http://www.TheIranianDream.net/archives/2404#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 11 Dec 2011 15:04:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدین پورمسلمی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.TheIranianDream.net/?p=2404</guid>
		<description><![CDATA[<div class="fblike_button" style="margin:10px 0;"><iframe src="http://www.facebook.com/plugins/like.php?href=http%3A%2F%2Fwww.TheIranianDream.net%2Farchives%2F2404&#38;layout=standard&#38;show_faces=false&#38;width=550&#38;action=like&#38;font=tahoma&#38;colorscheme=light" scrolling="no" frameborder="0" allowTransparency="true" style="border:none; overflow:hidden; width:550px; height:25px"></iframe></div>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2406" title="witnessing-divine-04" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/witnessing-divine-04-e1323594532570.jpg" alt="" width="620" height="250" /></p>
<h5 style="text-align: center;">سه مغ پارسی به دیدار مسیح تازه متولد شده می روند &#8211; کلیسای سن آپولینار Sant&#8217;Apollinare شهر راون  Ravenna ایتالیا- قرن ششم میلادی</h5>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;">این روزها دوباره به سالروز میلاد مسیح نزدیک می شویم. یکی از داستانهای بسیار معروف شناخته شده در ارتباط با تولد مسیح، روایت انجیل متی از &#8220;سه ماگی/مغ&#8221; ی Three wise men/ Three Magi است که ستاره تولد مسیح نجات دهنده و پادشاه یهودیان را در آسمان دیدند و راهی طولانی را از شرق تا اورشلیم پیمودند تا مسیح تازه متولد شده را بیابند و هدایای خود را تقدیم او دارند. آنها با &#8220;هرود&#8221; حاکم رومی اورشلیم ملاقات می کنند و پیشگویی خود را بر او بازگو می کنند و از او می خواهند تا بگوید این پادشاه یهودیان کجا زندگی می کند.</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">هرود با شنیدن داستان شگفت انگیز آنها کاهنان یهود را احضار می کند و از آنها می پرسد مسیح شما در کجای این سرزمین ظهور خواهد کرد و آنها می گویند مطابق پیشگویی ها این نقطه بیت اللحم Bethlehem  خواهد بود. هرود از مغ ها می خواهد که به سوی بیت اللحم حرکت کنند و اگر کودک را یافتند به او اطلاع دهند تا او نیز به کودک ایمان آورده و او را گرامی دارد. آن سه ماگی (مغ) به بیت اللحم می روند و مسیح را می یابند و هدایای خود را تقدیم او می دارند ولی بر اساس الهامی محل تولد و کودک را به هرود معرفی نمی کنند و از راهی که آمده اند به سوی شرق (ایران) باز می گردند.</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">این ملاقات که آن را با عنوان ستایش مسیح توسط ماگی ها &#8220;Adoration of the magi&#8221; می شناسند، ملاقاتی بسیار مهم و یکی از نشانگان برگزیده شدن مسیح نزد مسیحیان است و هر سال اندکی پیش از کریسمس و میلاد مسیح داستان ملاقات این سه مغ در کلیساها نقل می شود و مجسمه هایی برای نمایش این داستان در معرض دید عموم قرار می گیرد.</h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: right;"><strong>در میان انجیلهای چهارگانه شناخته شده  &#8221;Canonical gospels&#8221;، </strong><strong>انجیل متی &#8220;Gospel of Mattew&#8221;</strong><strong> تنها انجیلی است که به جزئیات تولد، تعمید، مرگ و رستاخیز عیسی مسیح پرداخته است که داستان این ملاقات نیز در این انجیل شرح داده شده است. توافق عمومی بر این است که این انجیل تقریبا در اواخر قرن اول میلادی جمع آوری شده است و قدیمی ترین انجیل بین چهار انجیل است اگرچه در این که براستی متیو &#8220;Mattew&#8221; یکی از حواریون عیسی مسیح آن را نوشته باشد تردیدهایی وجود دارد. این انجیل به دلیل حالت شعرگونه و روانی متن و داستانهای آن بسیار در میان مسیحیان محبوب است.</strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong><span style="color: #ffffff;">.</span></strong></p>
<h4 style="text-align: right;">داستان این سه نفر در انجیل متی با نام &#8220;The Magi&#8221; ماگی ها (مغ ها) روایت گردیده است ولی بعدها به دلایلی شاید به عمد و یا به دلیل بی معنا و غریبه بودن واژه &#8220;ماگی&#8221; برای خواننده عام، داستان &#8220;ماگی ها&#8221; نام های دیگری در نزد عموم یافت که از جمله معروفترین این نامها عنوان &#8220;سه مرد دانای شرقی&#8221; (Three wise men) و یا همچنین عنوان &#8220;سه پادشاه از شرق&#8221;  (Three kings from east) است که عنوان نخست شایع ترین عنوان برای روایت داستان در دنیای امروز مسیحی است. امروزه در جشنهای کریسمس و تولد عیسی مسیح این داستان نیز به عنوان بخشی از سنتهای مرتبط با تولد مسیح جشن گرفته می شود. که در زیر می توانید تصاویری از مراسم مرتبط با این داستان را ببینید.</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2409" title="article-0-0C93692A000005DC-355_636x411" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/article-0-0C93692A000005DC-355_636x411-e1323596525452.jpg" alt="" width="620" height="358" /></p>
<p style="text-align: right;">.</p>
<h4 style="text-align: right;">همانطور که دیده می شود در اغلب این بازسازی ها این سه نفر به صورت سه مرد در لباس عربی، سه پادشاه و یا سه نفر در پوششی که شرقی بودن آنها را تداعی کند تصویر می شوند که به نوعی نمادی برای تقدیس مسیح توسط جهان شرق است ولی آیا در گذشته های دور نیز تصویر این سه نفر این گونه بوده است؟</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">پیش از پاسخ به این سوال شاید مناسب باشد که نخست توضیح کوچکی در رابطه با کلمه به کار رفته برای این سه نفر در انجیل متی یعنی &#8220;ماگی&#8221;  بدهیم که بدلیل نامانوس بودن واژه برای مخاطبان غربی در سالهای اخیرحذف و با عبارات &#8220;سه مرد دانا&#8221; و یا &#8220;سه پادشاه&#8221; جایگزین گشته است. این هم ترجمه <span style="text-decoration: underline;">متن اصلی از انجیل متا</span> (باب دوم بند یکم):</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><em>چون عیسی در ایام هیرودیس پادشاه در بیت لحم یهودیه تولد یافت ناگاه مجوسی چند از مشرق به اورشلیم آمده گفتند: کجاست آن مولود که پادشاه یهود است زیرا که ستاره او را در مشرق دیده‌ایم و برای پرستش او آمده‏ایم.</em></h4>
<p style="text-align: right;"><em><span style="color: #ffffff;">.</span></em></p>
<h4 style="text-align: right;">و این هم متن اصلی انگلیسی:</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: left;">:Matthew 2:1-12<br />
After Jesus was born in Bethlehem in Judea, during the time of King Herod, Magi from the east came to Jerusalem and asked, Where is the one who has been born king of the Jews? We saw his star when it rose and have come to worship him</h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: right;">
<p><strong> </strong></p>
<h4 style="text-align: right;">جالب اینجاست که تعداد این مردان در منابع مسیحی ذکر نشده است ولی تقریبا حتی در قدیمی ترین تصاویر موجود ترسیم شده از ملاقات آنها با مسیح آنها سه نفر ترسیم شده اند که امروزه به نامهای کاسپر (Caspar)، ملچیور (melchior) و بالتازار (balthazar) مشهورند. و اما این کلمه &#8220;ماگی&#8221; که در ترجمه های انجیل متی به فارسی &#8220;مجوس&#8221; ترجمه شده است از کجا ریشه گرفته است؟</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">در خارج از سرزمین ایران برای نخستین بار با کلمه &#8220;ماگوس&#8221; و جمع آن &#8220;ماگی&#8221; در آثار هرودت تاریخ نگار یونانی می بینیم. (تاریخ نگاری که اگرچه غرب پدر تاریخش می داند ولی نگاه سرشار از تعصب و عدم بی طرفی او در روایت تاریخ، روایتهای او را در رابطه با ایران زمین به دلیل جنگهای ایران و یونان با تردید جدی مواجه می سازد.) هرودت 520 سال پیش از میلاد مسیح و شش قرن قبل از نوشته شدن انجیل متی واژه &#8220;ماگوس&#8221; را با دو معنا به کار می برد نخست آن را به عنوان تیره ای از مردم ماد مطرح می سازد و سپس از ماگی ها (مغ ها) به عنوان طبقه ای مقدس در ایران زمین نام می برد ولی دیگر اشاره ای به قومیت آنها (مادی بودن آنها) نمی کند. (کتاب تواریخ صفحات 101 و 132).</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">تقریبا امروز این توافق وجود دارد که این  واژه (ماگی) صورت جمع (plural) برگردان یونانی کلمه &#8220;مغ&#8221; پارسی است که بعدها در زبان لاتین نیز همان شکل یونانی خود یعنی &#8221;ماگوس&#8221; که فرم مفرد ماگی است را حفظ کرده و در زبان عربی نیز ماگوس/ مغ،  &#8221;مجوس&#8221; تلفظ گردیده است. اعراب نخست این واژه را برای طبقه روحانیان در ایران و سپس آن را برای تحقیر و متفاوت دانستن ایرانیان برای همه آنها به کار بردند. فارغ از آن که دانش ورزی و خرد آن چنان با نام مغ &#8220;ماگی&#8221; پیوند خورده است که تا حتی دوران رنسانس واژه ماگوس مفهومی مترادف دانشمند، ستاره شناس و حکیم باستانی داشته است که تاثیر آن بر واژه های لاتین مشتق از ماگوس/ ماگی Magus/ Magi حتی تا امروز آشکار است.</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">در اکثر واژه نامه های انگلیسی کلمه ماگی معادل با طبقه ای روحانی در میان ایرانیان معنا شده است. دیکشنری وبستر این گونه ماگی را معنا کرده است:</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: left;">Magi.1 : a caste of priests, philosophers, and magicians, among the persians; hence, any holy men or sages of the East</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;">به نظر می رسد به صورت تاریخی واژه &#8220;مغ/ ماگوس&#8221; با یک آیین، خرد و نیروهایی معنوی پیوند خورده است. کلمات زیر در زبان انگلیسی همه از ریشه &#8220;مغ= ماگوس&#8221; استخراج گردیده اند که خود نشان از نقش اسرارآمیز و نیرومند اسطوره مغ  حتی در تمدن غرب دارد:</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: left;">جادوگر = Magician   &#8211;   جادو= Magic       &#8211;   جذب کننده= Magnet<br />
عالی و باشکوه =Magnificent<br />
بزرگی= Magnitude     &#8211;       بلندمرتبگی ذهن =Magnanimity</h4>
<p style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;">به نظر می رسد کلمه “مغ” نخستین بار در متون ایرانی در بند 7 فرگرد 33 یسنا از زبان زرتشت ذکر گردیده باشد که:</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><em>&#8220;ای مزدا – اي بهتر از همه – در انديشه‌ام راه‌ ياب تا به درك تو نايل شوم، زيرا آرزومندم در پرتو راستي و پاك منشی بتوانم شنوندگان و پيروانی را خارج از انجمن مغان به دست آورم. بشود كه همه ما به وظايف و تكاليف خود درباره خدا و مردمان آشنا و روشن شويم.&#8221;</em></h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">این عبارت و نیایش نه تنها می تواند به قدمت و امکان وجود &#8220;مغان&#8221; و آیین آنها حتی پیش از آیین زرتشت اشاره داشته باشد بلکه حتی در صورت اشاره به یک قوم خاص به جای روحانیان نشان می دهد که این واژه حداقل تا زمان ظهور زرتشت و پیش از استفاده این کلمه در یونان در ایران کاربرد داشته است و در نوشتاری آیینی مورد آشاره قرار گرفته است.</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">گزنفون دیگر تاریخ نگار یونانی که تنها 50 سال پس از هرودت می زیسته و کتاب سایروپدیا (Cyropaedia) یا &#8220;کورش نامه&#8221; اثر بسیار مشهور او در مدح کورش کبیر است نیز واژه &#8220;ماگی/مغان&#8221; را به عنوان طبقه ای مذهبی که حتی وظیفه تربیت شاهان ایران را به عهده داشته اند ترسیم نموده است.</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;">و اما نگاهی داشته باشیم به نخستین تصاویر &#8220;سه ماگی&#8221; یا &#8220;سه مغ&#8221; در هنر مسیحی و ببینیم آیا تصویری که امروزه به عنوان سه خردمند شرقی به صورت پادشاه یا مرد عرب نمایش داده می شود تا چه اندازه با روایت نخستین این افسانه همساز است؟</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">یکی از نکات مهم در این بازشناسی می تواند پوشش شناخته شده پارسیان به ویژه دانستن یکی از مهمترین شناسه های مغان پارسی باشد که &#8220;کلاه مغان&#8221; و یا آنگونه که امروز معروف است کلاه میترایی است. این کلاه امروز در غرب به عنوان کلاه فریژی &#8220;phrygian cap&#8221; نیز شناخته می شود و آن را لیبرتی کپ &#8220;liberty cap&#8221; یا کلاه آزادی نیز می نامند که به دلیل استفاده از این کلاه سرخ رنگ توسط گروهی از آزادی خواهان و هنرمندان در جریان انقلاب فرانسه بود.</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2418" title="liberte21-768x1024" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/liberte21-768x1024-e1323605869213.jpg" alt="" width="300" height="240" />.</p>
<h4 style="text-align: right;">در رابطه با پیشینه این کلاه سخن زیاد گفته شده است. ولی شاید یکی از قدیمیترین شکل یافت آن در رابطه با سکاهای آریایی تبار باشد. قومی جنگجو که در مقاطع مختلف تاریخ هم با پادشاهان ایران جنگیده و هم هم پیمان با آنان شمشیر زده اند. به تصاویر زیر از پارسه و همچنین کتیبه بیستون در ایران که سکاها به تصویر کشیده شده اند توجه کنید.</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2419" title="v5f7a014_f12_300" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/v5f7a014_f12_300-e1323606255961.jpg" alt="" width="583" height="600" />.</p>
<h4 style="text-align: right;">در رابطه با دین سکاها این را می دانیم که آنها &#8220;خویتوسورو&#8221; یا خورشید- جنگاور مهر و &#8220;آپی&#8221; یا آب ایزد آناهیت را می پرستیدند و عناصر مشترکی با سایر اقوام آریایی به ویژه مادها داشته اند و همین موضوع و ارتباط تاریخی آنها سبب ایجاد نظریه پردازیهایی در رابطه با نقش آنها در شکل گیری دولت ماد نیز شده است. مطابق یک باور که در فرهنگ معین نیز بدان اشاره شده است آیین مادها پیش از زرتشت میتراییسم بوده و زرتشت از میان قوم ماد برخواست تا دین مغان را اصلاح سازد و بر اثر مخالفت آنها ناچار به هجرت شد که این روایت با روایت هرودت که مغان را طایفه ای از مادها می دانسته و همچنین کلام خود زرتشت در اوستا که خواستار شنیده شدن پیامش خارج از حلقه مغان بوده همسان می نماید.</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;">نگاهی به پوشش سربازان ایرانی در جنگهای ایران و یونان که در آثار سفالی یونانی به تصویر کشیده شده اند نیز نشان از کلاهی با ویژگی های مشابه سکایی دارد. نکته جالب توجه این است که هرودوت در ترسیم پوشش سربازان ایرانی (پارسی) پوشش آنان را بر گرفته از پوشش مادها می داند.</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2421" title="9" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/9-e1323609228192.jpg" alt="" width="620" height="247" /></p>
<p>.</p>
<h4 style="text-align: right;">جالب این جاست که این کلاه را در اقوام ایرانی تبار شمال یونان <a href="http://www.theiraniandream.net/archives/2101">(تراکیه &#8211; Thrace</a>) که اقوام نزدیک سکاها و در جنگ دوم ایران و یونان متحد ایران بودند نیز می توانیم ببینیم. به ویژه در طبقه روحانی آنان و به طور مشخص در اسطوره اورفیوس Orpheus که یک شفا دهنده و نیمه خداست و موبد بزرگ معبد آپولو (خدای خورشید)  است این کلاه قابل مشاهده است. به تصاویر زیر توجه کنید:</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2424" title="Picture1f" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/Picture1f-e1323610409301.jpg" alt="" width="400" height="359" />.</p>
<h4 style="text-align: right;">همانطور که می بینیم در تمامی این اقوام ایرانی تبار دو وجه مشترک وجود دارد یکی وجود این کلاه در طبقه روحانی آنان و دیگری پرستش ایزد خورشید (میترا &#8211; آپولو -<strong>خویتوسورو).  آنچه آشکار است پیوندی میان این کلاه و پرستش ایزد خورشید است. این کلاه آن اندازه در نزد پیروان آیین مهر (میتراییسم) در شکل متاخر رومی آن شناخته شده است که این کلاه را کلاه میترایی نیز می نامند. </strong>تقریبا در غالب قدیمی ترین تصاویر به جا مانده از آیین میتراییسم این کلاه سرخ رنگ بر سر میترا خود نمایی می کند. به تصاویر زیر یافت شده از معبدی مهری در دورا- اوروپوس Dura-Europos در سوریه فعلی که حدود یک قرن قبل از میلاد در منطقه مرزی ایران و روم قرار داشت توجه فرمایید.</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2425" title="Mithra" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/Mithra-e1323611002781.jpg" alt="" width="540" height="283" />.</p>
<h4 style="text-align: right;">ارتباط میان سکاها و مادها و پوشش سکاهای غرب که بعدها بر فرهنگ کلتیک اروپا موثر واقع شدند و همچنین ارتباط مغان با دین پیش از زرتشت ایران موضوعی است بسیار جالب که تحقیقات اندکی بر روی آن صورت پذیرفته است ولی آنچه که شاید ابعاد دیگری از نفود مغان را بر فرهنگ پارسی آشکار می سازد گستردگی استفاده از واژه &#8220;مغ&#8221; در ادبیات و شعر پارسی و همچنین اشاره به کلاه مغان به عنوان ویژگی آنان دارد. کلمه کلاه گبرگی که اشاره به همین کلاه مهری (میترایی) است در شعر پارسی واژه ای شناخته شده است. کلاهی سرخ رنگ و با نوک شکسته. با این بیت از عطار نیشابوری در منطق الطیر شروع کنیم:</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">هم کلاه گبرگی انداخته  &#8212;&#8212;&#8212;- هم ز ترسایی دلش پرداخته</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">یا ابیات بسیار جالبی از حافظ که شناخت حافظ از کلاه سرکج و شکسته مهری &#8220;گبرکی&#8221; و تعلق خاطر وی به بعد عرفانی آیین مغان را آشکار می سازد:</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">به باد ده سر و دستار عالمی، یعنی  &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;    <span style="text-decoration: underline;">کلاه گوشه به آیین دلبری بشکن</span><br />
یاد باد آنکه نگارم چو<span style="text-decoration: underline;"> کله بشکستی</span> &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;   در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود<br />
نه آنکه <span style="text-decoration: underline;">طرف کله کج نهاد</span> و تند نشست&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-   <span style="text-decoration: underline;">کلاهداری و آیین سروری</span> داند</h4>
<h4 style="text-align: right;">صوفی سرخوش از این دست که<span style="text-decoration: underline;"> کج کرد کلاه</span> &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;  به دو جام دگر آشفته شود دستارش</h4>
<h4 style="text-align: right;">یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<span style="text-decoration: underline;"> بر سر کلاه بشکن</span>، در بر قبا بگردان</h4>
<h4 style="text-align: right;">گوشه گیران انتظار جلوه خوش می کنند &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<span style="text-decoration: underline;"> بر شکن طرف کلاه</span> و برقع از رخ برفکن</h4>
<h4 style="text-align: right;">بند برقع بگشای ای <span style="text-decoration: underline;">مه خورشید کلاه</span> &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;  تا چو زلفت سر سودا زده در پا فکنم</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">و در رابطه با حافظ و مغان چنان ابیات زیاد است که خود نوشتاری دیگر می طلبد ولی تنها به این بیت بسنده می کنم که:</h4>
<h4 style="text-align: right;">.</h4>
<h4 style="text-align: right;">بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;   پیر ما هرچه کند عین عنایت باشد</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">مخلص کلام آن که کلاه کج مهری در ادبیات پارسی شناخته شده است و ارتباط آن با آیین مغان و کیش مهر قابل بررسی است. بار دیگر به یکی از معروفترین تصاویر سه ماگی Magi در کلیسای سن آپولینار Sant&#8217;Apollinare شهر راون  Ravenna ایتالیا- قرن ششم میلادی نگاهی داشته باشیم. در این تصویر نه تنها کلاه آشکارا دلالت بر منشا ایرانی این مغان دارد بلکه سایر ویژگیهای لباس نیز به ویژه پاپوشی که این سه مغ به پا دارند به طور مشخص ایرانی است و کاملا با تصاویر به جا مانده بر روی کوزه های یونانی از ایرانیان همخوانی دارد.</h4>
<p>.</p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2428" title="fr" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/fr-e1323612449440.jpg" alt="" width="350" height="242" /><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;">و اما بررسی تصویر سه ماگی &#8220;سه مغ&#8221; در قدیمیترین آثار هنری از قرون اولیه تولد مسیح پیش از تغییر شکل این تصاویر به صورت سه پادشاه و یا سه مرد با پوشش عربی :نخستین تصویر، یکی از نخستین ترسیم های به جا مانده شناخته شده از قرون ابتدایی مسیحیت &#8220;قرن دوم تا سوم میلادی&#8221; است که به صورت یک تندیس در موزه واتیکان (رم) نگهداری می شود که تصویر آن را در زیر می توانید مشاهده کنید.<br />
<span style="color: #ffffff;"> .</span></h4>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2430" title="220px-Early_Christian_Magi" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/220px-Early_Christian_Magi.jpg" alt="" width="220" height="165" />.</p>
<h4 style="text-align: center;">هدایای سه ماگی کلیسای Ayacalti قرن سوم میلادی &#8211; گرجستان</h4>
<p>.</p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2431" title="imagesCA8941LE" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/imagesCA8941LE.jpg" alt="" width="260" height="194" />.</p>
<h4 style="text-align: center;">sarcophagus تولد مسیح و تقدیم هدایای سه ماگی رم -قرن چهارم میلادی</h4>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h3 style="text-align: center;"><a rel="attachment wp-att-1272" href="http://www.TheIranianDream.net/archives/1197/220px-adoration_magi_pio_christiano_inv31459"><img title="220px-Adoration_magi_Pio_Christiano_Inv31459" src="http://www.theiraniandream.net/wp-content/uploads/2010/12/220px-Adoration_magi_Pio_Christiano_Inv31459-200x91.jpg" alt="" width="333" height="168" /></a></h3>
<h3 style="text-align: center;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></h3>
<h4 style="text-align: center;">و همچنین این اثر در همان قرن و رم -ایتالیا:</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h3 style="text-align: center;"><a rel="attachment wp-att-1283" href="http://www.TheIranianDream.net/archives/1197/witnessing-divine-10"><img title="witnessing-divine-10" src="http://www.theiraniandream.net/wp-content/uploads/2010/12/witnessing-divine-10-200x80.jpg" alt="" width="290" height="137" /></a></h3>
<h3 style="text-align: center;" dir="rtl"><span style="color: #ffffff;">.</span></h3>
<h4 style="text-align: center;">دیوارخارجی سن لورن- رم – قرن چهارم میلادی</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h3 style="text-align: center;"><a rel="attachment wp-att-1273" href="http://www.TheIranianDream.net/archives/1197/img_4577p"><img title="IMG_4577p" src="http://www.theiraniandream.net/wp-content/uploads/2010/12/IMG_4577p-200x133.jpg" alt="" width="344" height="227" /></a></h3>
<h4 style="text-align: center;">رم- موزه واتیکان – قرن چهارم هجری – ستایش سه ماگی از مسیح:</h4>
<h3 style="text-align: center;"><a rel="attachment wp-att-1274" href="http://www.TheIranianDream.net/archives/1197/image063"><img title="image063" src="http://www.theiraniandream.net/wp-content/uploads/2010/12/image063-200x113.jpg" alt="" width="297" height="163" /></a></h3>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: center;">فلسطین- بیت شان- قرن 6 و 7 میلادی</h4>
<h3 style="text-align: center;"><a rel="attachment wp-att-1277" href="http://www.TheIranianDream.net/archives/1197/aydin-3"><img title="aydin" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2010/12/aydin1.gif" alt="" width="243" height="219" /></a></h3>
<h3 style="text-align: center;"><a rel="attachment wp-att-1275" href="http://www.TheIranianDream.net/archives/1197/p3_magi3"><img title="p3_magi3" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2010/12/p3_magi3-192x200.jpg" alt="" width="222" height="226" /></a></h3>
<h3 style="text-align: center;"><a rel="attachment wp-att-1277" href="http://www.TheIranianDream.net/archives/1197/aydin-3"></a></h3>
<h4 style="text-align: center;">موزه بریتانیا &#8211; اثری یافت شده از بیزانس &#8211; روم شرقی &#8211; قرن ششم میلادی</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2442" title="30-01-01/43" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/30010143-e1323614160385.jpg" alt="" width="228" height="350" /><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: center;">دخمه های مارکوس و مارسیلیانوس Marcus and Marcellianus رم- ایتالیا &#8211; قرن چهارم میلادی:</h4>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2443" title="witnessing-divine-06" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/witnessing-divine-06-e1323614255823.jpg" alt="" width="400" height="341" /></p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: center;">و اما قدیمیترین تصویر یافت شده تا به امروز مربوط به دخمه های پریسیلا  Priscilla در شهر رم و مربوط به کمتر از دوقرن پس از میلاد مسیح است:</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2444" title="witnessing-divine-02 (1)" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/witnessing-divine-02-1-e1323614329567.jpg" alt="" width="400" height="242" /></p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;">همان طور که دیده می شود در تمامی این تصاویر کلاه مهری بر سر این سه مغ وجود داشته است و تنها پس از قرن هفتم میلادی است که اندک اندک این ایده رونق می یابد که آنها می بایست پادشاهانی از نقاط مختلف دنیا باشند که یکی از آسیا و دیگری از افریقا و یکی از غرب به دیدار مسیح آمده اند تا او را گرامی دارند و تصاویر سه مغ پارسی به سه پادشاه و این اواخر با در نظر گرفتن منشا شرقی آنها سه مرد دانا از شرق و اغلب با لباس عربی ترسیم شده اند و البته دشمنی کلیسا با میتراییسم و کلیه نمادهای آن نیز در محو منشا راستین سه مغ بی تاثیر نبوده است.</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #000000;">در منابع تاریخی نیز علاوه بر تصاویر روشن گر فوق و ارتباط معنایی روشن کلمه ماگی و مغ به صراحت از پارسی بودن این سه مغ سخن به میان امده که مهمترین این اشارات در نوشته های  پرودنتئوس  Aurelius Prudentius Clemens شاعر رومی در قرن سوم و چهارم میلادی، کلمنت اسکندریه Clement of Alexandria کشیش و فیلسوف قرن دوم و سوم رومی و جان کریسوستوم John Chrystostom از مهمترین بنیانگزاران کلیسا در قرن 3 و 4 میلادی است که تمامی آنها به وضوح از پارسی بودن سه ماگی سخن گفته اند. ( Witnessing the Divine: The Magi in Art and Literature by <a href="http://www.bib-arch.org/e-features/witnessing-divine.asp#author"><span style="color: #000000;">Robin M. <span style="color: #000000;">Jense</span></span><span style="color: #000000;">n</span></a>)</span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">به نظر می رسد داستان مغان ایرانی و مهر کیشی که ستاره تولد مسیح را دیدند و به سفری طولانی مبادرت ورزیدند به مرور زمان و به دلایل بسیار از جمله دشمنی کلیسا با آیین مهر که عناصر مشترک بسیاری داشتند و بسیاری از سنتهای کلیسا از این آیین به عاریت گرفته شد سبب تغییر هویت بازیگران واقعی داستان در تاریخ و سنتهای مسیحی گردید.</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">مارکوپولو جهانگرد مشهور ونیزی نیز در سفرنامه خود مدعی شده است که قبر این سه مغ ایرانی در نزدیکی ساوه در جنوب تهران واقع است. او می نویسد:</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">In Persia is the city of Saba, from which the Three Magi set out and in this city they are buried, in three very large and beautiful monuments, side by side. And above them there is a square building, beautifully kept. The bodies are still entire, with hair and beard remaining</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><em>&#8220;در پارس شهری به نام سبا وجود دارد که سه ماگی در کنار یکدیگر در قبرهایی بزرگ با بنای یادبودی زیبا مدفونند. بر بالای قبر آنان بنایی چهارگوش قرار دارد که به خوبی حفظ و نگهداری شده است. بدنهای آنان کاملا سالم حفظ گردیده به گونه ای که ریش و موهای آنان سالم مانده است.&#8221;</em></h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">و البته او تنها کسی نیست که مدعی است مقبره این سه ماگی را مورد شناسایی قرار داده است. امروزه دنیای مسیحیت باور دارد که معبدی که استخوانهای سه ماگی را در خود حفظ کرده است در آلمان و در کلیسای شهر کلن Cologne واقع است. این استخوانها نخست توسط سنت استراگیوس اول Saint Eustorgius I از کنستانتینوپولیس به میلان آورده شد و سپس توسط فردریک بارباروسا Frederick I Barbarossa امپراتور روم به اسقف شهر کلن آلمان پیشکش شد و از آن روز در کلیسای این شهر نگهداری می شود. که در زیر تصویر بنای یادبود این سه مغ ایرانی را در این کلیسا می بینید:</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2447" title="Cologne_Cathedral_Shrine_of_Magi" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/Cologne_Cathedral_Shrine_of_Magi-e1323614684381.jpg" alt="" width="500" height="344" /><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;">در پایان این نوشتار تنها ذکر این نکته را لازم می دانم که در رابطه با تصاویر یافت شده در قرون اولیه مسیحی و در دخمه هایی که آنها را مهرابه های میترایی می دانند یک نظریه نیز وجود دارد که معتقد است اصولا این تصاویر منشایی مهری دارند و بر تولد میترا و یا پیامبری به نام مهر دلالت می کنند. و برخی داستانهای تولد مسیح در سنتهای مسیحیت اصولا از منابع مهری و میترایی که رقیب مسیحیت در آن دوران بوده اقتباس گردیده است. ارنست رنان مستشرق با اشاره به این رقابت می نویسد چه بسا اگر مسیحیت در این رقابت پیروز نمی شد نیمی از جهان امروز میتراییست بود. این نظریه در حال حاضر تنها در حد یک نظریه است و طبیعتا مخالفان سرسختی در دنیای مسیحی دارد.</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">یکی از مهمترین اختلافات بین میترا پژوهان همواره این مسئله بوده است که آیا اصولا ارتباطی بین میتراییسم رومی و آیین مهر در ایران باستان وجود دارد یا خیر و پاسخ دو کنگره بزرگ میتراییسم در 30 سال اخیر به این پاسخ منفی بوده و دلیل آن نیز یافت نشدن نشانه ها و سمبل هاییمشابه در دو سرزمین تا کنون است. مهمترین مدافع این ارتباط فرانس کومون Franz-Valéry-Marie Cumont از نظریه پردازان نخستین میتراییسم است که معتقد بود میتراییسم رومی منشا ایرانی دارد ولی نظریه او بعدها مخالفینی جدی در آکادمی غرب یافت که اصولا بیشتر متمایل است منشا چنین آیینی را یونانی- رومی بداند به ویژه آن که ارتباط مناقشه آمیز این آیین و مسیحیت بر حساسیت موضوع می افزاید.</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">آنچه در این جستار مطرح گردید از این رو در پژوهشهای میتراییسم حائز اهمیت می تواند باشد که سه ماگی با کلاه و لباس شناخته شده میترایی پیوندی میان کلمه مغ و میترا پدید می آورد که جالب توجه است و افزون بر آن ادعای پارسی بودن این سه مغ نگاهی دوباره را به ارتباط میتراییسم رومی و آیین مهر ایرانی طلب می کند.</h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;">آیدین پورمسلمی<br />
دسامبر 2011</h4>
<p style="text-align: center;">
<div class="fblike_button" style="margin:10px 0;"><iframe src="http://www.facebook.com/plugins/like.php?href=http%3A%2F%2Fwww.TheIranianDream.net%2Farchives%2F2404&#38;layout=standard&#38;show_faces=false&#38;width=550&#38;action=like&#38;font=tahoma&#38;colorscheme=light" scrolling="no" frameborder="0" allowTransparency="true" style="border:none; overflow:hidden; width:550px; height:25px"></iframe></div>
]]></description>
		<wfw:commentRss>http://www.TheIranianDream.net/archives/2404/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کرتین مالزرب و اصلاحات نافرجام پیش از انقلاب فرانسه</title>
		<link>http://www.TheIranianDream.net/archives/2365</link>
		<comments>http://www.TheIranianDream.net/archives/2365#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Dec 2011 02:54:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدین پورمسلمی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.TheIranianDream.net/?p=2365</guid>
		<description><![CDATA[<div class="fblike_button" style="margin:10px 0;"><iframe src="http://www.facebook.com/plugins/like.php?href=http%3A%2F%2Fwww.TheIranianDream.net%2Farchives%2F2365&#38;layout=standard&#38;show_faces=false&#38;width=550&#38;action=like&#38;font=tahoma&#38;colorscheme=light" scrolling="no" frameborder="0" allowTransparency="true" style="border:none; overflow:hidden; width:550px; height:25px"></iframe></div>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2367" title="Malesherbes" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/Malesherbes-e1323091795120.jpg" alt="" width="450" height="336" /></p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: center;">(ا<em> او از مردم دربرابر شاه و از شاه در برابر مردم دفاع کرد</em>.) &#8220;آلکسی دوتوکویل&#8221;</h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;"><br />
</span></p>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;"><span style="color: #333333;"> امروز 6 دسامبر سال روز روزی است که کرتین مالزرب (Chrétien Guillaume de Lamoignon de Malesherbes) حقوق دان،اندیشمند سیاسی، سیاستمدار و مصلح اجتماعی فرانسوی در سال 1721 و در پاریس چشم به جهان گشود. او در خانواده ای مشهور و حقوقدان و از طبقه اشراف فرانسه متولد شد و به سنت خانوادگی به تحصیل حقوق پرداخت و به سرعت پله های ترقی را پیمود. او را می توان </span></span>تجسم شرافت، نیک اندیشی، ایمان و اصلاح طلبی در عصری دانست که وحشت و ترور پس از انقلاب، فرانسه را به کام خود کشیده بود وخشونت بر سیاست رنگ خون زده بود. کسی که با شهامت و تا آخرین لحظه زندگی خود از اصلاح طلبی از یک سو در برابر استبداد شاه و از سوی دیگر در برابر انقلاب کور و خشونت دفاع کرد.</h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;"><span style="color: #ffffff;">.</span></span></p>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;"><span style="color: #333333;">زندگی سیاسی او سرشار از فرا و نشیبهای بسیار است و هدف این نوشته بررسی روزشمار زندگی او نیست بلکه نگاهی به دستاوردهای زندگی او و ارزشهایی است که برای آنها مبارزه کرد لذا بیشتر یکی از مهمترین مناصب سیاسی او را در سالهای پیش از انقلاب فرانسه مورد بررسی قرار می دهیم که ریاست او بر وزارت نشریات فرانسه سلطنتی است که در اصل اداره سانسور فرانسه است. </span></span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;"><span style="color: #ffffff;">.</span></span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;"><span style="color: #333333;">در عصر خود شگفت است که او در مقام ریاست بخشی که تا پیش از او وظیفه اش مقابله با جریان روشنگری فرانسه و نظارت دقیق بر آثار فلاسفه و اندیشمندان و سانسور آنها بود، به حمایت از آنان برخاست و به بزرگترین دوست و حامی نویسندگان و اندیشمندان و به صدای آنان در دربار لویی شانزدهم بدل گشت. او در این زمان خود عضو دو فرهنگستان حقوق و فلسفه بود و در سالنهای پاریس که محل گردهمایی فلاسفه بود رفت و آمد داشت و به عنوان یک اندیشمند نزد آنان احترام و منزلت داشت. </span></span></h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;"><span style="color: #ffffff;">.</span></span></p>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;"><span style="color: #333333;">روسو، دیدرو و ولتر از دوستان او بودند و مکاتبات ارزشمندی میان آنان و مالزرب موجود است که شاید یکی از مشهورترین آنان نامه ژان ژاک روسو به اوست که در آن شرح می دهد چگونه ایده اصلی نظریات سیاسی روسو و آنچه ساختار آثار بعدیش را تشکیل داد در قالب یک شهود در مکاشفه ای به او الهام شده است. در حمایت مالزرب از فلاسفه همین بس که ولتر در رابطه با او گفته است که &#8220;مالزرب با بخشیدن آن آزادی به مطبوعات که هرگز پیش از او دیده نشده بود خدمتی بی پایان به دانش و خرد بشری ارزانی داشت&#8221; او همچنین بر این باور بود که بدون مالزرب هرگز دائره المعارف فرانسه (Encyclopedia) منتشر نمی شد. </span></span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;"><span style="color: #ffffff;">.</span></span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;"><span style="color: #333333;">دیدرو نیز در مقاله ای با نام کتابخانه (Librairie) درباره نقش مالزرب نگاشت:&#8221;در سایه حمایتهای آقای مالزرب نشر در فرانسه متحول شد و نیرویی جدید یافت و به صنعتی با رشد سریع بدل گشت و بی شک ما همه این را مدیون مالزرب هستیم. او که در مقام یک اندیشمند متعهد و دوست دار علم، فعالیهای روزانه همه ما را انگیزه بخشید و از این رهگذر آثار بسیار ارزشمندی خلق شدند.&#8221; دختر دنیس دیدرو شرح می دهد که چگونه وقتی در سال 1759 اثری کفرآمیز به دیدرو منتسب گشت پیش از آن که مامورین به خانه دیدرو هجوم برند مالزرب به او اطلاع داده است و از او خواسته آثارش را به جای امنی منتقل کند پیش از آن که در دفتر کار او به دست ماموران و مفتشین بیافتند. او تا آنجا پیش رفت که به کمک او کتابهای بسیاری بدون دریافت مجوز سلطنتی که پیش از او ضرورت انتشار بود منتشر شدند.گفتنی است که کتاب امیل روسو را که مخالفتهای بسیار برانگیخته بود او بود مخفیانه منتشر ساخت.او در یکی از مقاله های خود نگاشت که مردمانی که تنها از طریق حاکمان تغذیه فکری می شوند یک قرن از زمانه خود عقب خواهند ماند. </span></span></h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;"><span style="color: #ffffff;">.</span></span></p>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;"><span style="color: #333333;">پیش از ریاست او بر دایره نشریات و از دوره لویی چهاردهم هر نوشته ای که تشخیص داده می شد به کلیسا و یا شاه اهانت کرده است نویسنده اش را در معرض کیفر مرگ قرار می داد ولی او توانست با استفاده از نفوذ خود به عنوان وزیر نشریات ، یک قاضی سرشناس و فردی قدرتمند در دربار، آزار نویسندگان را کاهش دهد اگر چه همواره در این تلاش خود موفقیت کامل نمی یافت.  جالب است که گاهی فیلسوفان خود نیز از مالزرب می خواستند که مانع از انتشار آثاری شود که خوشایند آنان نبود به طور مثال دالامبر از او خواست که از چاپ مجله ای که در مخالفت با فیلسوفان منتشر می شد جلوگیری کند ولی مالزرب در برابر این خواست فیلسوفان نیز از آزادی بیان مخالفان فیلسوفان به همان اندازه حمایت می کرد که از فیلسوفان در برابر کلیسا و آریستوکراسی مستبد فرانسه.</span></span></h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;"><span style="color: #ffffff;">.</span></span></p>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;"><span style="color: #333333;">مالزرب آشکارا از دیدگاههای انتقادی نسبت به دستگاه حاکمیت و بیان آنها حمایت می کرد و بر این باور بود که انتقاد تنها آنگاه خطرناک است که به دلیل ممنوعیت بیان مخفی گردد. در حوزه دیدگاههای سیاسی او معتقد بود بورژوازی به همان اندازه و حتی بیش از آریستوکراسی غیرقابل اعتماد است و جمهوری ها بالقوه توان سوق دادن جوامع را به بورژوازی خواهند داشت که به همان اندازه آریستوکراسی خودخواه است ولی به دلیل آلودگی به تجارت از ارزشهای ذاتی آریستوکراسی چون ارزش دانستن شرافت اخلاقی عاری است. </span></span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;"><span style="color: #ffffff;">.</span></span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;"><span style="color: #333333;">او نیز چون دوست خود روسو به ماهیت حکومت سیاسی بیش از شکل آن بها می داد و در نقدی که بر مونتسکیو نوشت چنین نگاشت که :&#8221; جمهوری های اندکی موفق شده اند برابری حقیقی میان مردم پدید آورند. جمهوری ها از نفرت از استبداد متولد می شوند ولی جمهوری خواهان همان اندازه جمهوری خود را دوست دارند که روحانیون دین خود را!&#8221; </span></span><span style="color: #333333;">او همچنین منتقد نگاه منتسکیو در برکشیدن رومیان به عنوان تمدنی آرمانی بود و نگاشت:&#8221; اگر رومیان می دانستند و به مردمان خود نیز می آموختند که نفع حقیقی آنان در صلح میسر است، به راستی چه اهمیتی داشت مرزهای سرزمینشان کجا باشد. آنان می توانستند مردمانی شاد باشند اگر سیاستمداران خودخواه و جاه طلبشان آنها را به حماقتی بی انتها با نام افتخار و عظمت نمی کشاندند.&#8221;</span></h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;"><span style="color: #ffffff;">.</span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #ffffff;"><span style="color: #333333;"><img class="aligncenter size-full wp-image-2383" title="858" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/858-e1323139455789.jpg" alt="" width="233" height="350" />تورگو</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;"><span style="color: #ffffff;">.</span></span></p>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #333333;">او به زودی فرد همگام دیگری را در نظام آریستوکراسی پیدا کرد که در کنار او می توانست نیروی بیشتری برای پیشبرد اصلاحات مد نظر خود بیابد. این همراه جدید تورگو Robert-Jacques Turgot بود که با جدیت و حرارت از اصلاح نظام مالیاتی فرانسه دفاع می کرد. آنها توانستند در گامهای نخست نظر شاه جوان را برای اجرای اصلاحات جلب کنند. از کارهای ارزشمند مالزرب در این مرحله حمایت او از آزادی ادیان بود. او که خود کاتولیک با ایمانی بود به مدافع حقوق پروتستانها و یهودیان بدل گشت. </span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #333333;">تلاش دیگر او در مقام یک قاضی عالی رتبه دفاع از &#8220;اصل برائت&#8221; پیش از احراز جرم و بی قانونی در این حوزه بود زیرا تا آن زمان با حکم ممهور با نام شاه ولی عملا به دست اشراف فرانسه بدون محاکمه هر فردی ممکن بود به زندان باستیل منتقل شود و او با این رویه به مخالفت برخاست. بدون شک به همان اندازه که اقدامات او به محبوبیتش نزد مردم و فلاسفه انجامیده بود اشراف فرانسه را بر علیه خود بسیج کرده بود. فشارها بر تورگو نیز بسیار شدید بود و در نهایت با دسیسه اشراف و پافشاری ملکه، شاه با برکناری این دو موافقت کرد و مالزرب پس از برکناری از تمتم مناصب دولتی به خانه پدری خود در شمال فرانسه (Pithiviers) تبعید شد.</span></h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #333333;">بسیار دشوار است که امروز بیندیشیم که آیا اصلاحاتی که او دنبال می کرد به راستی می توانست مانع از وقوع انقلاب خونین فرانسه شود یا خیر ولی در هر صورت این آخرین شانس باقی ماندن نظامی بود که با تبعید او آخرین امکان ارتباط با مردم و اندیشمندان را از خود دریغ کرد. او در روستا و منطقه خود که به شدت در آن محبوب بود نیز دست از تلاش خود برای بهبود وضع موجود نکشید و کشاورزان را در اصلاح نظام کشاورزی یاری داد و مجموعه ای برای بررسی نوآوری های کشاورزی دایر کرد. او همچنین کاتالوگی از گیاهان بومی منطقه زندگی خود تهیه کرد که هنوز نیز در فرانسه مورد استناد و معتبر است. او عاشق زندگی و خانواده اش بود و روزها بی حادثه می گذشتند تا آن که تب انقلاب بالا گرفت و او به حمایت از انقلاب برخاست.</span></h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #333333;">انقلاب پیروز شد و لویی شانزدهم را دستگیر و به محکمه کشیدند. برای هر حقوق دانی دفاع از شاه در دادگاه خطرناک و برای هر سیاستمداری این کار در نقش خود کشی سیاسی و در نزد مردم خشمگین مدافع استبداد قلمداد شدن بود. مالزرب که خود یکی از برجسته ترین و مشهورترین حقوق دانان فرانسه بود تصمیم گرفت که دفاع از لویی شانزدهم را در برابر دادگاه بر عهده گیرد علی رغم این که می دانست این کار نه تنها لطمه شدیدی به محبوبیت او خواهد زد بلکه می تواند زندگی او را نیز در مغرض خطر قرار دهد. او دفاع از کسی را با تمام مخاطاتش پذیرفت که آخرین حکمش در ارتباط با خود او عزلش از مناصب حکومتی بود. </span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #333333;">او در نامه ای آمادگی خود را اعلام کرد و لویی شانردهم در اولین ملاقات با او برای آماده کردن دفاعیه به او گفت که آنان مصمم به نابودی من هستند و هر دوی ما این را می دانیم و تو دفاعی را پذیرفته ای که امکان پیروزی در آن بسیار ضعیف است ولی با این کار زندگی خود را در معرض خطر قرار داده ای. مالزرب بهترین تلاش خود را در دفاع از لویی شانزدهم انجام داد ولی شکست خورد زیرا تصمیمات فارغ از هر دفاعی بیرون از دادگاه اخذ شده بود. او کسی بود که شاه را از سرانجام شومش مطلع ساخت و تا آخرین لحظات پیش از اعدام در کنارش ماند و آخرین کسی بود که از نردیکانش ترکش گفت.</span></h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #333333;"><img class="aligncenter size-full wp-image-2382" title="King-Louis-Xvi-$281754-93$29-Meets-With-De-Malesherbes-$281721-94$29" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/King-Louis-Xvi-281754-9329-Meets-With-De-Malesherbes-281721-9429-e1323139372892.jpg" alt="" width="420" height="307" />مالزرب با اندوه خبر شکست در دادگاه را به لویی شانردهم می دهد</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #333333;">با پایان زندگی لویی شانزدهم او دیگر کاری در پاریس نداشت و با دلی شکسته به زادگاهش بازگشت ولی روزهای تلخ تری در پیش بود. حکومت وحشت روبسپیر آغاز شد و بیش از هزار نفر در همان روزهای نخست به تیغ گیوتین سپرده شدند. حکومت عاری از قانون و عدالت روبسپیر که می خواست از این حمام خون حکومتی بر پایه فضیلت پدید آورد و همیشه در جیب خود نسخه ای کوچک از قرارداد اجتماعی روسو را چون کتابی مقدس داشت در دسامبر 1793 دستور به دستگیری یکی از دوستان و بزرگترین یاری کنندگان روسو داد و مالزرب و تمام اعضای خانواده اش به جرم دفاع از شاه دستگیر شده و به پاریس منتقل شدند و تنها چند ماه بعد و در آوریل 1793 کرتین مالزرب و تمامی خانواده اش به جز یک دختر و نوه اش که توانستند بگریزند به گیوتین سپرده شدند و او محکوم شد تا با چشم خود مرگ عزیزانش را پیش از مرگ خود ببیند. </span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #333333;">او را اندکی پس از دخترش گردن زدند و او بدون اندک دریغی از پله های سکوی اعدام بالا رفت و آخرین جمله اش در حالی که لبخند می زد این بود که :&#8221;اگر یک رومی جمهوری خواه این صحنه را می دید پیش بینی شومی می کرد.&#8221;  کمتر از دو ماه بعد روبسپیر به همان سرنوشتی گرفتار آمد که بیش از 1350 نفر را بدان محکوم کرده بود که در میان آنان می توان به لاوازیه (lavoisier) شیمیدان بزرگ و آندره شین (André Chénier) شاعر فرانسوی اشاره کرد.</span></h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #333333;"><img class="aligncenter size-full wp-image-2381" title="size1" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/size1-e1323139285115.jpg" alt="" width="420" height="323" /><span style="color: #ffffff;">.</span></span></p>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #333333;">مالزرب در آخرین دقایق خود به چه می اندیشید؟ او در تمام تلاشهای خود در زندگی شکست خورده بود. اصلاحات او به نتیجه نرسید و زندگی سیاسیش با تبعیدش پایان یافت او از انقلاب و شعار برابری، برادری و آزادی حمایت کرد با وجود آن که می دانست لازمه این حمایت، پذیرش از دست دادن تمام مزیتهای طبقه اشراف خواهد بود. او در دفاع از شاه نیز شکست خورد و در پایان یکی از نیک اندیش ترین مردان عصر روشنگری قتل عزیزانش را پیش از مرگ خود در پیش چشم دید. می توان از منظری زندگی او را به تمامی شکست آرمانهایش دانست که با انجامی تلخ پایان پذیرفت ولی آن چه در حقیقت رخ داد این بود که او زندگی خود را به شعری به یادماندنی بدل ساخت که برای همیشه در حافظه تاریخ ماند. او نشانه ای روشن از ایمان به نیکی و ظرفیتهای روح بشری است. او در تمامیت خود زندگی کرد و با شهامتی ستودنی از آنچه باور داشت شجاعانه دفاع کرد. </span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #333333;">او در مقام پدر و همسر مورد عشق و ستایش همسر و فرزندانش بود در حالی که در تمام زندگی خود از آموختن، تلاش و اصلاح جامعه ای که در آن زیست غافل نشد. او راه خود را نه در مبارزه با قدرت بلکه استفاده از آن برای اصلاح جست ولی هرگز به قدرت تسلیم نشد و در حالی که از آن بهره جست آن را به انگیزه و هدف خود بدل نساخت و دوبار یک بار از جایگاه اشراف و بار دیگر در مقام یک انقلابی و اصلاحگری محبوب بدان پشت کرد تا از ارزشهایی که بدانها باور داشت روی نگرداند. اودر برابر وسوسه هایی که سیاستمداران را به بردگان قدرت بدل می سازد مقاومت کرد و در این مسیر هرگز بهایی بیش از ارزشهای خود به آنچه دیگران درباره او می اندیشیدند نداد.</span></h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #333333;">چند سال پس از مرگ مالزرب، بویس (François Antoine de Boissy d&#8217;Anglas) یکی از انقلابیون و سیاستمداران برجسته فرانسه که در ترومیدور و برچیدن حکومت وحشت روبسپیر و بعدها روی کار آمدن ناپلئون نقشی کلیدی داشت. کتابی نوشت با عنوان رساله ای درباره زندگی و آراء مالزرب (Essai sur la vie et les opinions de M. de Malesherbes). او در این کتاب مالزرب را مردی توصیف کرد که بیشترین ارتباط را با مردم داشت و علیرغم تعلق به طبقه اشراف چه در شیوه زندگی و چه حتی پوشش خود به شکلی استثنایی ساده و بی تکلف بود و همگان امکان دسترسی آسان به او را داشتند. بویس در این کتاب که سراسر تحسین مالزرب به ویژه آراء او در رابطه با آزادی ادیان و مطبوعات است است او را الگوی خود و نسل جدید سیاستمداران فرانسه و نمادی از پیوند فضیلت و سیاست دانسته است. </span></h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #333333;"><img class="aligncenter size-full wp-image-2379" title="Tocqueville" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/12/Tocqueville-e1323139128111.jpg" alt="" width="260" height="350" />آلکسی دو توکویل</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #333333;">در نهایت، از تبار او و از تنها دختر و نوه ای که از او پس از کشتار تمام خانواده اش باقی مانده بود فرزندی متولد شد که یکی از نامدارترین فلاسفه قرن نوزدهم میلادی گشت. نواده مالزرب &#8220;آلکسی دو توکویل&#8221; که من در (<a href="http://www.theiraniandream.net/archives/1441">جستاری با عنوان نقد آینده نگر توکویل بر دموکراسی لیبرال</a>) شرحی بر آراء بسیار جالب توجه و پیشگویی های سیاسی او به ویژه در کتاب &#8220;دموکراسی در امریکا&#8221;ی او نوشته ام، به درستی تداوم راه و اندیشه نیای خود بود و به خوبی می توان دغدغه ها و بلوغ آراء مالزرب را در آراء توکویل دید هم او که در توصیف مالزرب گفت:&#8221;من نواده مالزرب هستم کسی که از مردم در برابر شاه و از شاه در برابر مردم دفاع کرد.&#8221;</span></h4>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #333333;">آیدین پورمسلمی</span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><span style="color: #333333;"><span style="color: #ffffff;">.</span><br />
</span><span style="color: #333333;">آذر ماه 1390</span></h4>
<p style="text-align: right;">
<div class="fblike_button" style="margin:10px 0;"><iframe src="http://www.facebook.com/plugins/like.php?href=http%3A%2F%2Fwww.TheIranianDream.net%2Farchives%2F2365&#38;layout=standard&#38;show_faces=false&#38;width=550&#38;action=like&#38;font=tahoma&#38;colorscheme=light" scrolling="no" frameborder="0" allowTransparency="true" style="border:none; overflow:hidden; width:550px; height:25px"></iframe></div>
]]></description>
		<wfw:commentRss>http://www.TheIranianDream.net/archives/2365/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فرجام گرایی مدرن &#8211; سنت اورشلیم، آتن یا ایران</title>
		<link>http://www.TheIranianDream.net/archives/2245</link>
		<comments>http://www.TheIranianDream.net/archives/2245#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Nov 2011 23:38:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدین پورمسلمی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.TheIranianDream.net/?p=2245</guid>
		<description><![CDATA[<div class="fblike_button" style="margin:10px 0;"><iframe src="http://www.facebook.com/plugins/like.php?href=http%3A%2F%2Fwww.TheIranianDream.net%2Farchives%2F2245&#38;layout=standard&#38;show_faces=false&#38;width=550&#38;action=like&#38;font=tahoma&#38;colorscheme=light" scrolling="no" frameborder="0" allowTransparency="true" style="border:none; overflow:hidden; width:550px; height:25px"></iframe></div>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2246" title="teleologism" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/11/teleologism-e1322026651251.jpg" alt="" width="350" height="342" /></p>
<h6><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h3 style="text-align: center;">«دنيا به طور مستقيم با ما ارتباط پيدا نمي كند . بلكه تفسير آن بين ما  و دنيا قرار گرفته است. درست تر بگويم؛ ما هميشه يك قدم عقب تر هستيم و تجربه دنيای ما تجديد خاطره اين تجربه هاست . ماهميشه لحظه ای را به خاطر مي آوريم كه اتفاق افتاده و گذشته است . ما به خاطر می آوريم، به خاطر می آوريم و به خاطر مي آوريم&#8230;.»</h3>
<h3 style="text-align: left;">«كارلوس كاستاندا»</h3>
<h6><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">كارل لويت Karl Löwith فیلسوف آلمانی و شاگرد هایدگر، در سال 1949 نظريات جالبی در رابطه با جهت گیری دنیای مدرن مطرح كرد که در سال طرح آن یعنی 1949 که تنها 4 سال از جنگ جهانی دوم گذشته بود بدیع می نمود ولی امروز نیز پس از حدود 6 دهه که در گذر سالها جانمایه این سخن به اشکال گوناگون تکرار شده است هم چنان بازخوانی آن با توجه به دنیایی که شاهد آنیم، می تواند جالب باشد.</h4>
<h6><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">لویت براین باور بود که «فرجام گرايی» (Teleology) اديان يهودی و مسيحی ،در رابطه با باور به پایان جهان و ظهور مسيح نجات بخش، دوباره از دل دنیای مدرن و در قالب «ايده پيشرفت» (progress) سر بر آورده است و اندیشه های آخر زمانی (eschatological) این ادیان و امید بخشی آنان به نجات انسان در پایان تاریخ، در باور انسان مدرن با تصویرسازی از &#8220;پيشرفت&#8221; به عنوان رهایی بخش انسان، معنایی دوباره يافته است.</h4>
<h6><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">لویت معتقد بود دیدگاه تمدن غرب در رابطه با تاریخ، تحت نفوذ باورهای مسیحی شکل گرفته است و در این رابطه در کتاب خود از هگل تا نیچه From Hegel to Nietzsche به بررسی آراء اندیشمندانی چون ولتر، هگل، مارکس و کرکگارد می پردازد. از منظر او مدرنيته یک انقلاب و گسستی راديكال در تاريخ نیست بلکه نبردی است درون سنتهای فعال تمدن غرب یعنی «آتن» و «اورشليم» كه اين بار، به پيروزی «آتن» منجر گرديده است.</h4>
<h6><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">از دیدگاه او مدرنيته در جهت مشروعيت بخشيدن به حرکت خود آرمانی نوین چون &#8220;کمال پیشرفت&#8221; را می آفریند و در این مسیر بر پيشرفت مادی و تکنولوژیک تأكيد می ورزد و لویت می کوشد نشان دهد نفس این غایت طلبی و تصویر سازی از آرمانی نهایی و رهایی بخش برای بشر خود سنتی دینی و نشات گرفته از اورشلیم و تفکری در بنیاد مذهبی است و در این رابطه او هشدار می دهد که علم جایگزین دین شده است در حالی که چهارچوب ذهنی بشر همچنان عمیقا مذهبی است و تنها خدایی دیگر گزیده است.</h4>
<h6><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">هانس بلومن برگ دركتاب خود «مشروعيت دروان مدرن» (The Legitimacy of the Modern Age) که هفده سال بعد و در سال 1969 منتشر شد، دیدگاه لویت را به چالش می کشد. او نظریه لویت را در این همانند سازی رد می کند زیرا معتقد است كه درایمان مسيحی هميشه اميد به بهشت با بیم از دوزخ همراه بوده است حال آنکه اميدی که مدرنیته به بشر می بخشد به هيچ رو همبسته ويا همراه با بيم از دوزخ نیست. از دیدگاه بلومن برگ «فرجام شناسی دينی»، بر امری فرا انسانی و آسمانی استوار است حال آنکه &#8220;فرجام گرايی مدرن&#8221;، تنها بر تواناییهای انسانی متكی است.</h4>
<h6><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2287" title="fffgghh" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/11/fffgghh-e1322142415588.jpg" alt="" width="600" height="226" /></p>
<h6><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">امروز و نزدیک 40 سال پس از اين انتقاد بلومن برگ در رد دیدگاه لویت، شاید بتوانیم انتقاد او را مورد پرسش جدی قرار داده و یک بار دیگر نظریه لویت را مورد بازخوانی قرار دهیم. امروز دیگر برای ما دشوار نیست که هراس عریان انسان مدرن از پايان خونبار و مخوف تمدن غرب و مدرنيسم متكی بر تكنولوژی را ببینیم. هراسی که از هنر تا جنبشهای نوین اجتماعی در غرب را به تسخیر خود در آورده است و این همان دوزخی است که شعله های آن تنها در 40 سال گذشته و از زمان نگارش کتاب بلومن برگ در دفاع از مدرنیته تا امروز بر بسیاری آشکارتر گردیده است. در این دوزخ، انسان از متن تکنولوژی ستانده شده و آن &#8220;پیشرفت رهایی بخش&#8221;، خود را در هیبت اربابی که سرنوشت بشر را در دست گرفته است و توان نابودی او را دارد آشکار می سازد.آیا به تعبیر لویت اين سنت اورشليم نيست كه اندك اندك امید و بیم خویش را در غلبه بر سنت آتن اعلام می دارد؟</h4>
<h6 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">این حقیقتی است که بشر پیوسته نیاز به اطمینان خاطر دارد و امنیت به عنوان یکی از بنیادی ترین نیازهای انسانی جایگاهی ویژه در نحوه نگرش ؛ تصمیم گیری و عملکرد او ایفا می کند. از همین رو بود که بشر نخست در دوران پيشا مدرن، ايده« اراده خداوندی» Providence را چون بنيانی قاطع و با اطمينانی محكم پذیرفت. برای بشر در جستجوی اطمينان و در هراس از اضطراب رويارويی با جهان و در تلاش برای انكار و نفی تنهايی خود و در عين حال خواهان ارائه دركی آسان از جهانِ پيرامون؛ ايده اطمینان کور و مطلق به رهایی بخشی مدرنیته مدتهای مديدی كارساز گشت.« اراده خداوندی» آنگونه که کلیسا دست به تفسیر آن زد و آن را منشا غیر قابل تحقیق همه چیز دانست، کوشید با تهديد و دشمنی با علم و فلسفه پايايی خود را به بهای نابودی دانشمندان و انديشه ورزان حفظ نمايد ولی ضربه های تدريجی و مؤثری كه قهرمانان مبارزه با تفسیر بسته كليسا از &#8220;اراده خداوندی&#8221; به پيكره مشروعیت و اقتدار كليسا وارد ساختند، با بهايی بسيار سنگين چون قتل و سوزانده شدن دهها دانشمند و فيلسوف سرانجام بنای به ظاهر مستحكم پيشامدرن کلیسا را فرو ريخت.</h4>
<h6><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<p style="text-align: right;"><strong>اگرچه سقوط قطعيت كليسا با شور و هيجانی عمومی روبر و بود، ولي همزمان با آن، اطمينان نيز از بشر باز ستانده شد. انسانِ تنها و مضطرب و كنجكاو، در آغاز راه شناخت خويشتن و هستی، رهايی از زندان جهل و تحقير را جشن گرفت، ولی اين آزادی ترسناك، هراس رويارويی آزادانه با جهان پيرامون و ترس از نبود هيچ قطعيتی، او را آزار ميداد. از اين رو بود كه قهرمانان مبارزه ، يعنی دانشمندان و فلاسفه مأمور بازيابی قطعيت از دست رفته گشتند و اينچنين شد كه آنان به مأموريتی رفتند كه هدف آن، باز ستاندن انسان از ترس و اضطراب آزادی، در غروب «اراده خداوندی» بود. آيا آنان پيروز شدند؟</strong></p>
<h6><strong><span style="color: #ffffff;">.</span></strong></h6>
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong>بايد گفت در ابتدا « آری»؛ <strong>نيوتن</strong> با كشف قوانين سه گانه خويش، راهی را آغاز كرد كه به علم، قطعيتی استوار بخشيد. آنقدر استوار كه بشر، آغاز به تقديس ماتریالیسم كرد . قوانين جهان كشف شدند، ذرات بنيادی هستی شناخته شد و ما گمان كرديم كه بسیار می دانیم و به زودی باقی راز را درخواهیم یافت و خواهیم دانست جهان چیست، از چه ساخته شده است و قوانين آن چگونه عمل مي كنند. از سوی ديگر، <strong>دكارت،</strong> نظامی را در فلسفه بنيان نهاد كه در آن طبيعت به عنوان نظامی قابل درک و تبيين به وسيله اصول عقلانی معرفی گرديد واین چنین بود که عقلانيت و محوريت انسان به كانون فلسفه رفت. <strong><em>دانشمندان و فلاسفه عصر روشنگری، يكي پس از ديگری بنای پرشكوه مدرنيسم را ساختند و پيراستند. اين بنا آنقدر خيره كننده بود كه اعتماد و اطمينان را به بشر باز گرداند</em></strong><strong>. </strong>در اكتشاف آزادانه علم،« پيشرفت» حاصل شد و«اراده خداوندی به تعریف کلیسا» عقب نشست.</strong></p>
<h6><strong><span style="color: #ffffff;">.</span></strong></h6>
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong>گسترش منابع انرژی و رشد تكنولوژی، در خدمت امنيت و رفاه مادی و تكريم وجود انسان آنقدر زيبا می نمود كه بشر را متقاعد ساخت كه با مدرن شدن به برترين كيميا دست يافته است. انسان می پنداشت از اين پس همه چيز تنها در داخل«گفتمان مدرنيته» متحول خواهد شد و ما به پارادایم نهایی تعالی گام نهاده ایم و دوران تاریکی به سر آمده است. ا</strong><strong>ز نهاد فلسفه و در غروب« اراده خداوندی» کلیسا و« استبداد آريستوكراتيك» شاهان، انديشه« اومانيسم» و در ادامه « ليبرال دموكراسی» متولد گرديد كه به روحي برای مدرنيسم بدل گرديد. روحی كه به پيكره ماشينی و تكنولوژيك مدرنيسم، جان می بخشيد. اسطوره تخنه گرای مدرنيسم اينگونه بود كه از بطن تاريخ انسان سر بلند كرد. اما دریغ که اين اطمينان برای بشر جاودانه نشد.</strong></p>
<h6><strong><span style="color: #ffffff;">.</span></strong></h6>
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong>نخستين هشدارها در آغاز قرن نوزدهم از سوی انديشمندانی چون <strong>توكويل</strong> و <strong>پين</strong> ناديده انگاشته شد. از جنبش« رمانتيسم» قرن 19 تا پسامدرنيته پايان قرن 20 پرسش هايی درباره مطلوبيت و سودمندی ميراث عصر مدرن مطرح شد که تنها این اواخر به جریانب بسیار نیرومند در فلسفه بدل گشت. پرسش هائی كه بی پاسخ گذاشته شد تا بحران مدرنيسم، در نيمه دوم قرن بيستم به اوج خود رسد و اين مصادف با زمانی بود كه نسبيت <strong><em>انيشتين</em></strong>، قطعيت علمی قوانين نيوتونی را درهم كوبيد و اينگونه بود كه تصور از دانش برتر گرديد و ناظر و منظره يگانه گشتند.</strong></p>
<h6><strong><span style="color: #ffffff;">.</span></strong></h6>
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<h4 style="text-align: right;">پس از نزدیک به دویست سال که همه چیز خوب پیش می رفت و قهرمانان این نبرد سرمست از فتح خود و ستایش مردمان عصر خود بودند دو حادثه ضربه ای مهلک بر کلیسای جدید وارد ساخت. نخست آن که اوج گيری تكنولوژی در نيمه نخست قرن بيستم، مصادف با بزرگترين و خونبارترين جنگهای تاريخ بشر گرديد و علم ابزاری شد در دستان حماقت بشری که مدرنیته آن را از وی نستانده بود و این گونه بود که قدرت كور علم، دندانهای تيز خود را برای نخستین بار اينگونه آشکارا به بشر نشان داد. باعبور از نيمه قرن بيستم، انسان غربی كه سالها به ستايش تمدن علمی خودپرداخته بود، نه تنها مشروعيت علم را چون پيكره تمدن خويش، زخم خورده ديد؛ بلكه روح اسطوره مردانه خويش را درهم شكسته يافت.</h4>
<h6 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">قرار بر این بود وجدان بشری و اخلاق از درون تمدن مدرن او و در غیاب دین و در سایه اخلاق عرفی پالايش گردد؛ ولی هرگز چنين نشد. اگر شعار انقلاب فرانسه در طلیعه روشنگری &#8220;آزادی، برابری و برادری&#8221; بود مدرنیته حتی اگر بپذیریم در تحقق شعار نخست پیشرفتهایی در بعد اجتماعی حاصل کرد ولی در تحقق دو شعار دوم ناکام ماند و چنین است که انسان امروز هم بیش از گذشته خود را تنها می یابد و هم نابرابری را بیش از هر زمانی در تاریخ خود احساس می کند. آلودگی محيط زيست ، كاهش جنگلها و منابع طبيعی و تخريب چهره زمين، نتايج غارتگری اسطوره مدرن او است كه برای ساختن آرمانشهر مدرنيته،« مادر زمين» را به نابودی كشانده است.</h4>
<h6 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">صنعتی شدن، آرزويی بود كه تحقق يافت ولی کابوسهای نوینی با خود به ارمغان آورد که روز بروز از رویاهای تاریک بشر و فانتزی های ترسناک او بیشتر به دنیای واقعی او گام می نهند. و اما دومین ضربه را همان طور که اشاره شد خود علم بر پیکره قطعیت علمی وارد ساخت. بحران مشروعيت و قطعيتِ فيزيك نيوتونی، مطلق گرايی علمی را به شدت به چالش كشيد. كابوس نسبيت، خواب خوش ماترياليسم را آشفته ساخت و قطعيت دانش كه می رفت در هيبت كليسايی ديگر سلطه پيشرفت را اعلام دارد از داخل در هم شكست.</h4>
<h6 style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<p><img class="aligncenter size-medium wp-image-2291" title="Enter_The_Inferno_by_Pixel_Designs" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/11/Enter_The_Inferno_by_Pixel_Designs-400x300.jpg" alt="" width="400" height="300" /></p>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">در این میان آن چه بر انسان رفت حادثه ای است که هر روز که می گذرد ابعاد نوینی از آن آشکار می گردد. قرار بود با سقوط کلیسا و طرد خداوند از سرنوشت زمینی بشر، انسان بر تخت او جلوس نماید و به محوری ترین ستون مدرنیته بدل گردد. نقش انسان در مدرنیسم چنان تعریف شده است که بدون اومانیسم، مدرنیته از بنیادی ترین معنای خود تهی می گردد ولی در عمل مدرنیسم از حفظ انسان در این جایگاه محوری ناتوان ماند و این شکستی است که روز بروز ابعاد و پیامدهای آن واضح تر می گردد. در نخستین گام با آغاز دنيای پسا صنعتی ،انسان از تكنولوژی باز ستانده شد و اين تكنولوژی بود كه می بايست از اين پس خود را تعالی بخشد.</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">كابوس جدايی انسان از پيكره اسطوره علمی اش، در داستانها و فيلمهايی تجلی يافت و می یابد كه هراس ازغلبه روبوتهای هوشمند را به عنوان نماد«سلطه آینده» به نمايش می گذارند. انسان در این پارادایم نوین از مقام خالق به یک تماشاگر بی اراده و در نهایت اسیر هیولایی که خود ساخته است سقوط می کند زیرا روز بروز آن نظامی که خلق کرده از او بی نیازتر می شود و او بیش از پیش توان خود را در کنترل پیامدهای آنچه با افتخار آغاز کرده و با غرور و سرمستی ادامه داده از دست می دهد و هم زمان سودمندی اش نیز به شکل فزاینده ای از وی باز ستانده می شود.</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">و اما این تمام آن حادثه ای نیست که بر انسان مدرن رفته است. همگرایی علوم جدیدی چون جامعه شناسی ، علم اعصاب ، انسان شناسی، روانشناسی شناختی و زبانشناسی؛ شناخت شناخت (cognition of cognition)را به یکی از كانون های اصلی انديشه بشر بدل ساخته است . علم شناخت (Cognitive science) با رويای شناختِ شناخت، در ربع قرن اخير متولد گرديد. پيوند فلسفه با علم شناخت و به ويژه زبانشناسی؛ یکی از مستحکم ترین سنگرهای مدرنيسم در دفاع از جایگاه انسان را در هم شکست. انسان از متن فلسفه باز ستانده شد و كلام، جايگزين اوگشت. ديگر چيزی خارج از متن وجود نداشت و اينگونه بود كه ورود تاريخ بشر به «دوران پسا مدرن» با انزوای كامل انسان همراه شد و در این رهگذر مرگ فلسفه اعلام شد.</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">در رويكردی انقلابی در سال 1929 هايدگر در آغاز سخنرانی خود با عنوان پدیدارشناسی  Phenomenology اعلام کرد که فلسفه به پایان خود رسیده است &#8220;Es ist meine Uberzeugung, dass es mit der Philosophie zu Ende ist&#8221; و ليوتار نشان داد كه چگونه دانشمندان جايگاه فرا دستانه خود را از دست داده اند ودر نهايت دريدا پايان هر گونه قطعيت و اقتدار و محوريت را اعلام داشت و فلسفه را در سطح ادبيات تنزل بخشید. پیش از هایدگر نیچه نیز در سال 1888 اعلام كرد «نهيليسم در آستانه در ايستاده است» نهيليسم موردنظر <strong>نيچه</strong><span style="text-align: -webkit-auto;">، هجمه ای همه جانبه به عقلانيت چه در هنر و فلسفه و چه در علم بود. </span>اوتاكيد ميكند كه نظامهای عقلی، تنها نظامهای «ترغيب و اقناع» هستند <strong>بنابراين ادعای كشف حقيقت، تنها باز سازی« اراده معطوف به قدرت» است. </strong>او با داعيه مرگ خدا، آغاز دوران عدم قطعيت را اعلام می كند وچه در اخلاق و چه در فلسفه، چيزی آنسوی زبان ومفاهيمش باقي نمي ماند.</h4>
<h6><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">چندي پيش که مقالات قدیمی مجله گفتمان را مرور می کردم، در مصاحبه ای با پروفسور بيارت رئيس مركز تحقيقات بين المللی درباره فوكو و فرامدرنيسم نكات جالبی ديدم كه به اعتقادمن روح پسا مدرنيسم را به عيان ترين شكل در سخنان ايشان در آن مصاحبه می توان ديد. بیارت در آن مصاحبه اعلام می دارد كه شكسپير را در فلسفه والاتر از كانت می داند. آيا اين به خوبی نگرش امروز بسیاری از فلاسفه را به فلسفه آشکار نمی سازد؟ اين فلسفه در وضعیت پسامدرن است كه ديگر مرزی با ادبيات ندارد. دريدا معتقد است با تأكيد بر عدم قطعيت زبان، موضع كلام محور مدرنيته اساساً تحليل رفته است و قابل باز سازی نيست.</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">زدودن انسان از متن اما از مرزهای فلسفه و علم گذشته و دنیای هنر و معماری را نیز در می نوردد. پست امپرسيونيست ها در هنر نشان دادند كه می توان با عبور از مرزهای رئاليسم، تصوير سازی را به شكلی ارائه داد كه نه نقاشی واقعيت، بلكه نقاشی تأثير درك و دريافت نقاش از واقعيت باشد و كوبيسم، با تبديل نقاشی، به ديدی چند وجهی ونامتقارن در قالب اشكال هندسی ودر تركيب فضا و فيگور اقدام به واقع زدايی از هنر نمود. شايد حتی بتوان این اقدام را« انسان زدايی از هنر» دانست؛ زيرا در این هنر اصرار بر این است که ثابت شود واقعيت يك حصر انسانی نيست و انسان هيچگاه از واقعيت جدا نبوده است.</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">در کوران حوادث قرن اخیر و با سقوط سنگرهای مدرنیته انسان را از همه روياهايش باز ستانده اند و از بنيانهای تمدن مدرنش جدايش ساخته اند. او ديگر در كانون علم وفلسفه قرار ندارد. از سوی ديگر زمانی كه سالها قبل سرمست از پیروزی روشنگری، حكم به تبعيد اراده خداوندی (Providence) و ایمان داد؛ نه فقط انسداد تئوكراتيک كليسا، بلكه معنويت و ایمان را نيز از درون گفتمان دينی بر نتابيد و فرمان به قتل آن داد. اينگونه بود كه مدرنيسم ناتوان از حفظ بنیاد خود شاهد آن بود که چگونه محوريت انسان درعلم ، فلسفه و هنر یکی پس از دیگری متلاشی می گردد.</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2295" title="alienation" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/11/alienation.jpg" alt="" width="400" height="292" /></p>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">ماركس Karl Marx معقد بود: «در دوران مدرن هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود» و وبر Max Weber می گويد: «ما،دردوران مدرن به دنيايی افسون زدايی شده گام گذاشته ايم». مشكل اينجا است که اشاره هم مارکس و هم وبر علی رغم تفاوت دیدگاههایشان از &#8220;افسون&#8221;، مصداق مشخص &#8220;دین&#8221; است. ماركس نمی دانست كه علم افسون زدای او که به باور او افسون دین را دود کرده و به هوا فرستاده است خود در ردای افسونی جديد ظاهر خواهد شد واين بار نه دين كه مدرنیته است که &#8220;افيون توده ها&#8221; خواهد بود.</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">واقعيت اين است كه مارکس بر خطا نبود ولی قدرت و گستره سخن او از آنچه خود او می پنداشت نیز نیرومندتر بود. دود شدن افسونها، داستان پايان فرا روايتهاست. در وضعیت پسامدرن اصولاً هر آنچه قطعی و استوار است و هر افسونی دود شده و به هوا می رود. آنگاه كه با قدسی ساختن عقل، ایمان و همه نیروهای شهودی به حاشیه رانده شدند، بذرهای يك نسخه جدید و زمینی شده از اراده الهی providence به نامه &#8220;ايده پيشرفت&#8221; Progress افشانده شد. امروز اما، افسانه پيشرفت به پايان رسيده است و افسون جهان بينی های صرفا علمی، می روند که دود شده و به هوا روند و در مقابل این نیروهای سوی شهودی انسان هستند که از خوابی سنگین بر می خیزند.</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">در اواخر قرن نوزدهم آگوست كنت Auguste Comte فیلسوف فرانسوی مدعی شد كه علم، مذهب آيندگان خواهد بود و فرويد نيز داعيه داشت كه تقديس علم بايد جايگزين تقديس خداوند شود.راسل نيز در كتاب جهان بيني علمی خود جامعه علمی را آرمان دانست. ولی آنچه امروز در حال وقوع است مرثيه ای است بر آرمان اين انديشمندان مدرن.<br />
علم مذهب آيندگان شد ولی به همان سرنوشت مذهب ابزاری کلیسای معتقد به &#8220;اراده خداوندی&#8221; دچار شد، ولی اينبار با نام پيشرفت. همانطور كه روزی ازمذهب قداست زدايی شد علم نيز قداست خود را از دست رفته یافت و هر چه به جامعه علمی نزديكتر شديم، آرمانی بودن آن بيش از پيش رنگ باخت و اينگونه شد كه تقديس علم، سرگذشتی مشابه کلیسا را برايش رقم زد.</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">از حدود ربع قرن پيش دیگر می توان از دوران مدرن با فعل گذشته یاد کرد زیرا ديگر پسا مدرنيسم بشارتی از آغاز يك دوران نيست؛ پديده ای است كه آغاز شده است و چنین بود که ريموند ويليامز Raymond Henry Williams، نظريه پرداز سوسیالیست، در مارس 1987 سخنرانی خود در دانشگاه بريستول را با طرح اين پرسش آغاز كرد که:«مدرنيسم چه موقع وجود داشت؟»</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">براستی ما به چه عصری قدم نهاده ایم حال که آرمانشهر مدرنیته ویران شده،  انسان از متن منطق مدرن زدوده شده و پایان یک عصر بیش از پیش خود را به ما می نمایاند؟ به باور من هميشه پيش از عبور از يك عصر و آغاز دورانی جديد شرایط به گونه ای پیچیده می گرددکه دشوار بتوان تعريف و تحليلی جامع از آن عصر ارائه داد و از اين روست كه آنچه دوران پسا مدرنش می خوانند تا اين اندازه از بحران عدم شفافيت تعاريف و معانی رنج می برد؛به ويژه كه خود نيز داعيه شفافيت زدايی از هر معنايی را دارد. پسامدرنيسم بيش از آنكه گويای عصری مشخص باشد پديده ای است كه با فروپاشی قطعيت مدرنيسم فرصت بروز و ظهور يافته است. من بر این باورم که ما وضعيت پسا مدرن را سپری مي كنيم و نه عصری مستقل را به نام پسامدرنيسم .</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">شايد اگر بخواهيم پسا مدرنيسم را از زاويه«فلسفه تاريخ هگل»بنگريم و بدان معنا ببخشيم؛ بتوانیم آن را پديده ای بنامیم كه در مراحل پايانی ديالكتيك «تز و آنتی تز قديمی» و در آغاز ديالكتيكی جديد، ظهور می كند . عصری كه هم سرشار از توافق معانی قبلی است و هم آکنده از تضادهای اساسی جرياناتی كه موجهای آينده را رقم مي زنند. دورانی كه بزرگترين هويت آن پارادوكس و تضاد است. به چالش كشيدن گذشته و تهی كردن آينده از قطعيت، ويژگی اين دوران است. با اين نگرش، پسامدرنيسم، دوران نيست، بلكه پديده ای گذراست. پس نمی تواند پايان تاريخ باشد و نمی توان آن گونه که پسامدرنیسم مدعی است پايان فراروايتها Meta narratives را برای هميشه اعلام داشت. ولي شايد تغييراتی اساسی و بدون بازگشت در ماهيت و ساختار روايتها پديد آمده باشد.</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;"><strong>در یک جمع بندی می توان گفت لویت در گفته خود بر خطا نبود. برای چند قرن نیاز ذهنی انسان به آرامش خاطر و امنیت بر دوش آرمانی به نام دنیای مدرن نهاده شد. فرجامی نوید داده شد که هر چه بشر به آن نزدیک تر شد از درخشش آن کاسته شد و تاریکی های آن بیشتر آشکار گشت. امروز آن اطمینان خاطر از دست رفته است و بشر بیش از هر زمان دیگری خود را در اضطراب رها گشته تر می یابد. رویای پیشرفت نجات بخش جای خود را به تصویری از نابودی جهان داده است که هر روز تاریخی نو برای آن تعیین می گردد. نه دیگر رویای پیشرفت چهره یک نجات دهنده افسانه ای را دارد و نه دیگر ایمانی برجاست که بشر را از این اضطراب سنگین برهاند. جنگ همچنان سایه ای سنگین بر سر بشریت است و ستونهای مدرنیته یکی پس از دیگری به لرزه افتاده اند اقتصاد بازار آزاد، سودمندی دموکراسی لیبرال و اومانیسم به روشنی قدرت اطمینان بخش گذشته را ندارند و به نظر می رسد انقلابها نیز بازگشته اند. تصویر زیر به خوبی روی تاریک دنیای مدرن را نمایش می دهد و این جمله تامس هریس <strong>Thomas Anthony Harris vروانشناس و نویسنده امریکایی </strong>را به یاد می آورد که تمام زشتی های دنیا و رنجهای بشر زهرخندی است به آنچه زندگی ما باید باشد ولی نیست.</strong></h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h6 style="text-align: left;"><img class="aligncenter size-full wp-image-2304" title="poorchildrenbjk" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/11/poorchildrenbjk1-e1322226601516.jpg" alt="" width="610" height="327" /><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">ولی پرسش بزرگ این است که اگر آن چه دوران پسامدرنش می خوانند تنها وضعیتی گذراست چه چیز در ورای این تحولات ما را انتظار می کشد؟ شاید توصیف آنچه در حال رخ دادن است دشوار باشد ولی شاید یک چیز روشن باشد و آن این که برای دیدن فراسوی این مه باید به پسامدرنیسم اندیشید ولی نباید در آن سقوط کرد و آن را به چهارچوب فلسفی مستقلی بدل ساخت زیرا ماهیت آن بیشتر به نفی مدرنیته معطوف است تا به ترسیم آینده. در شرایط حاضر 4 روش برای اتخاد متصور است:</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">1)<span style="text-decoration: underline;"> پایان گرایی:</span> با این باور که با سقوط مدرنیته ما به پایان جهان خواهیم رسید و سرانجام چیزی جز نابوودی نیست.</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">2) <span style="text-decoration: underline;">رجوع به سنت:</span> که همانا بازگشت به ارزشهای سنتی دینی است که روشنگری آنها را به عقب راند.</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">3) <span style="text-decoration: underline;">پسا ساختارگرایی:</span> که همان روشی است که فیلسوفانی بنیان ستیز (anti-foundationalist)  چون ریچار رورتی (Richard Rorty) برگزیدند با این رویکرد که دست از ادعای رهایی بخشی مدرنیته شستند تا بخشی از ساختار مدرنیته را حفظ کنند. رورتی معترف است كه: «ديگر فلسفه قادر به تثبيت هيچ چيز نيست و بايد آنرا گفتگويی تهذيب كننده در نظر آورد كه ادعای غايی بودن و نهايی بودن در آن از همان نوعی است كه در گفتگوهای فرهنگی و نقدهای ادبی مي توان يافت.». از دیدگاه رورتی همانگونه که در سخنرانی خود در سال 1383 و تنها 3 سال پیش از مرگش در تهران اذعان داشت «عقل» در سده هجدهم آن چيزی به شمار می رفت كه دين ستيزان بايد به جبران فقدان آنچه دينداران «ايمان» می خواندند، می داشتند.زيرا انقلابيان آن دوران لزوماً دين ستيز بودند. او به روشنی آشکار می سازد که در فلسفه او عقل گرايی منتسب به «روشنگری» تلاشی نابجا برای بلند شدن روی دست مذهب بوده است . تلاش برای اثبات اين ادعا كه چيزی فوق و فرای تاريخ بشری وجود دارد كه می تواند بر مسند قضاوت درباره اين تاريخ بنشيند .</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">4)<span style="text-decoration: underline;"> بازسازی مدرنیته:</span> در انديشه متفكران مكتب فرانكفورت چون هوركهايمر، آدورنو، ماركوزه و والتربنيامين عامل اصلی سقوط سلطه مدرنيسم در دنيای مدرن رویکرد بشر به علم ، تكنولوژی و عقلانيت ابزاری (Instrumental Rationality) بیان می گردد. آنها مهمترين آسیبهای جامعه مدرن را نابودی فرديت خلاق و تهی شدن زندگی از معنا می دانند. نظريات متفكرين مكتب فرانكفورت در يورگن هابرماس متفكر متأخر اين مكتب به صورت«عقلانيت ارتباطی»(Communicative Rationality) بازسازی شده است. از دیدگاه هابرماس مدرنيسم يك پروژه نا تمام است و بسياری ظرفيتهای نهايی آن محقق نشده است. او هنوز در این «عقلانيت ارتباطی» اميدی می بيند و از این مسیر به سوی امکان يك «روشنگری نوين» حركت می كند. از اين رو او را می توان منتقد وفادار به مدرنيته با باور امکان اصلاح آن دانست.</h4>
<p style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;">5) <span style="text-decoration: underline;">خلق ارزشهای نوین:</span> اگر نگرش هابرماس را نگاهی اصلاح طلبانه بدانیم این دیدگاه نیز لزوما انقلابی نیست ولی بر این باور نیز نیست که ساختار تمدن آینده و روند تاریخ تداوم مدرنیته و قابل تعریف در پارادایم مدرنیته است. این دیدگاه معتقد به خلق ارزشهایی نوین است که از سنتز پارادایمهای پیشین حاصل می شوند. در این نگرش ساختار عقلانیت، عناصر تولید کننده قدرت و درک انسان از معنویت همزمان تحول یافته اند. تاریخ بشر در این نگرش تاریخ رشد آگاهی و آزادی انسانی است. بسیاری به ویژه در غرب می کوشند با نگاه به گذشته معنایی دقیق برای تحولات سریعی که در حال وقوع است به ویژه در شرق بیابند ولی آنها خیلی زود در خواهند یافت که شرق در حال عبور از اروپای سده های میانه نیست بلکه اتفاقی دیگر در حال وقوع است که تکیه گاههای قدرت و شناخت بشری را همزمان جابجا خواهند کرد.</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">در غروب مدرنیته و چرخش قدرت به سوی شرق غرب می کوشد با تکیه بر مبنای نظام سیاسی خود کفه های قدرت را همچنان در سوی خود سنگین تر نگاه دارد ولی پیوند سیاست و نظان اقتصادی نظام سیاسی غرب را از محتوای حقیقی دموکراتیک تهی ساخته و از آن تنها صورت یک دموکراسی باقی مانده است بی آنکه موفق به مشارکت حقیقی شهروندان در سرنوشت سیاسی و اجتماعی خود گردد. فيلسوف ژاپنی تاكی شی امهارا Takeshi Umehara در اين رابطه چنين می گويد: «شكست مطلق ماركسيسم وفروپاشي كامل اتحاد جماهیر شوروی نشانه های اوليه سقوط ليبراليسم غربی است كه جريان حاكم بر مدرنيته تلقی می گردد. ليبراليسم نه تنها جايگزين ماركسيسم وديگر ايدئولوژی های مسلط در پايان تاريخ نخواهد شد، بلكه ايدئولوژی بعدی ای است كه سقوط خواهد كرد.».</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">ما ایرانیان ملتی کهن هستیم که در کمال شگفتی تاریخی طولانی در شرایطی زیسته ایم که می بایست مدتها پیش نابودمان کرده باشد ولی به دلایلی یک تاریخ دوام آورده ایم تا به آینده رویم. ما در کانون سنگین ترین برخوردهای فرهنگی در جهان یک تاریخ کوشیده ایم میان ایمان ، شهود و عقلانیت توازن پدید آوریم و فلسفه و عرفان را در تبیین جهان در هم آمیزیم. جهان بینی خود را با شعر بیان کرده ایم و نگرش شاعرانه خود به غایت سیاست که همانا پیوند قدرت و فضیلت است را از یاد نبرده ایم. ما یک تاریخ بهای اصرار خود را در امکان پیوند زمین و آسمان پرداخته ایم و همچنان این رویا چون خردی پویا در بن فرهنگ و ادبیات ما زنده است زیرا نخستین برگ استوره های تاریخی ما نیز با جوهر این آرمان نوشته شده است. ما آرمانشهر خود را در قلب فرهنگ خود حفظ کرده ایم کهن تر از اورشلیم و بلندپروازانه تر از آتن.</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;">آرمانشهر رویایی است که تجلی های آنرا از لیبرال ترین فلسفه های غرب تا اشراقی ترین عرفان های شرق می توان رهگیری کرد زیرا آرمانشهر همان غایت شیرینی است که هر مکتبی می کوشد تجلّی آنرا در فلسفه خویش نمود بخشد ولی تنها جایی که عرفان را زمینی و فلسفه را آسمانی می یابیم آرمانشهر ایرانی است.</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">آنگاه که اهورامزدا جمشید را پیامبر خود برمی گزید او این بار گران را نپذیرفت و نگاهبان مردمان و دنیای مادی گشت. او نخستین نماد قدرت سیاسی است که آرمانشهری (ورجمکرد) بر زمین بنا می نهد که تنها آنگاه ویران می شود که او فضیلت خود را از کف می نهد و بدین شکل مشروعیت حکومت و آرمانشهر خود بر زمین را ویران می سازد.</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">او پادشاهی است که پیامبری را نپذیرفت و نگهبان مردمان و جهان مادی شد ولی در نهایت راه راست را گم کرد و بر خطارفت و این پایان فرمانروایی بود که فره ایزدی خود را از کف داد. ایرانیان پس از او در رویای بازیافتن آن آرمانشهر هرگز  حکومت را بدون مشروعیت الهی و فرمانروا را بدون تأیید قدسی و فره ایزدی نپذیرفته اند و این آرمانی است که یک تاریخ استمرار داشته است و همسازی فرهنگ شیعه نیز با روح ایرانی ریشه در این نگرش عمیقا سیاسی و تاریخی ایرانیان دارد. روسو در کتاب قرار داد اجتماعی خود بر نکته ای تاکید می کند که هگل نیز در فلسفه تاریخ خود آن را برجسته ساخته است و آن این ویژگی اندیشه و آرمانهای ایرانیان در نظام اجتماعی که پی افکندند است که در ایران زمین و برای نخستین بار حکومت و حتی شخص شاه که بالاترین قدرت بود تحت قانونی بالاتر قرار گرفت و مشروعیت او بدان قانون وابسته شد و آن قانون نه مبنایی زمینی که نیرویی روحانی و آسمانی بود که خروج حاکم از آن قانون مشروعیت را از او سلب می کرد و این تفاوتی معنا دار در اندیشه ایرانی است که از اسطوره ها تا تاریخ او تداوم یافته است.</h4>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<h4 style="text-align: right;">فرجام گرایی در ایران زمین قدمتی بیش از اورشلیم دارد و هزاران سال است که ایرانیان بازگشت نجات دهنده را باور داشته اند ولی در نگرش ایرانی که تداومی تاریخی از فلسفه مزدیسنایی تا جهان بینی شیعی دارد بازیگر فعال رستگاری جهان است. این نگرش نه شبیه به جهان بینی مدرن مبتنی بر اومانیسم است و نه منفعل چنان نگرش جهان بینی اورشلیم به انسان. در این جهان بینی انسان آزاد است انتخاب کند در کنار نیروهای روشنایی به نبرد برای غلبه بر تاریکی برخیزد و این آرمان چیزی بیش از رستگاری و فرجام فردی اوست زیرا او مبارز راه روشنایی است. فراتر رفتن از اندیشیدن به رستگاری شخصی و باور داشتن به نبردی کیهانی میان نور و ظلمت و ضرورت مبارزه برای شکست اهریمن بر سراسر تاریخ ایران بی انقطاع سایه افکنده است. این خروج از انفعال و پیوستگی تمام ابعاد زندگی انسان با چنین نبردی شالوده آرمانشهر ایرانی است.</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h4 style="text-align: right;">برای من فرزانش و حکمت عالی تر از فلسفه است زیرا بسیارند آنان که فلسفه می دانند ولی فیلسوف نیستند و بسیارند آنان که فیلسوف اند ولی فلسفه آنان بر خردی رهایی بخش بنیان نهاده نشده است. فلسفه از درون جوشیدن و از بن برآمدن است و نیاز به اندیشه خلاق و ترکیب کننده Synthesis دارد و فرزانگی نیاز به بینشی فزون بر این توان و چنین آرمانی معنای نهفته در تاریخ حکمت ایران زمین است. من یک تاریخ گرا هستم و چون هگل بر این باورم که فلسفه ، زمانه خود را اندیشیدن است. ولی این اندیشیدن برای من عبور از پارادایم هایی است که می روند تاریخی گردند. در نقد مدرنیسم نه سنت گرایم و نه ساختار شکن اگرچه عقل را ارج می نهم و معنویت و ایمان را هم طول عقلانیت، بالاترین آرمان می دانم زیرا بر این باورم که این تنها کیمیایی است که عقلانیت ابزاری را به خرد ناب تعالی می بخشد. برای من فرجام مدرنیته،استعلا به پارادایمی عالیتر است و از این رو هیچ باوری به اسکاتولوژی مبتنی بر نابودی و انحطاط بشریت ندارم و بر این ایمانم که تاریخ بشر حماسه آزادی و آگاهی اوست. من به بازیابی ارزشهایی پایبندم که چون فرهنگی که از آن برخاسته ام برای وصل آمده است، همگرایی را می جوید و پیوند تضادها را. ما روزگار پرتلاطمی را سپری می کنیم ولی من عمیقا بر این باورم که:</h4>
<h6 style="text-align: left;"><span style="color: #ffffff;">.</span></h6>
<h3 style="text-align: center;">هميشه لحظه ای پيش از سپيده، سياه ترين لحظه شب است وهمواره در فاصله كوتاهی از قلّه، شيب كوه و فشار صعود را ازهميشه بيشتر حس می كنيم. به نظر می رسد اين قانونی فراگير است و شايد ما در اين تاریک ترین ترين لحظه شب تاريخ در آستانه فتح قله ای دیگر از تاريخ انسان هستيم ؛كه اينگونه هراس و ترس از اين سياهی را فراگير می يابيم.</h3>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: left;">
<p style="text-align: left;">
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;"><span style="color: #333333;">آیدین پورمسلمی</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ffffff;"><span style="color: #333333;">آذر 1390</span></span></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<div class="fblike_button" style="margin:10px 0;"><iframe src="http://www.facebook.com/plugins/like.php?href=http%3A%2F%2Fwww.TheIranianDream.net%2Farchives%2F2245&#38;layout=standard&#38;show_faces=false&#38;width=550&#38;action=like&#38;font=tahoma&#38;colorscheme=light" scrolling="no" frameborder="0" allowTransparency="true" style="border:none; overflow:hidden; width:550px; height:25px"></iframe></div>
]]></description>
		<wfw:commentRss>http://www.TheIranianDream.net/archives/2245/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بازخوانی یک تحریف &#8211; جنگهای ایران و یونان</title>
		<link>http://www.TheIranianDream.net/archives/2101</link>
		<comments>http://www.TheIranianDream.net/archives/2101#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 Nov 2011 13:23:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدین پورمسلمی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.TheIranianDream.net/?p=2101</guid>
		<description><![CDATA[<div class="fblike_button" style="margin:10px 0;"><iframe src="http://www.facebook.com/plugins/like.php?href=http%3A%2F%2Fwww.TheIranianDream.net%2Farchives%2F2101&#38;layout=standard&#38;show_faces=false&#38;width=550&#38;action=like&#38;font=tahoma&#38;colorscheme=light" scrolling="no" frameborder="0" allowTransparency="true" style="border:none; overflow:hidden; width:550px; height:25px"></iframe></div>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><img class="aligncenter size-full wp-image-2192" title="sfwgqg" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/11/sfwgqg-e1321712916327.jpg" alt="" width="610" height="265" /></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>حدود چهار سال و نیم پیش و در مارچ سال 2007، بسیاری از ایرانیانی که فیلم 300 به کارگردانی زاک اشنایدر Zack Snyder که برگرفته از کتابی کمیک به همین نام و اثر فرانک میلر Frank Miller بود را دیدند از تصویری که این فیلم از ایرانیان ارائه داده بود نه فقط خشمگین بلکه شگفت زده شدند زیرا بسیاری به ویژه در داخل ایران تا پیش از آن تصور می کردند تقابل فرهنگی غرب با ایران موضوعی معاصر است و انتظار ترسیم چنین تصویر تاریخی را از دوره ای که ایرانیان آن را افتخار تاریخی خود می دانند نداشتند.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong> حقیقت این است که در مقابل، سازندگان فیلم و بخش بزرگی از مردم در غرب نیز از واکنش ایرانیان به فیلم شاید به همان اندازه متعجب شدند! نه به این دلیل که این واکنش تند ایرانیان به فیلمی فانتزی بر اساس یک اثر کمیک به نظر آنان عجیب بود، که البته عجیب بود ولی آنان بیشتر از این متعجب بودند که مگر حقیقت تاریخی چیزی جز آن بوده است که فیلم با اندکی اغراق که ویژگی فیلمهای فانتری است نمایش داده  است که ایرانیان چنین برآشفته اند؟ بازتاب این باور را در رابطه با حقانیت دیدگاه فیلم به خوبی می توان در سخنان فرانک میلر خالق اثر اولیه دید وقتی که در ژانویه 2007 در مصاحبه ای با شبکه NPR گفت :</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<h3 style="text-align: center;"><strong>&#8220;به دلایلی به نظر می رسد که دیگران از سخن گفتن درباره اینکه ما براستی دربرابر چه کسانی ایستاده ایم پرهیز دارند. کسانی که نماینده همان بربریت 6 قرن قبل از میلاد خود هستند (اشاره به ایرانیان و جنگهای ایران و یونان در این تاریخ). کسانی که شاهد بریده شدن سر دیگران هستند، زنان را به بردگی می کشند و دختران خود را ختنه می کنند. کسانی که رفتارشان با هیچ معیار فرهنگی قابل قبول برای ما سازگار نیست.&#8221;</strong></h3>
<p><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><img class="aligncenter size-full wp-image-2187" title="frank-miller-OWS" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/11/frank-miller-OWS1-e1321704893483.jpg" alt="" width="195" height="270" /></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>گفتنی در رابطه با جنگهای ایران و یونان بسیار است و من در این نوشته بر آن نیستم به این فیلم بپردازم و یا بر پروپاگاندای سیاسی فرانک میلر متمرکز شوم بلکه مایلم نگاهی به آنچه این نگاه خصمانه را از بنیان می سازد داشته باشم و سپس تنها ابعاد یکی از دروغهای تاریخی مرتبط با این جنگها را بررسی کنم. ما می دانیم که عبارت فوق سرشار از دروغ است ولی آیا این همسو سازی تاریخ معاصر و باستان و تحریفی که حال و گذشته را هم زمان در بر می گیرد از سوی آنان امری تصادفی است؟ آیا گمان می کنید که ریشه این نگاه خصمانه امثال میلر محصول شرایط سی سال گذشته ایران و شکل رابطه ایران با غرب است؟ بی شک تقابل سیاسی معاصر ایران و غرب و انگیزه سیاسی غرب بر دامنه این پروپاگاندا بر علیه تاریخ ایران می افزاید ولی حقیقت این است که ریشه های این تقابل فرهنگی عمیق تر از آن است که اغلب ایرانیان نا آشنا با فضای داخلی تمدن غرب و حتی فضای دانشگاهی آن می پندارند. آنچه برای ما درک آن دشوار و حتی تکان دهنده است این است که نبرد ایران و یونان برای غرب معنایی سمبلیک و بی زمان دارد.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>برای غرب این تقابل نبردی تاریخی است میان آسیا و دنیای غرب، بربریت و تمدن، استبداد و دموکراسی که به پیروزی دنیای غرب منتهی شده است و این ریشه را ریشه ارزشهای تاریخی و فرهنگی خود می دانند. پیروزی که با نابودی امپراتوری ایران، بزرگترین امپراتوری آسیا به دستان اسکندر مقدونی کامل شد. از این روست که یونان مهد تمدن غرب و اسکندر قهرمانان تاریخی این تمدن است و ایران نیرویی اهریمنی است که تمام آسیا را به بردگی کشیده وقصد نابودی دنیای متمدن را داشته است و این نقشی است که در ترسیم مجدد آن برای ایران در دنیای معاصر نیز فروگذار نمی کنند.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong>غرب همواره تمدن خود را به ویژه در بعد سیاسی در بیان آنچه غرب نیست تعریف می کند. ژان ژاک دریدا فیلسوف معاصر فرانسوی در توصیف و انتقاد از این تمایل غرب می گوید:&#8221;دنیای غرب همیشه خود را در نفی آنچه مقابل خود انگاشته تعریف کرده است سفید در این که سیاه نیست، مرد در این که زن نیست و در یک کلام غرب در این که شرق نیست.&#8221; غرب هویت خود را در پیوستاری تاریخی تعریف می کند که از یونان تا روم و روشنگری و مدرنیته تداوم داشته است و در همین راستا شرق و به ویژه ایران را نیز در یک پیوستار تاریخی و در نقطه مقابل ترسیم می کند. افسوس بزرگی است، ولی حقیقت این است که نبرد ایران و یونان بر تمامی تاریخ سیاسی آسیا و غرب سایه افکنده است و بدان معنایی سمبلیک و آخر زمانی بخشیده است.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>برای غرب این تضادی است كه درآن هميشه چيزی برتر از چيزی ديگر بوده است. تقابلي كه هويت خود را نه از جذب بلكه از برخورد ذاتی در ماهيت اين دواليسم مي يابد. تصوری از وجود هويتی شفاف و خالص كه بايد آنرا حفظ كرد و مقدس شمرد. تقابلی كه نزديك به نيم قرن هويت خود را به عنوان جهان آزاد در تقابل با كمونيسم تعريف كرده و يافته بود  و پس از سقوط اتحاد جماهير شوروی پيكان خود را از سوی كمونيسم به نقطه ای جديد بر مي گرداند که گویا ناگهان پس از جنگ سرد خلق شده است. در باور غرب هر آنچه غرب نيست در برابر غرب است و در پارادايم این تفكر خطی، اين جهان غير غرب است كه جايگزين كمونيسم شده است. هويتی كه خود را در آنچه نيست باز مي سازد و بدون شك با هراسی نشأت گرفته از خلاء شناخت خود به آينده مي نگرد.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>سخنانی امثال این گفته میلر و یا صحبت سناتور جمهوری خواه بک براون مبنی بر لزوم خشکاندن ریشه ملت ایران، از خلاء و یا حتی لزوما تقابلات سیاسی معاصر منشا نمی گیرد بلکه ریشه در یک پروپاگاندای تاریخی دارد. برای گروه زیادی از سیاست مداران، مردم و حتی آکادمیسین ها در دنیای غرب ارزشهایی چون آزادی، دموکراسی، حقوق بشر و تمدن، ارزشها و دستاوردهایی مطلقا غربیند و اگر کسانی در شرق با این ارزشها همراه شوند تنها از ارزشهایی غربی تبعیت کرده اند و به دنیای آزاد که منادی آن غرب است پیوسته اند. آرتور ام شلزينگر Arthur M. Schlesinger, Jr جامعه شناس و تاریخ دان امریکایی که تنها یک ماه پیش از اکران فیلم 300 و در فوریه 2007 درگذشت در این رابطه می گويد: «اروپا منبع و تنها منبع آرمانهايی است چون آزادی فردی، دموكراسی سياسی، حكومت قانون، حقوق بشر و آزادی فرهنگی &#8230; اينها آرمانهايی اروپايی است نه آسيايی ،‌نه آفريقايی و نه متعلق به خاورميانه مگر اينكه آنها هم اين آرمانها را اهداف خود قرار دهند.»</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>این باوری ریشه دار در غرب است و آنچه حمایتش می کند چون روایت یک طرفه هرودت از جنگهای ایران و یونان بخشی از تاریخ و فرهنگی است که کودکان باید بیاموزند و فیلمهایی چون 300 و اسکندر Alexander باید که محصول چنین استراتژی باشند. </strong><strong>این تقابل ، تصویری است که هر کودک امریکایی پیش از تکمیل تحصیلات متوسطه خود با آن آشنا می شود و این باوری است که ریشه های تصورات و عقاید فرانک میلرها را تشکیل می دهد و تنها از دوالیسمی هویت بخش تغذیه می شود که به کشیدن خطی پر رنگ میان دو دنیای شرق و غرب منتهی می گردد. این تقابل در ذهن عامه مردم در غرب تصویری از یک تقابل است که از جنگهای ایران و یونان آغاز می شود، با جنگهای روم و ایران و سپس جنگهای صلیبی ادامه می یابد تا به جهان معاصر می رسد که همچنان در نبرد علیه تروریسم ادامه دارد.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong> بیهوده است اگر می کوشید دلایلی تنها معاصر بر سخنان میلر بیابید. اصرار بر انطباق مطلق تصویر ایران بر پرتره دقیق طالبان جالب توجه است ولی از آن جالب تر این است که میان این تصویر فرهنگی تحریف شده معاصر و تمدن ایرانی در 6 قرن قبل از میلاد نیز ارتباطی تاریخی برقرار می شود و اولی نتیجه طبیعی دومی تلقی می گردد تا ثابت شود ایران امروز تداوم همان بربریت تاریخی است.  اگر گمان می کنید ترسیم بخش نخست از ایران امروز نتیجه تقابلی معاصر است که به دلایل سیاسی بزرگنمایی شده است نظرتان در باره تحریف تاریخ در بخش دوم چیست؟</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong> نکته اینجاست که سیطره رسانه نه فقط بر حال بر که بر تمامی تاریخ گسترده شده است. آنان به راستی وارثان امپراتوری یونان هستند و آنچه می کنند همان است که گروهی از سیاست مداران یونانی در همان عصر انجام دادند و اینان نه نماینده تمدن والا و مردم بزرگ یونان که نماینده یک کالت سیاسی بودند که دموکراسی بالنده یونان را به یک الیگارشی مستبد بر پایه دروغ و فریب فروکاست و اتفاقا اولین قربانیان آن مردان بزرگی چون سقراط بودند که بر علیه آن جنگیدند.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><img class="aligncenter size-medium wp-image-2219" title="mainstream-media" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/11/mainstream-media1-311x400.jpg" alt="" width="311" height="400" /><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>مگر چند نفر از مردم تاریخ می خوانند که تازه از میان آنان کسی زحمت جستجوی حقیقت در تاریخ به خود دهد آنهم در رابطه با قومی که دشمن قلمداد گردیده است. برای آنان امروز دشوار نیست از بربریت 6 قرن پیش ایرانیان سخن گفتن زیرا هرگز پیشتر به شنوندگان خود نگفته اند که چرا جنگهای ایران و یونان در ابتدا شروع شد؟ نه مردم عادی بلکه بسیاری از دوستان من که تاریخ نیز خوانده اند از واقعه کامل نخست و از آن مهمتر وقایع نیم قرن بعد در یونان چیز زیادی نمی دانند. زیرا اغلب فراموش می شود به آنان گقته شود که حمله نخست داریوش کبیر به یونان انتقام به آتش کشیدن سارد Sardis و کشتن</strong><strong><strong> </strong>صدها یونانی بی دفاع ساکن در بخش آسیایی یونان در شهر توسط آتنیها به فرماندهی آریستاگوراس Aristagoras به جرم آن بود که با آتنی ها در نا امن سازی مرزهای غربی ایران همراهی نکرده بودند و از این منظر خائن محسوب می شدند. این آتش سوزی در شرایطی بود که سپاه ساردیس برای نبرد در مرزهای شمالی، شهر را ترک گفته بود و در این فرصت سپاهیان آریستاگوراس شهر را محاصره کردند ، معابد را تخریب کردند و تمامی خانه ها را تا توانستند به آتش کشیدند و مردمان بسیار را در آتش سوختند. البته پیش از آنکه امکان بازگشت بیابند آرتافرن برادر داریوش شاه آنان را یافت و سپاهشان را منهدم ساخت ولی داریوش سوگند خورد که انتقام این آتش سوزی و کشتار را بگیرد و این شعله آغاز جنگ نخست بود.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>زمانی که آتنیها را آزادی بخش می خوانند فراموش می کنند که چگونه پس از پایان جنگ این قهرمانان آزادی نخست به جزیره یونانی کاریستوس Karystos هجوم بردند تنها به این جرم که متحد ایرانیان در جنگ اول بودند و حتی بی طرف ماندنشان در جنگ دوم نیز کمکی نکرد تا آتنی های رهایی بخش از این هم وطنان خود انتقام نستانند و آنگاه که سایر جزایر چون ناکسوس Naxos و تاسوس Thasos به اعتراض بر چنین رفتاری از اتحاد با آتن خارج شدند به آنها حمله شد نیروی نظامی و کشتیهایشان نابود شد و ناچارشان کردند که خراج بپردازند و همین رفتار را با جزایر ساموس Samos و لسبوس Lesbos که علیه آنان قیام کردند را تکرار کردند و به روایت توسیدید آنها حتی در جزیره میتیلین Mytilene  1000 نفر از هموطنان خود را به جرم توطئه علیه آتن در یک روز اعدام کردند.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>آنگاه که از به بردگی کشیدن زنان توسط ایرانیان می گویند بی شک روایت توسیدید را بر آنها نخوانده اند که ناوگان رهایی بخش آتن در زمستان سال 415 قبل از میلاد پس از پیاده کردن نیرو در جزیره میلوس Melos چه کرد؟ آتنیها به جرم آن که ساکنان جزیره که یکی از 4 قبیله باستانی و بزرگ یونان (Dorian) بودند حاضر به پیوستن به اتحادیه آتن علیه ایران و همینطور پرداخت باج نشدند تمامی مردان جزیره را کشتند و تمامی کودکان و زنانشان را به اسارت گرفتند و به عنوان برده فروختند و اینگونه یک نسل کشی کامل را در جزیره Melos به انجام رساندند .</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><img class="aligncenter size-full wp-image-2194" title="zdbananant" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/11/zdbananant-e1321713176329.jpg" alt="" width="600" height="394" /></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>وقتی از بربریت و توحش تاریخی ایرانیان سخن می گویند دشوار است به یاد نیاوریم که چگونه آتنی ها آنگاه که به آرتیک Artyctes فرمانده ایرانی سپاه خشایارشاه دست یافتند او را زنده بر صلیب کشیدند تا پبروزی خود را با محکوم ساختن سردار ایرانی به دردناک ترین مرگی که می شناختند جشن گیرند.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong> در مقابل به روایت توسیدید و پلوتارک آنگاه  که تمیستوکلس Themistocles سیاستمدار و فرمانده نظامی آتنیها که در جنگ نخست ایران و یونان یکی از 10 فرمانده اصلی و استراتژیست آتنیان بود و در جنگ دوم فرمانده نیروی دریایی آتن و بزرگترین قهرمان آنان بود از ترس کشته شدن به دست آتنیان در سالهای بعد به همراه خانواده خود از آتن گریخت و در میان همه سرزمینها به دربار اردشیر اول Artaxerxes I پناه آورد و به او خود را معرفی کرد و گفت: &#8221; در میان همه هلنیان هیچ کس چون من به پارسیان زیان نرسانده است و آن زیان در دفاع از آتن بوده است ولی امروز به خدمت آمده ام.&#8221;</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>اردشیر شاه ایران نه تنها او را بخشید و امان داد بلکه او را گفت اگر آیین ایرانیان و پوشش آنان را بیاموزد و بتواند به زبان آنان سخن گوید او را مرتبت خواهد بخشید و تمیستوکلیس چنین کرد و اردشیر، تمیستوکلس  فرمانده آتنیان در جنگ با ایران را حاکم ماگنزیا Magnesia شهری در بخش آسیایی یونان که مردمانی یونانی داشت ولی در کنترل ایران بود ساخت و او تا پایان عمر در آن شهر زیست. تفاوت این دو فرهنگ سیاسی که یکی به ظن خیانت، هم خون و هم زبان خویش را قتل عام می کند و فرمانده دشمن را بر صلیب می کشد تا به دردناکترین مرگ او را از میان بردارد و آنکه بزرگترین دشمن خود را آنگاه که به امان خواهی می آید پاداش می بخشد دقیقا همان رویای بزرگی است که یک تاریخ بشریت برای آن مبارزه کرده است تا سیاستی بر پایه فضیلت پدید آورد. تردید نکنیم که اگر تنها یکی از این کشتارهای غیر نظامیان و به بردگی فروختن زنان در شهرهای یونانی توسط ایرانیان رخ می داد هرگز آن را در گذر تاریخ مسکوت نمی گذاشتند.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><img class="aligncenter size-full wp-image-2223" title="themistocles" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/11/themistocles-e1321790923985.jpg" alt="" width="238" height="310" /><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>آنها امروز اسپارتها را قهرمانان نبرد آزادی می دانند ولی چنین لقبی برای یکی از مستبدترین و خونریزترین حکومتهای مونارشیک و بر پایه برده داری که تاریخ به خود دیده است همان قدر شگفت است که اگر امروز مونارکی مستبد و رادیکال عربستان سعودی را به شرط همراهی غرب، دوست و متحد دنیای آزاد بنامند که البته می نامند و این نیز چون نخستین در سیاست آنان امری شگفت نیست.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong> در میان همه آنچه می توان در رابطه با این نبرد تاریخی گفت مایلم در ادامه این نوشته تنها بر همراهی یونانیان در جنگ با ایرانیان متمرکز شوم. ممکن است کمی عجیب به نظر برسد ولی این موضوع بازخوانی این حقیقت است که اصولا نبرد میان ایران و یونان نبرد ایران و یونان نبوده است بلکه نبرد اتحاد بزرگی از ایرانیان و یونانیان بر علیه دولت شهر آتن و متحدان محدودش بوده است. </strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>امروزه وقتی صحبت از جنگهای ایران و یونان می شود تصویری که ارائه می شود تصویری است که به عمد به صورتی تحریف شده به مخاطب عام ارائه می شود. این تلقی عمومی وجود دارد که لشکر کشی خشایار شاه به آتن نبرد ایران در برابر اتحاد بزرگ دولت شهرهای یونان بوده است حال آن که به جرات می توان گفت که بخش بزرگتر یونان در نبرد دوم در کنار ایران و بر علیه آتن جنگیدند و من در این جستار بر آنم که با استناد به یکی از متعصب ترین منابع یونانی یعنی هرودوتوس به بررسی و معرفی این اقوام بپردازم. نخست از دولت شهرهای ایونی Ionian شروع می کنیم که بیش از سایر دولت شهرهای یونان به حوزه نفوذ تمدن ایرانی نزدیک بوده اند. نقشه زیر جزایر و شهرهای مهم لیگ ایونی یا بخش آسیایی یونان را نشان می دهد.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><img class="aligncenter size-medium wp-image-2118" style="border-style: initial; border-color: initial;" title="ionia-map" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/11/ionia-map-400x381.jpg" alt="" width="400" height="381" /></p>
<h2 style="text-align: right;"><span style="text-decoration: underline;">ایونیا  Ionia</span></h2>
<p><span style="text-decoration: underline;"><br />
</span></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>سرزمینی که امروز یونان می خوانیم در حدود 600 قبل از میلاد یک قلمرو فرهنگی شامل دو بخش آسیایی و اروپایی متشکل از دهها جزیره و دولتشهر مستقل بوده است که این دولتشهرها اگرچه همگی به دنیای یونانی تعلق داشتند ولی لزوما با یکدیگر متحد نبوده و در بسیاری موارد و دوره های متفاوت تاریخی با یکدیگر رقابت کرده و حتی وارد جنگ شده اند. یونیان Ionian یکی از چهار قبیله بزرگ یونان بودند که در آسیای صغیر سکنا گزیدند و قلمرو سیاسی  و فرهنگی آنان ایونی (یونیا) Ionia نامیده می شد. یونیان ارتباط فرهنگی نزدیکی با ایران داشتند احتمالا تا آن انداره که حتی امروز نیز ما کشور Greece را یونان می نامیم! یونیا Ionia عملا پس از کورش کبیر و با غلبه کورش بر لیدیا بخشی از امپراطوری ایران بود ولی شاهان هخامنشی به روالی که داشتند به آنها خودمختاری سیاسی بخشیده بودند وعملا حاکمان دولت شهرهای ایونی همگی از خود یونانیان ایونی بودند. البته این دولت شهرها در ارتباط با سارد پایتخت غربی ایران بودند که ساتراپ این شهر در زمان داریوش کبیر و آغاز جنگهای ایران و آتن Artaphernes ( برادر داریوش کبیر) بود. این منطقه در جنگهای ایران و یونان از ایران حمایت کرد و سربازان ایونی در سپاه ایران علیه دولت شهر آتن و مونارشی اسپارت که با یکدیگر متحد بودند جنگیدند که در ادامه جزئیات بیشتری از آن را بررسی خواهم کرد. نقشه فوق، شهرها و جزایر ایونی را نشان می دهند که امروزه بیشتر در منطقه ترکیه امروزی قرار دارند.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong>جالب است بدانیم تعدادی از فیلسوفان شهیر یونان در حدود همین دوره تاریخی در بخش ایونی یونان زاده شدند و رشد یافتند که از میان آنان می توان به فیثاغورس Pythagoras که در جزیره ساموس Samos متولد شد را نام برد که پدرش در تجارت سنگهای قیمتی با ایرانیان بود و خود او نیز در دوره های بعدی زندگیش به ایران سفر کرد و به شاهد بسیاری منابع تاریخی چون پورفیری Porphyry، الکساندر پولی هیستر Alexander Polyhistor و دیودروس Diodorus of Eritrea از آموزش مغان ایرانی Persian Magi بهره برد. </strong><strong>همچنین از دیگر این فیلسوفان بخش ایونی یونان می توان به بیاس Bias که به عنوان داناترین هفت مرد دانای یونان (wisest of all the Seven Sages of Greece) شناخته می شود اشاره کرد که در شهر پرین Priene متولد شد. دیگر فیلسوف نامدار ایونی آنکسیماندر Anaximander است که در میلتوس Miletus متولد شد.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>هراکلیتوس Heraclitus فیلسوف بزرگ پیش سقراطی که عنصر اصلی جهان را آتش می دانست و قدیمیترین منبع یونانی در 6 قرن پیش از میلاد است که به نام مغان ایرانی اشاره کرده است دیگر فیلسوفی است که در شهر افسوس Ephesus ایونیا متولد شده است. خوب است بدانیم شباهتهای بسیار زیاد فلسفه هراکلیتوس و جهان بینی زرتشت از سوی بسیاری مورد توجه قرار گرفته است از جمله فردریک شلایرماخر Friedrich Daniel Schleiermacher فیلسوف آلمانی قرن 18 و 19 ولی شاید نخستین کسی که به این موضوع اشاره کرد کلمنت اسکندریه Clement of Alexandria در قرن 2 میلادی بود و حتی بعضی جون Ficino فیلسوف و رییس مدرسه نوافلاطونی فلورانس در قرن 17 میلادی از این فراتر رفتند و او را شاگرد مستقیم زرتشت دانسته اند که از لحاظ زمان زیستن این دو امری غیرمحتمل به نظر می رسد ولی با توجه به نزدیکی افسوس Ephesus به امپراتوری پارس در آن عصر و الحاق آن به ایران اندکی بعد تاثیر مغان ایرانی بر فلسفه او امری محتمل تر است. از دیگر فیلسوفان نامدار ایونی می توان به تالس Tales و آناکسیمنس هر دو از میلتوس Miletus اشاره کرد. اهمیت میلتوس در تاریخ فلسفه آن اندازه است که این جزیره را و مدرسه ای که تالس در آن بنیان نهاد را مهد تولد فلسفه در یونان می دانند. در نهایت گفتنی است که هومر Homer حماسه سرای بزرگ یونان نیز در Smyrna و ایونیا متولد شد.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>اشاره مختصر بالا به اهمیت ایونیا در پرورش و رشد فلسفه یونان که امیدوارم در نوشته های بعدی دقیق تر به آن بپردازم به ویژه در فلسفه پیش سقراطی و ارتباط نزدیک تجاری و فرهنگی این ناحیه با ایران موضوعی است که نیاز به باز خوانی دقیقتر دارد ولی بی شک این نزدیکی که با الحاق این ناحیه به امپراتوری هخامنشی کامل می شود تاثیر مهمی در همراهی نظامی این منطقه با ایرانیان در نبردهای ایران و آتن داشته است تا آنجا که سربازان دولت شهرهای ایونی در کنار ایرانیان در این جنگها جنگیدند که بسیاری از آنان توسط هرودوت نیز مورد اشاره قرار گرفته اند . تصویر زیر که برگرفته از کتاب &#8220;لشکرها در جنگهای ایران و یونان&#8221; Armies of the Greek and Persian warsاثر ریچارد نلسون Richard Nelson است بعضی از این سربازان را و لباس فرم نظامی آنان را آنگونه که هرودت ترسیم کرده به تصویر کشیده است.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><img class="aligncenter size-full wp-image-2122" title="ffgghh" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/11/ffgghh-e1321626519757.jpg" alt="" width="590" height="204" /></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<h2 style="text-align: right;"><span style="text-decoration: underline;">تبس Thebes و یا Boeotia</span></h2>
<p><span style="text-decoration: underline;"><br />
</span></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>گروه دوم یونانیان تبس Thebes و یا Boeotia است که یکی از قدرتمندترین اتحادیه های یونان را تشکیل می دادند و در بعضی دوره های تاریخی و به صورت شاخص اندکی پس از جنگهای ایران و آتن و قبل از غلبه اسکندر بر یونان به قدرت شماره یک یونان تبدیل شدند و توانستند در جریان جنگهای Peloponnesian به حکومت اسپارت خاتمه دهند. مردمان دولتشهرهای Boeotia به مرکزیت Thebes به عنوان مهمترین رقیب آتن در جریان جنگ دوم ایران و آتن به حمایت از ایران برخاستند و قایقها و سربازانشان در کنار سربازان ایرانی با دولتشهرهای آتن و اسپارت جنگیدند تا آنجا که از سوی آتنی ها خائن و شایسته مجازات خوانده شدند مجازاتی که بعدها اسکندر با نابودی تبس آن را محقق ساخت. نقشه زیر ایالات بوتیا Boeotia را در میان دولت شهرهای بونان نشان می دهد.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;"><img class="aligncenter size-full wp-image-2120" title="boeotia" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/11/boeotia-e1321547149872.jpg" alt="" width="600" height="463" /></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>تبس Thebes از لحاظ استوره ای در تاریخ یونان اهمیت منحصر به فردی دارد. تعداد زیادی از اسطوره های یونان از این منطقه برخاسته اند از جمله هرکول و اودیپوس و شاهان اسطوره ای تبس برای یونانیان به نوعی همان نقشی را دارند که شاهان پیشدادی برای ما ایرانیان. نکته جالب توجه این است که سرسلسله این شاهان اسطوره ای کادموس Cadmus به باور یونانیان از فنیقیه آمده است و آخرین بررسی های ژنتیک و باستانشناسی آریایی (هندواروپایی) بودن فنیقی ها و وابستگی آنان را به اقوام ایرانی ثابت کرده است که من در بخش دوم این <a href="http://www.theiraniandream.net/archives/1747">مقاله</a> (ریشه های ایرانی فنیقی ها) آن را بررسی کرده ام. هرودت همچنین به این نکته که می تواند از نظر تاریخی قابل بررسی باشد نیز اشاره کرده است که کادموس نخستین کسی بود که الفبا را به یونانیان آموخت. </strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>نخستین اشاره ها به هرمس Hermes آنکه آتش را آفرید و پیام خدایان را به انسانها می رساند و خرد را به مردمان بخشید و از آن پاسداری می کند در ناحیه تبس یافت شده است و مجسمه هرمس در دروازه معبد خدای خورشید آپولو Apolo به عنوان محافظ این معبد در یکی از شهرهای این منطقه (Tanagra)  یافت شده است. جالب است بدانیم ارتباط هرمس نیز فلسفه زرتشت و نقش پررنگ و موازی هر دو در پاگانیسم دوره رنسانس به طور وسیع بررسی شده است و البته در حوصله این بحث نیست.  در جریان جنگهای ایران و یونان سربازان تبس شرکت داشتند و بر علیه اتحادیه آتن جنگیدند. نکته جالب توجه پوشش سربازان تبس این است که شکل سپر آنان بر خلاف تمامی سربازان یونان شباهت کامل به سپری داشته است که سربازان ایرانی از آن استفاده می کرده اند که من در تصاویر زیر این شباهت رانشان داده ام.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><img class="aligncenter size-full wp-image-2177" title="bhy67" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/11/bhy67-e1321634821553.jpg" alt="" width="620" height="415" /></p>
<p style="text-align: right;">
<h2 style="text-align: right;"><span style="text-decoration: underline;">تراکیه (Thrace)</span></h2>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>شاید ارتباط هیچ بخشی از یونان چون مردم تراکیه با دنیای ایرانی مستحکم نبوده باشد زیرا آنها خود از اقوام ایرانی و از بستگان نزدیک اسکیت ها &#8211; سکاها بودند که به زبانی هندو اروپایی سخن می گفتند. گفتنی در رابطه با این بخش که امروز بلغارستان و بخشی از منطقه بالکان را تشکیل می دهد بسیار است. لباسهای آنان شباهت بسیار با لباسهای مادی  داشته که خود بازتاب قدرت آیین مهر (میتراییسم) در میان آنان بوده است. یونانیان معتقد بودند که شعر و موسیقی در این منطقه به وجود آمده است که آن را به افسانه اورفیوس ارتباط می دادند که در ارتباط با این پیامبر افسانه ای که از نسل خدایانش می دانستند موسیقی دان و شفا دهنده بوده است. آشیلوس Aeschylus در نمایشنامه گم شده خود Bassarids که در اثار دیگری نقل قول شده است در رابطه با اورفیوس نوشته است که او در اواخر زندگی پرستش سایر خدایان را رها کرد و تنها خورشید را نماد خداوند یگانه خود خواند. سویداس Suidas فیلسوف و تاریخ نگار قرن 10 میلادی امپراتوری بیزانس مدعی شد تمامی تئولوژی یونانیان ریشه در آموزشها و آراء اورفیوس دارد. تصاویری از اورفیوس را در لباسهای تراکیه ای که شباهت کاملی به پوشش اقوام مادی و سکاها دارد در زیر می توانید ببینید.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><img class="aligncenter size-full wp-image-2179" title="Picture2t" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/11/Picture2t-e1321636777763.jpg" alt="" width="620" height="277" /></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>و اما از فلاسفه بسیار معروف منطقه تراکیه می توان به دموکریتوس Democritus اشاره کرد که از فلاسفه بسیار مشهور یونان است که او را پدر علم خوانده اند به دلیل نظریه اش در رابطه با تشکیل جهان از ذرات ریز تجزیه ناشدنی که او برای نخستین بار آنها را اتم نامید. پلینی در رابطه با دموکریتوس می گوید که او شاگرد مغی ایرانی به نام استانس Ostanes بوده است و خود مربی دیگر فیلسوف بزرگ پیش سقراطی پروتاگوراس Protagoras از تراکیه بوده است. او همچنین اشاره می کند که اگرچه دموکریتوس در آتن محبوب نبود و نظراتش با مخالفت وسیعی روبرو شد ولی نزد ایرانیان تا آن اندازه محترم بود که در لشگرکشی به یونان و آنگاه که سپاه ایران از تراکیه که آن زمان بخشی از خاک ایران بود می گذشت خشایارشاه به دیدار دموکریتوس رفته است که نقل این داستان از سوی تاریخ نگاری رومی موضوعی بسیار جالب است. نقشه تراکیه Thrace را در کنار ایونیا Ionia زیر می توانید مشاهده نمایید:</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;"><img class="aligncenter size-full wp-image-2182" title="Map_Greece_Megali_Idea-1919" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/11/Map_Greece_Megali_Idea-1919.jpg" alt="" width="402" height="316" /></p>
<p style="text-align: right;"><strong>تصویر زیر نیز سربازپیاده تراکیه را که در جنگ ایران را همراهی می کرد می توانید مشاهده کنید:</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><img class="aligncenter size-full wp-image-2232" title="Thracians" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/11/Thracians.jpg" alt="" width="375" height="382" /></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>چهارمین دولت شهر بزرگ یونان تسالی Thessaly نام دارد که پایتخت آن لاریسا Larissa نام دارد و با ایران در نبرد دوم همراه گشت. نکته جالب توجه دیگر این است که مقدونیه نیز در این جنگ با ایران همراه بود و حتی الکساندر اول شاه مقدونی به عنوان طرف مذاکره کننده ایران انتخاب شد. از دیگر دولت شهرهای مهم یونان که ایران را در این نبرد همراهی کرد دولت شهر آرگوس بود که دشمنی دیرین با اسپارت داشت و نکته جالبی که هرودت نقل می کند این است که خشایار شاه قاصدی را به آرگوس Argos می فرستد و آن قاصد به مردم آرگوس می گوید من آمده ام تا به یاد شما آورم که ما پارسها و شما مردم آرگوس نیایی مشترک داریم که پرسس Perses فرزند Perseus قهرمان بزرگ تاریخی یونان است که مردم آرگوس خود را از نسل او می دانستند و این موضوع که یونانیان بر این باور بودند که پارسها از نسل پرسئوس هستند روایت جالبی است که شاید در آینده و در جستاری مستقل بدان پرداختم. ولی کوتاه سخن آنکه نقشه زیر نشان متحدان ایران را در نبرد با یونان نشان می دهد و این به خوبی آشکار می سازد که این جنگ نه میان ایران و یونان بلکه میان آتن و اسپارت از یک سو و ایران و یونان از سوی دیگر بوده است.</strong></p>
<p style="text-align: right;"><img class="aligncenter size-full wp-image-2234" title="PersianWars" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/11/PersianWars-e1321792422420.jpg" alt="" width="600" height="464" /></p>
<p style="text-align: right;"><strong>و اما در پایان ممکن است این سوال پیش آید که شکست ایران و متحدانش در این جنگ چگونه صورت پذیرفت. حقیقت این است که روایت داستان از دید یونانیان کاملا با آنچه در حقیقت رخ داد و احتمالا از نگاه ایرانیان در همان عصر متفاوت است و این چیزی است که امروزه ما پس از ادعای شکست امریکا در عراق و افغانستان آن را بیشتر در می یابیم. این جنگ هزاران کیلومتر دورتر از قلب ایران زمین صورت پذیرفت و برای ایرانیان نبردی بود چون دهها نبردی که در طی آن سالها در نقاط دوردست امپراتوری با آن درگیر بودند و اصولا نبرد برای مجازات آتنیها و به انتقام به آتش کشیدن ساردیس صورت پذیرفته بود که در نبرد دوم و با تسخیر آتن و تخریب پارتنون کار به انجام رسید ولی در بازگشت ایرانیان و به دلیل گستردگی بالای تعداد کشتیهای درگیر بخشی از کشتیهای ایران با یک استراتژی هوشمندانه از سوی تمیستوکلس Themistocles از میان رفت و لشکر محدود باقی مانده ایران در یونان که در نه آتن که در تسالی مستقر بود در نبرد پیلاته شکست خورد و این نبرد دریایی در راه بازگشت آتنیها و آن نبرد زمینی با بخشی از باقی مانده سپاه ایران پس از عقب نشینی مجموع پیروزیهای آتنیها را تشکیل می دهد که قطعا از دید ایرانیان دارای آن اهمیتی نبوده است که برای آتنیها که در خانه می جنگیده اند.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>نکته جالب دیگر که معمولا ناگفته می ماند این است که آتنیها پس از این جنگ به اندیشه می افتند که با تکیه به نیروی دریایی خود به مصر لشکرکشی کنند و ممفیس را از دست ایرانیان خارج سازند که در حقیقت به نوعی ادامه همین تقابل است که اغلب در رابطه با آن سکوت اختیار می شود زیرا در نبرد ممفیس آتنیها چنان شکستی متحمل شدند که حتی یکی از کشتیهای آنان به خانه بازنگشت. در ادامه آنها تقاضای صلح کردند که پذیرفته شد و هنوز چند دهه از این ماجرا نگذشته بود که آتن و اسپارت با خود وارد جنگ شدند که اسپارت از ایران کمک خواست و ایران با کمک مالی به اسپارت آنان را یاری داد تا ناوگان دریایی خود را تقویت کنند که به شکست آتن و تسخیر آن توسط اسپارت منتهی شد و جالب آن که وقتی چند سال بعد اسپارتها در آتن بنای ظلم گذاشتند آتنیها سیاستمدارانی به ایران گسیل داشتند تا از ایران کمک بگیرند که با این کمک آتن استقلال خود را باز یافت و در نهایت اسپارت توسط تبس که در هر دو جنگ متحد ایران بود در سال 371 قبل از میلاد و در نبرد لوکترا Battle of Leuctra سقوط کرد.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong> </strong></p>
<div id="_mcePaste"><strong>در تمامی این داستان عبرتی بزرگ از قدرت رسانه ها در تحریف تاریخ و در راستای منافع سیاسی وجود دارد. سیاستمداران می کوشند که تاریخ را آنگونه که می پسندند و مفید می یابند بنویسند و نحوه عملکرد قدرتها در چندصد سال گذشته هرگز در مسیر منافع ملی ما نبوده است. انگلستان در معاهده پاریس با تمام توان کوشید هرات را از ایران جدا سازد زیرا مطمئن بود این مطمئن ترین راه برای جدا سازی ما از ایرانیان ماوراءالنهر است زیرا تا زمانی که پیوندهای فرهنگی در کنار اتحاد سیاسی اقوام ایرانی تبار را در کنار هم حفظ می کند همیشه امکان تولد یک امپراتوری نیرومند حتی از خاکستر ایران زمین وجود دارد و قطع این پیوندها و هدف گرفتن ریشه های فرهنگی ما دستورالعملی است که بی وقفه در این سالیان تداوم یافته و در این راه باید که اقوام ایرانی با تکیه بر قومیت جدا گردند و فرهنگ مشترکشان نیز مورد هجوم قرار گرفته و از میان برداشته شود. آنان امروز نیز همانند تمام چند صد سال گذشته دستورالعمل ثابتی را پی می گیرند و اگر ما ایرانیان می پنداریم که در رویای سیاسی آنان فضیلتی به بزرگی شرافت و بزرگی سایر ملتها وجود دارد ره به خطا برده ایم. ملتی که بر پاهای خود نایستد در برابر دیگران زانو خواهد زد.  ولی آنچه آنها نمی دانند این است که ایران زمین یک تاریخ در بطن طوفانی ترین حوادث زنده مانده است و هر بار از دل ویرانه های خود با تکیه بر عناصر پویای فرهنگی خود سر بر آورده است. آن طوفانهایی که از این خاک گذشته اند بابل و روم و بیزانس و مصر را به صفحات تاریخ سپرده اند و ایران، ایران مانده است زیرا تقدیر و قدرت ایران بر قدرتی سیاسی استوار نبوده است و نیست.</strong></div>
<p><strong>در تمامی این داستان عبرتی بزرگ از قدرت رسانه ها در تحریف تاریخ و در راستای منافع سیاسی وجود دارد. سیاستمداران می کوشند که تاریخ را آنگونه که می پسندند و مفید می یابند بنویسند و نحوه عملکرد قدرتها در چندصد سال گذشته هرگز در مسیر منافع ملی ما نبوده است. انگلستان در معاهده پاریس با تمام توان کوشید هرات را از ایران جدا سازد زیرا مطمئن بود این مطمئن ترین راه برای جدا سازی ما از ایرانیان ماوراءالنهر است زیرا تا زمانی که پیوندهای فرهنگی در کنار اتحاد سیاسی اقوام ایرانی تبار را در کنار هم حفظ می کند همیشه امکان تولد یک امپراتوری نیرومند حتی از خاکستر ایران زمین وجود دارد و قطع این پیوندها و هدف گرفتن ریشه های فرهنگی ما دستورالعملی است که بی وقفه در این سالیان تداوم یافته و در این راه باید که اقوام ایرانی با تکیه بر قومیت جدا گردند و فرهنگ مشترکشان نیز مورد هجوم قرار گرفته و از میان برداشته شود. آنان امروز نیز همانند تمام چند صد سال گذشته دستورالعمل ثابتی را پی می گیرند و اگر ما ایرانیان می پنداریم که در رویای سیاسی آنان فضیلتی به بزرگی شرافت و بزرگی سایر ملتها وجود دارد ره به خطا برده ایم. ملتی که بر پاهای خود نایستد در برابر دیگران زانو خواهد زد.  ولی آنچه آنها نمی دانند این است که ایران زمین یک تاریخ در بطن طوفانی ترین حوادث زنده مانده است و هر بار از دل ویرانه های خود با تکیه بر عناصر پویای فرهنگی خود سر بر آورده است. آن طوفانهایی که از این خاک گذشته اند بابل و روم و بیزانس و مصر را به صفحات تاریخ سپرده اند و ایران، ایران مانده است زیرا تقدیر و قدرت ایران بر قدرتی سیاسی استوار نبوده است و نیست.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>آیدین پورمسلمی</strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong>آبان 1390</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<div class="fblike_button" style="margin:10px 0;"><iframe src="http://www.facebook.com/plugins/like.php?href=http%3A%2F%2Fwww.TheIranianDream.net%2Farchives%2F2101&#38;layout=standard&#38;show_faces=false&#38;width=550&#38;action=like&#38;font=tahoma&#38;colorscheme=light" scrolling="no" frameborder="0" allowTransparency="true" style="border:none; overflow:hidden; width:550px; height:25px"></iframe></div>
]]></description>
		<wfw:commentRss>http://www.TheIranianDream.net/archives/2101/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نفوذ زرتشت و مغان ایرانی بر افلاطون و آکادمی</title>
		<link>http://www.TheIranianDream.net/archives/2003</link>
		<comments>http://www.TheIranianDream.net/archives/2003#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 29 Oct 2011 17:04:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدین پورمسلمی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تاریخ و فرهنگ ایران زمین]]></category>
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.TheIranianDream.net/?p=2003</guid>
		<description><![CDATA[<div class="fblike_button" style="margin:10px 0;"><iframe src="http://www.facebook.com/plugins/like.php?href=http%3A%2F%2Fwww.TheIranianDream.net%2Farchives%2F2003&#38;layout=standard&#38;show_faces=false&#38;width=550&#38;action=like&#38;font=tahoma&#38;colorscheme=light" scrolling="no" frameborder="0" allowTransparency="true" style="border:none; overflow:hidden; width:550px; height:25px"></iframe></div>
<p><img class="aligncenter size-medium wp-image-2005" title="AAFQMCX0" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/10/AAFQMCX0-400x319.jpg" alt="" width="400" height="319" /></p>
<h4 style="text-align: right;"><span>ارتباط &#8220;<em>زرتشت و مغان</em>&#8221; با &#8220;<em>آکادمی افلاطون</em>&#8221; شاید در نظر نخست کمی شگفت به نظر برسد ولی آنچه از آن عجیب تر است این است که مدارک تاریخی قابل توجهی به جا مانده اند که به این موضوع اشاره داشته اند ولی در سطح وسیعی در غرب ، به دلایلی مشخص و در ایران به سبب عدم مطالعه کافی مسکوت مانده اند.</span></h4>
<p><span><br />
</span></p>
<h4 style="text-align: right;"><span>آنچه در این مکتوب، خلاصه ای از آن را می آورم تنها بخش کوچکی از مطالعاتی است که در سالهای اخیر در ارتباط با تاثیرات اندیشه شرق و به ویژه ایران بر روند تکامل اندیشه در غرب و به ویژه یونان داشته ام که در این جستار آن را محدود می کنم به افلاطون و آکادمی و پرداختن به بخش بسیار بزرگتر یعنی &#8220;فلاسفه پیش سقراطی&#8221; را به فرصتهای بعدی موکول می کنم.</span></h4>
<h4 style="text-align: right;"><span><br />
شاید گشایش بحث با نگاهی به نقاشی بالا که اثری بسیار معروف است شروعی مناسب باشد. این اثر بسیار معروف یک &#8220;فرسکو&#8221; یا نقاشی دیواری است که در کاخ محل رسمی اقامت پاپ Apostolic Palace نصب شده است. نام این اثر &#8220;<em>مدرسه آتن</em>&#8221; The School of Athens است و خالق آن، نقاش شهیر دوره رونسانس &#8220;<em>رافائل</em>&#8221; Raphael است که این اثر معروفترین شاهکار اوست.</span></h4>
<p><span><br />
</span></p>
<h4 style="text-align: right;"><span>چرا این نقاشی برای صحبت ما مهم است؟ پاسخ این است که آنچه در مسیر خلق این نقاشی رخ داده است ما را به سفری شگفت و پنهان در هزارتوی تاریخ خواهد برد. در این اثر رافائل تعداد زیادی از فلاسفه مشهور یونانی را انتخاب کرده و آنها را در کنار هم ترسیم کرده است که لزوما به یک دوره تاریخی تعلق ندارند و در نسلهای مختلفی متولد شده اند.</span></h4>
<p><span><br />
</span></p>
<h4 style="text-align: right;"><span>اجازه دهید نگاهی دقیق تر و نزدیک به این اثر داشته باشیم.</span></h4>
<p><span><br />
</span></p>
<p><img class="aligncenter size-medium wp-image-2006" title="school_of_athens2" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/10/school_of_athens2-400x268.jpg" alt="" width="400" height="268" /></p>
<h4 style="text-align: right;">در میان فلاسفه ترسیم شده در این اثر، من تنها دو قسمت را با &#8220;<em>ستاره سرخ رنگ</em>&#8221; مشخص کرده ام که درمورد آن توضیح خواهم داد و معرفی سایر فلاسفه این اثر را به مطالعه خوانندگان واگذار می کنم. شناسایی این فلاسفه در این اثر توسط بسیاری و نخست شاگردان مستقیم رافائل به توافق و در سطح وسیعی صورت گرفته است. نخستین ستاره قرمز رنگ در مرکز اثر <em>&#8220;افلاطون و ارسطو</em>&#8221; را &#8220;<em>در کنار هم</em>&#8221; نشان می دهد.</h4>
<p><img class="aligncenter size-medium wp-image-2007" title="78682-050-9FBF4ECB" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/10/78682-050-9FBF4ECB-319x400.jpg" alt="" width="319" height="400" /></p>
<h4 style="text-align: right;">در این تصویر در &#8220;<em>سمت چپ ارسطو</em>&#8221; و در &#8220;<em>سمت راست افلاطون</em>&#8221; را می بینیم. و اما نکته جالب تر تصویر زیر است:</h4>
<p><img class="aligncenter size-medium wp-image-2008" title="DSCF2325" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/10/DSCF2325-400x300.jpg" alt="" width="400" height="300" /></p>
<p><img class="aligncenter size-medium wp-image-2009" title="The School of Athens by Raphael 1509- Zoroaster left, with star-studded globe" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/10/The-School-of-Athens-by-Raphael-1509-Zoroaster-left-with-star-studded-globe-400x235.jpg" alt="" width="400" height="235" /></p>
<h4 style="text-align: right;"><em>در این تصویر مردی را می بینیم که سیاره ای را در دست دارد که با ستارگان پوشیده شده است که به نوعی نمادی از کل گیتی و جهان هستی است. در پشت سر و در سمت چپ این مرد خود نقاش یا رافائل را می بینیم که از دور به ما می نگرد در حالی که در کنار این مرد ایستاده است.</em></h4>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2089" title="220px-Sanzio_00" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/10/220px-Sanzio_00.jpg" alt="" width="220" height="297" /></p>
<h4 style="text-align: right;">این مرد کیست؟ و چرا رافائل می بایست خود را در اثر در کنار او ترسیم کند؟</h4>
<h4 style="text-align: right;">جالب است که بدانیم این مرد را &#8220;<em>زرتشت</em>&#8221; Zoroaster شناسایی کرده اند و در این شناسایی تا آن اندازه اتفاق تظر وجود دارد که زمانی که به &#8220;<em>صفحه زرتشت در دانشنامه انگلیسی ویکیپدیا</em>&#8221; مراجعه می کنید این تصویر نخستین تصویری است که در معرفی زرتشت به چشم می خورد.</h4>
<p><img class="aligncenter size-medium wp-image-2010" title="Zoroster-wiki" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/10/Zoroster-wiki-400x211.jpg" alt="" width="400" height="211" /></p>
<h4 style="text-align: right;"><strong>و اما نکات جالب برای پرسش این است که<em> زرتشت در این تصویر چه جایگاهی دارد و چرا در میان فلاسفه یونان و در تابلو مدرسه آتن ترسیم شده است؟ و دیگر اینکه چرا رافائل خود را در کنار زرتشت در این نقاشی ترسیم کرده است در میان تمامی نقاط دیگری که در این اثر برای انتخاب وجود داشت؟ آیا ارتباطی میان رافائل و زرتشت و همینطور فلاسفه یونان و زرتشت وجود دارد؟</em></strong></h4>
<p><strong><em><br />
</em></strong></p>
<h4 style="text-align: right;"><strong>اینها سوالاتی هستند که پاسخ به آنها برای ادامه این سفر ضروری است. فقط پیش از ادامه این را لازم به ذکر می دانیم که فلاسفه ردیف پایین نیز به نوعی برای بحث ما کاملا قابل توجهند از <em>فیثاغورث</em> تا <em>هراکلیتوس</em> و <em>امپدوکلس</em> همگی معنایی ویژه در این اثر دارند که از آنجا که هدف این نوشته تحلیل این اثر نیست از آن ها عبور می کنم و تنها به سوالات مطرح شده در اینجا پاسخ می دهیم.</strong></h4>
<p><strong><br />
</strong></p>
<h4 style="text-align: right;"><strong>شاید بهتر باشد برای پاسخ به این سوال نگاهی داشته باشیم به &#8220;<em>زمان ترسیم این اثر</em>&#8221; و &#8220;<em>زندگی شخصی رافائل در سالهای نزدیک به ترسیم این نقاشی</em>&#8221; و این دقیقاکاری بود که من انجام دادم و نتایج جالبی در بر داشت.</strong></h4>
<p><strong><br />
</strong></p>
<h4 style="text-align: right;"><strong>این فرسکو در سالهای 1510-1511 پس از میلاد به پایان رسیده است. اگر به زندگی رافائل نگاه کنیم می بینیم که او اندکی قبل از آن در شهر &#8220;<em>فلورانس</em>&#8221; ایتالیا و در فاصله سالهای 1504-1508 اقامتی چهار ساله داشته و مشغول دانش اندوختن بوده است. </strong></h4>
<h4 style="text-align: right;"><strong>آیا ممکن است آموخته هایش در این مقطع زمانی در دیدگاههایش در ترسیم این اثر موثر بوده باشد؟ این سوالی است که وقتی پاسخ آن را در تاریخ می جوییم با نتایج بسیار جالبی مواجه می شویم.</strong></h4>
<p><strong><br />
</strong></p>
<h4 style="text-align: right;"><img class="aligncenter size-full wp-image-2040" title="40-08-01/27" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/10/40080127.jpg" alt="" width="249" height="330" /></h4>
<h4 style="text-align: right;"><strong>یکی از مکاتب فعال و بزرگ فلورانس در این تاریخ،  &#8221;<em>آکادمی افلاطون فلورنتین</em>&#8221; (Platonic Academy (Florence در فلورانس است که حاکم دوفکتوی شهر &#8220;<em>فلورانس دمدیچی</em>&#8221; Cosimo de&#8217; Medici از خانواده بزرگ دمدیچی که تصویر او را در بالا می بینید یک نسل قبل و تحت تاثیر یک فیلسوف نوافلاطونی به نام &#8220;<em>گئورگیوس گمستوس</em>&#8221; Georgius Gemistus که او را به نام &#8220;<em>پلتون</em>&#8221; Plethon نیز می شناسند بنیان نهاده شده بود.</strong></h4>
<p><strong><br />
</strong></p>
<h4 style="text-align: right;"><strong>رئیس این مدرسه &#8220;<em>مارسیلیو فیچینو</em>&#8221; Marsilio Ficino که یک فیلسوف نو افلاطونی، ستاره شناس و نخستین کسی بود که &#8220;<em>مجموعه کامل آثار افلاطون</em>&#8221; را به لاتین برگرداند. او همچنین به هنرهای تصویری علاقه ویژه ای داشت و &#8220;<em>کریستلر</em>&#8221; Paul Oskar Kristeller در کتاب خود &#8220;<em>مطالعاتی در رابطه با تفکرات و نامه های دوره رنسانس</em>&#8221; Studies in Renaissance thought and letters از <em>تاثیر ویژه فیچینو و عقاید نوافلاطونیش بر رافائل</em> می گوید.</strong></h4>
<p><strong><br />
</strong></p>
<h4 style="text-align: right;"><strong>فیچینو تلاش کرد تا میان &#8220;<em>مسیحیت و عقاید افلاطونی</em>&#8221; پیوند به وجود آورد و از این رو عجیب نیست که تنها <em>10 سال پس از مرگ او،</em> &#8220;رافائل&#8221; که تحت تاثیر مکتب او و از دانش آموختگان حلقه او بود از </strong>سوی کلیسا برای ترسیم اثری در رابطه با فلسفه (<em>مدرسه آتن</em>)دعوت می شود.</h4>
<h4 style="text-align: right;">ولی پرسش این است که<em> چه چیز در آموخته های مدرسه افلاطونی فلورنتین ممکن بود پای زرتشت را به این اثر بزرگ و با اهمیت هنری که به نوعی بزرگترین و معروفترین اثر زندگی رافائل است بازکند؟ تا آن اندازه که رافائل خود را در کنار زرتشت ترسیم کند؟</em></h4>
<p><em><br />
</em></p>
<h4 style="text-align: right;">برای پاسخ به این پرسش باید نگاهی به زندگی پلتون Plethon و همینطور فیچینو Ficino و عقاید و آثار آنها داشته باشیم.<em> آیا رد پایی از زرتشت در زندگی، عقاید و آثار آنها می توان یافت؟</em></h4>
<h4 style="text-align: right;">در کمال شگفتی پاسخ &#8220;<em>آری</em>&#8221; است. باید گفت در کنار کار عظیم ترجمه آثار افلاطون به لاتین، کار بزرگ دیگر فیچینو &#8220;<em>ترجمه و رمز گشایی از کورپوس هرمتیکوم</em>&#8221; The corpus hermeticum یا &#8220;<em>الواح رمزی هرمس</em>&#8221; بود. این الواح آن اندازه مهم بودند که او برای مقطعی ترجمه آثار افلاطون را نیمه کاره رها کرد تا به این الواح بپردازد.</h4>
<p><img class="aligncenter size-medium wp-image-2043" title="Ficino statue, Rome" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/10/ficino-statue-rome-parc-266x400.jpg" alt="" width="266" height="400" /></p>
<h4 style="text-align: right;">گرچه بررسی دقبق این موضوع در حیطه این بحث نیست ولی اشاره به این نکته شاید جالب باشد که &#8220;<em>شیخ شهاب الدین سهروردی</em>&#8220;، فیلسوف ایرانی،  به &#8220;<em>هرمس</em>&#8221; نگارنده این الواح ، در کتاب &#8220;<em>حکمت الاشراق</em>&#8221; خود اشاره می کند و او را &#8220;<em>ادریس</em>&#8221; نیز می خواند و او را در کنار زرتشت از وارثان خردی گمشده و باستانی می شمارد که وظیفه خود را یافتن خط سیر تاریخی این خرد و احیاء آن بیان می کند. خردی که به گفته او در نهایت به افلاطون می رسد، فیلسوفی که در نگاه سهروردی وارث این خرد است و از این رو سهروردی او را &#8220;<em>امام الحکما</em>&#8221; می خواند.</h4>
<h4 style="text-align: right;">و اما از &#8220;<em>فیچینو</em>&#8221; دور نشویم. نکته این جاست که او در آثار خود به کرات بیان می کند که عقاید او بخشی از گسترش حقیقتی است که توسط فیلسوفانی قدیمی تر از افلاطون آغاز شده و در این رابطه به نامهای <em>زرتشت </em>Zoroaster، <em>هرمس تریسمگیستوس</em> Hermes Trismegistus،<em> اورفئوس</em> Orpheus، <em>آگلافموس</em> Aglaophemus و<em> فیثاغورث</em> Pythagoras اشاره می کند که به ترتیب بسیار جالبی با نامهایی که سهروردی به آنها اشاره کرده همخوانی دارد. او این نامها را در اثر خود &#8220;<em>فلسفه عتیق</em>&#8221; Prisca theologia مورد اشاره قرار می دهد و همچنین به داستان سه مغ ایرانی و بازدید آنان از عیسی در بدو تولد نیز اشاره می کند که من پیشتر در&#8221;<a href="http://www.theiraniandream.net/archives/1197">جستاری</a> &#8221; این واقعه و یا داستان تاریخی را مورد بررسی قرار داده ام.</h4>
<p><img class="aligncenter size-medium wp-image-2044" title="sohravardi" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/10/sohravardi-300x400.jpg" alt="" width="300" height="400" /></p>
<h4 style="text-align: right;"><strong>و اما نگاهی داشته باشیم به &#8220;<em>گئورگیوس گمستوس</em>&#8221; Georgius Gemistus و یا همان &#8220;<em>پلتون</em>&#8221; Plethon که اصولا او بود که &#8220;<em>ایده تاسیس این مدرسه</em>&#8221; را ارئه داد و آن را از طریق نفوذ و قدرت دمدیچی حاکم فلورانس ایده خود را عملی ساخت. </strong></h4>
<h4 style="text-align: right;"><strong>&#8220;<em>پلتون</em>&#8221; فیلسوفی نو افلاطونی و یونانی بود. او را &#8220;<em>سرسلسله احیاء دانشهای یونانی در غرب</em>&#8221; در سالهایی دانسته اند که امپراطوری بیزانس آخرین نفسهای خود را می کشید. آنچه در رابطه با او در این جستار حائز اهمیت است این است که پس از مرگ او اثری از او یافت شد به نام (Nómon singrafí (Νόμων συγγραφή و یا به صورت خلاصه <em>&#8220;نوموی</em>&#8221; Nómoi و یا &#8220;<em>کتاب قوانین</em>&#8221; Book of Laws.</strong></h4>
<h4 style="text-align: right;"><strong><img class="aligncenter size-medium wp-image-2041" title="bembo par le titien" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/10/bembo-par-le-titien-336x400.jpg" alt="" width="336" height="400" /><br />
</strong></h4>
<h4 style="text-align: right;"><strong>نگارش این کتاب آنگونه که پیداست سالیان بسیار به طول انجامیده است و او در این کتاب عقاید مرموز و سری خود را آشکار ساخته است. </strong></h4>
<h4 style="text-align: right;"><strong>این کتاب ترکیبی است از<a href="http://www.theiraniandream.net/archives/1401"> &#8220;<em>فلسفه رواقی (استائیک)</em></a><em> </em>&#8220;و <em>جهان بینی زرتشتی</em>. نکته جالب این جاست که خود پلتون خلاصه ای از این اثر تهیه کرده است و نامی جالب بر آن نهاده است : &#8220;<em>خلاصه ای از نظریات زرتشت و افلاطون</em>&#8221; Summary of the Doctrines of Zoroaster and Plato که تا امروز هم باقی مانده است و نسخه آن توسط<em> شاگرد پلتون</em>، &#8220;<em>بساریون</em>&#8221; Bessarion حفظ شده و به نسلهای بعدی منتقل شده است. </strong></h4>
<h4 style="text-align: right;"><strong>پس آنچه تا اینجا دیدیم این بود که نه جایگاه والای زرتشت از منظر این مکتب و پیروانش و ارتباط او با فلسفه یونان شگفت است و نه آنکه اهمیت او را والا دیدن از دیدگاه این مکتب غیر طبیعی است. زیرا که او را سر سلسله خردی می دانند که خود در پی آنند و این است که رافائل جایگاه او را با ترسیم خود در کنار او در این تصویر متمایز می سازد. </strong></h4>
<h4 style="text-align: right;"><strong>ولی آیا جستجو در متون قدیمی برای یافتن این ارتباط در اینجا متوقف می شود؟ پاسخ &#8220;<em>خیر</em>&#8221; است و من در ادامه به اختصار به چند نمونه از مهمترین و جالبترین آنها اشاره می کنم.</strong></h4>
<p><strong><br />
</strong></p>
<h4 style="text-align: right;"><strong><img class="aligncenter size-medium wp-image-2046" title="zartosht2" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/10/zartosht2-400x281.jpg" alt="" width="400" height="281" /><br />
</strong></h4>
<h4 style="text-align: right;"><strong>&#8220;<em>گیسر</em>&#8221; Gaiser و &#8220;<em>پیتر کینگزلی &#8220;</em> P. Kingsley در مطالعه ای مشترک و با استناد به &#8220;<em>سنکا</em>&#8221; فیلسوف معروف رواقی رومی به این موضوع اشاره می کنند که چگونه <em>در لحظات مرگ افلاطون</em>،  <em>دو مغ ایرانی</em> بر بالین او حاضر بوده اند. </strong></h4>
<h4 style="text-align: right;"><strong>گروهی چون &#8220;<em>تارکان</em>&#8221; (2)L. Tarkan بر این باورند که یکی از این مغان کسی نبوده جز &#8220;<em>فیلیپ اپوسی</em>&#8221; Philip of Opus <em>منشی </em>(secretary’ or amanuensis (ναγραφε&#8217;ς <em>مخصوص افلاطون</em> که او را <em>مسئول نوشتن یکی از آخرین آثار افلاطون، </em> &#8220;<em>اپینومیس</em>&#8221; Epinomis یا کتاب قوانین می دانند و تا آنجا پیش می روند که این اثر را Pseudo-Platonic خوانده اند از آن رو که معتقدند این اثر لبریز است از اندیشه و جهان بینی زرتشتی و جالب این که این تنها کتابی از افلاطون نیست که با زرتشت مرتبط است بلکه در رساله &#8220;<em>آلکیبادس</em>&#8221; dialogue Alcibiades همانطور که &#8220;<em>فستوژیر</em>&#8221; Andre-Marie J. Festugiere در اثر خود Platon et l&#8217;Orient به روشنی بیان کرده است نیز این تاثیر آشکار است.</strong></h4>
<p><strong><br />
</strong></p>
<h4 style="text-align: right;"><strong>در این رساله، <em>افلاطون</em> با اشاره به &#8220;<em>زرتشت</em>&#8221; او را فرزند &#8220;<em>اورماسوس یا اورمازس</em>&#8221; Oromasus/Oromazes می خواند که احتمالا اشاره به هورمزد (اهورا مزداست). او همچنین زرتشت را<em> &#8220;سر سلسله مغان&#8221;</em> Magi و اندیشه آنها می داند. (3) </strong></h4>
<h4 style="text-align: right;"><strong>&#8220;<em>فاوورینوس</em>&#8221; Favorinus فیلسوف رومی قرن اول قبل از میلاد که <em>یک نسل پس از سنکا</em> متولد شد مدعی است که <em>دو سال پس از مرگ افلاطون، یک مغ ایرانی با نام&#8221; میتراداتس&#8221; (میتراداد و یا همان مهرداد) تصویری از افلاطون را به مدرسه آتن هدیه داده است. </em>و این سوال جالبی است که اگر این اتفاق افتاده است چرا یک مغ باید چنین می کرده است و چرا افلاطون و نه فیلسوف دیگری (4)</strong></h4>
<p><strong><br />
</strong></p>
<h4 style="text-align: right;"><strong><img class="aligncenter size-medium wp-image-2049" title="Zarathustra 7" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/10/Zarathustra-7-400x196.jpg" alt="" width="400" height="196" /><br />
</strong></h4>
<h4 style="text-align: right;"><strong>&#8220;<em>کارل هننفلت</em>&#8221; Karl H. Dannenfeldt در اثر خود The Pseudo-Zoroastrian Oracles به این نکته اشاره می کند و می پرسد چرا گروه بزرگی از فلاسفه یونان به دفعات به ارتباط فلسفه افلاطون و زرتشت با مغان اشاره داشته اند؟ که نکته ای قابل تامل است.</strong></h4>
<h4 style="text-align: right;"><strong>گروهی از اندیشمندان و تاریخ نگاران قدیم و جدید از جمله &#8220;</strong><em>پلینی</em>&#8221; Pliny the elder که تاریخ نگاری رومی است که تقریبا هم عصر با مسیح می زیسته است و  &#8221;<em>پلوتارک</em>&#8221; Plutarch که تاریخ نگاری یونانی و تقریبا هم عصر پلینی بوده است نگاشته اند که <em>سه حواری و شاگرد افلاطون</em> ، &#8220;<em>هرمودوروس</em>&#8221; Hermodorus، <em>&#8220;اگزوگدوس سنیدوسی</em>&#8221; Eudoxus of Cnidus و &#8220;<em>هراکلیداس پونتیکوس</em>&#8221; Herclides Ponticus<em> به آیین زرتشت گرایش داشته اند </em>و در این رابطه &#8220;<em>پلوتارک</em>&#8221; به &#8220;<em>هرمودوروس سیراکوس</em>&#8221; اشاره می کند و می گوید که او (هرمدوروس) ، در اثر معروف خود &#8220;<em>ایزیس و اوزیریس</em>&#8221; On Isis and Osiris<em> تصویری افلاطونی شده از انگره مینو، اهورامزدا و میترا</em> ارائه داده است.</h4>
<h4 style="text-align: right;">&#8220;<em>فستوژیر</em>&#8221; Andre-Marie J. Festugiere نیز در اثر خود با ارجاع به پلتون و چند فیلسوف دیگر به این اشاره می کند که <em>گروهی از شاگردان افلاطون او را تناسخ یافته زرتشت می دانسته اند </em>که این باور به این اعتقاد باز می گردد که او را احیا کننده تفکرات زرتشت می دانسته اند.</h4>
<h4 style="text-align: right;"><img class="aligncenter size-medium wp-image-2051" title="PlatoInAthens" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/10/PlatoInAthens-382x400.jpg" alt="" width="382" height="400" /></h4>
<h4 style="text-align: right;"><strong>گروهی نیز با آراء افلاطون در رابطه با زرتشت چندان موافق نبوده اند، از جمله شاگرد دیگر افلاطون &#8220;<em>هراکلیداس پونتیکوس</em>&#8221; Herclides Ponticus که در اثر خود Zoroaster based on Zoroastrian philosophy به<em> نقد آراء افلاطون </em>پرداخت که متاسفانه &#8220;<em>اصل این اثر باقی نمانده</em>&#8221; و تنها وجود آن در اثار سایر دانشمندان مورد تایید قرار گرفته است. </strong></h4>
<h4 style="text-align: right;"><strong>همچنین &#8220;<em>کلوتوس لامپساکوس</em>&#8221; Colotes of Lampsacus که در 320-260 BCE می زیسته است <em>افلاطون را به دزدی نظریات و فلسفه زرتشت متهم کرده است</em> و در این میان به <em>اثری گم شده از زرتشت</em> به نام &#8220;<em>داستان طبیعت</em>&#8221; Nature&#8217;s narrative اشاره کرده و گفته است که &#8220;<em>افسانه ار </em>&#8221; Myth of Er <em>در پایان کتاب جمهور</em>، بازگویی همان داستان زرتشت است.</strong></h4>
<p><strong><img class="aligncenter size-medium wp-image-2052" title="The Looting of Persepolis" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/10/The-Looting-of-Persepolis-400x282.jpg" alt="" width="400" height="282" /><br />
</strong></p>
<h4 style="text-align: right;"><strong><em>آنچه می توان جمع بندی کرد و در آینده نیز بیشتر به آن خواهم پرداخت این است که دزدی ادبی، وراثت اندیشه و فلسفه و یا تجسد دوباره، هرچه نام آن را بنهیم ارتباطی معنا دار میان آموزشها و اندیشه های زرتشت و افلاطون و نوافلاطونیان وجود دارد.</em></strong></h4>
<p><strong><br />
</strong></p>
<h4 style="text-align: right;"><strong>آنچه در این میان بررسی تاریخی را دشوار می سازد این حقیقت است که بخش اصلی آراء زرتشت در دو حادثه تاریخی از میان رفته است. نخست &#8220;<em>کتاب سوزی پارسه توسط اسکندر</em>&#8221; که البته پیش از آن،  بخش بزرگی از این آثار به دستور او ترجمه و به &#8220;<em>کتابخانه بزرگ اسکندریه</em>&#8221; منتقل شد آنگونه که &#8220;<em>هرمیپوس</em>&#8221; Hermippus دانشمند یونانی که در حدود 200 پیش از میلاد در اسکندریه زندگی و تحقیق می کرده است <em>حجم این آثار را دو میلیون خط و یا معادل 800 رول در کتابخانه اسکندر ارزیابی کرده است.</em></strong></h4>
<p><strong><em><br />
</em></strong></p>
<h4 style="text-align: right;"><strong>و واقعه دوم &#8220;<em>سوزاندن کتابخانه اسکندریه توسط ژولیوس سزار</em>&#8221; در جریان نبرد برای فتح شهر است که در گزارش &#8220;پلینی&#8221;،  تصادفی اعلام شده است. </strong></h4>
<h4 style="text-align: right;"><strong>متاسفانه این دو واقعه در کنار بسیاری وقایع دیگر مطالعه در این رابطه را به جستجویی دشوار بدل ساخته است. خبر جالب توجه این که<em> در سال 2004 یک گروه از باستان شناسان لهستانی- مصری اعلام کردند که موفق شده اند باقی مانده ای از کتابخانه افسانه ای اسکندریه را کشف کنند خبری که باید برای ما ایرانیان دنبال کردن آن باید بسیار جالب باشد ولی متاسفانه نیست.</em></strong></h4>
<p><strong><em><br />
</em></strong></p>
<h4 style="text-align: right;"><strong><em>ما ایرانیان پیوسته با این سوال مواجه بوده ایم که آیا ما مکتبی فلسفی داشته ایم ؟ و اگر بوده ویژگیهای آن چه بوده است؟ درک پیوستار تاریخی اندیشه در یک ملت از آن رو اهمیت دارد که عمیق ترین بخش هویت و فرهنگ و مستحکم ترین سنگر تمدن سازی را ایجاد می کند و اگر چنین نبود غرب با تلاشی سنگین نمی کوشید میان یونان، روم و تاریخ معاصر غرب یک پیوستار در اندیشه تاریخی بیافریند و بنای تمدن خود را بر ستونهای آن مستحکم سازد.</em></strong></h4>
<p><strong><em><br />
</em></strong></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
<h4 style="text-align: right;"><em>دکتر آیدین پورمسلمی<br />
آبان 1390</em></h4>
<p><em>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</em></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>1- Roman p</strong>hilosopher Seneca &#8211; 2 Sen. Ep. 58. 31</p>
<p style="text-align: left;">2- On the authorship of the Epinomis, see the authoritative study of L. Tarkan, Academica: Plato, Philip of Opus, and the Pseudo-Platonic Epinomis [Academica] (Philadelphia, 1975), 3–47.</p>
<p style="text-align: left;">also</p>
<p style="text-align: left;">J. Dillon, The Heirs of Plato: A Study of the Old Academy (347–274 BC) [Heirs] (Oxford, 2003), 182–3 (with bibliography). Cf. Kingsley, ‘Magi’, 203.</p>
<p style="text-align: left;">3- Andre-Marie J. Festugiere in Platon et l&#8217;Orient, at Revue de Philologie 21 (1947) pp. 5-45)</p>
<p style="text-align: left;">[Also see The Chaldaick Oracles of Zoroaster And his Followers With the Expositions of Pletho and Psellus].</p>
<p style="text-align: left;">4 Favorinus F 5 Mensching =D.L. 3. 25. For the links between these strands in the biographical tradition, see Kingsley, ‘Magi’, 197–8.Note that the name ‘Mithridates’ signifies ‘given to Mithra’ in Old Persian (*Miθra-d»ata-) . Cf. R. Schmitt, ‘Iranische Personennamen bei Aristoteles’, in S. Adhami (ed.), Paitim»ana: Essays in Iranian, Indo-European, and Indian Studies in Honor of Hanns-Peter Schmidt, 2 vols. (Costa Mesa, Calif., 2003), 275–99 at 287–8.</p>
<div class="fblike_button" style="margin:10px 0;"><iframe src="http://www.facebook.com/plugins/like.php?href=http%3A%2F%2Fwww.TheIranianDream.net%2Farchives%2F2003&#38;layout=standard&#38;show_faces=false&#38;width=550&#38;action=like&#38;font=tahoma&#38;colorscheme=light" scrolling="no" frameborder="0" allowTransparency="true" style="border:none; overflow:hidden; width:550px; height:25px"></iframe></div>
]]></description>
		<wfw:commentRss>http://www.TheIranianDream.net/archives/2003/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مهرگان، جشن آزادی ایران زمین</title>
		<link>http://www.TheIranianDream.net/archives/1977</link>
		<comments>http://www.TheIranianDream.net/archives/1977#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 07 Oct 2011 19:14:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدین پورمسلمی</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://www.TheIranianDream.net/?p=1977</guid>
		<description><![CDATA[<div class="fblike_button" style="margin:10px 0;"><iframe src="http://www.facebook.com/plugins/like.php?href=http%3A%2F%2Fwww.TheIranianDream.net%2Farchives%2F1977&#38;layout=standard&#38;show_faces=false&#38;width=550&#38;action=like&#38;font=tahoma&#38;colorscheme=light" scrolling="no" frameborder="0" allowTransparency="true" style="border:none; overflow:hidden; width:550px; height:25px"></iframe></div>
<p><img class="aligncenter size-medium wp-image-1980" title="mehregan2" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/10/mehregan2-400x181.jpg" alt="" width="400" height="181" /></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>هدف این نوشته که به مناسبت سالروز جشن مهرگان نوشته شده است پاسخ به سوالی است که بسیاری ممکن است آن را از خود پرسیده باشند. می دانیم که در سالهای گذشته گرامیداشت مهرگان در کنار نوروز و یلدا در میان ایرانیان محبوبیتی بیش از گذشته یافته است و بسیاری ممکن است از خود پرسیده باشند جایگاه این جشن در فرهنگ ایرانی چیست؟ آیا مهرگان جشنی است مذهبی و مختص زرتشتیان و یا واقعه ای ملی برای همه اقوام ایرانی است با هر آیینی که دارند و اگر جشنی ملی است جایگاه و نقش تاریخی آن چیست؟ نویسنده معتقد است مهرگان روزی است که ایرانیان آزادی و استقلال خود را بازیافتند و از این رو این روز به بلندای تاریخ قلمرو فرهنگی ایران توسط همه اقوام ایرانی جشن گرفته شده است و از این منظر نقشی مهم در حفظ انسجام فرهنگی و هویت ملی ایرانیان و مقاومت آنان در مقابل بیگانگان داشته است.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong>برای هزاران سال مهرگان در کنار نوروز یکی از دو جشن بزرگ ملی ما ایرانیان بوده است که نه تنها مردمان پارس که اقوام گوناگون ایرانی از کرد، لر، آذری، بلوچ، تاجیک، تالشی، اوستیایی، پامیری و بسیار اقوام ایرانی دیگر این روز را در طول هزاره ها در روز مهر و در ماه مهر (10-16 مهر ماه) گرامی داشته اند. در سبب پیدایش این جشن و قدمت آن نظرات گوناگونی مطرح شده است. این نظریات بر سه محور اصلی متمرکزند مهمترین اینها این باور است که مهرگان یادگار دورانی است که اقوام هندواروپایی در کنار یکدیگر می زیستند و ایزد بزرگ مهر ( در اوستا -miงra ، سنسكريت -mitra ، فارسي ميانه -mihr و سغدي -miši ) را که نماد آن خورشید بود در مقام خداوند بزرگ و حامی پیمانها؛ دوستی و سرزمین مردمان آریایی می ستودند. یکی از قدیمیترین یشتهای اوستا &#8220;مهر یشت&#8221; است که به توصیف صفات ایزد مهر می پردازد. قدیمیترین سندی که در رابطه با این ایزد یافت شده است مربوط به پیمان صلحی است میان دو قوم آریایی هیتی و میتانی که در آن به نام این ایزد سوگند یاد شده است . این سند یافت شده در آسیای صغیر با قدمتی در حدود 3400 سال نشان از ریشه های مهر پرستی در کهن ترین ادوار تمدن انسانی در میان اقوام آریایی دارد. باور این است که جشن مهرگان بزرگداشت روز پیدایش خورشید و هدیه نور از سوی خداوند به جهانی است که پیش از آن اسیر تاریکی بوده است.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
این باور نیز وجود دارد که این جشن یادمان روزی است که مشی و مشیانه (معادل آدم و حوای سامی نزد ایرانیان) توسط خداوند خلق شدند.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
و در نهایت بسیاری نیز با استناد به گواهان تاریخی و مستند به بزرگانی چون فردوسی، اسدی طوسی، ابوریحان بیرونی و بسیاری دیگر این روز را جشنی به یادگار پیروزی فریدون بر ضحاک به مدد قیام ایرانیان به رهبری کاوه آهنگر می دانند. ولی آنچه جالب توجه است این است که در پاره ای از این آثار نیز و بویژه شاهنامه فردوسی رد پای ایزد مهر همچنان در این داستان نیز آشکار است. فردوسی در تبیین بنیان نهادن جشن مهرگان توسط فریدون چنین به نقل داستان می پردازد:</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: center;"><strong><br />
فریدون چو شد بر جهان کامگار<br />
ندانست جز خویشتن شـهـریار<br />
برسـم کیان تاج و تخت مهی<br />
بیاراست با کاخ شاهنشهی<br />
بروز خجسته سـر مهر ماه<br />
بسـر بر نهاد آن کیانی کلاه<br />
زمانه بی اندوه گشـت از بدی<br />
گرفتند هر کس ره ایـزدی<br />
دل از داوری ها بپرداختند<br />
بآیین یکی جشن نو سـاختند<br />
نشـسـتند فرزانگان شـاد کام<br />
گرفتند هر یک ز یاقوت جام<br />
می روشن و چهره شـاه نو<br />
جهان نو ز داد و سـرماه نو<br />
بفرمود تا آتش افروختند<br />
همه عنبر و زعفران سـوختند<br />
پرستیدن مهرگان دین اوسـت<br />
تن آسـانی و خوردن آیین اوسـت<br />
اگر یاد گارسـت از او ماه مهر<br />
بکوش و برنج ایچ منمای چهر<br />
ورابد جهان سـالیان پانصد<br />
نیفگند یک روز بـنیاد بد</strong></p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong>نه تنها در این ابیات فردوسی آشکارا به بودن فریدون بر &#8220;آیین مهر&#8221; تاکید می ورزد بلکه حتی پیش از آن نیز در بیان ماجرای نبرد فریدون و آژی دهاک (ضحاک) عزم فریدون و مدد خواهی او از خداوند خورشید را چنین به تصویر می کشد:</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: center;"><strong>فریدون به خورشید بر برد سر       کمر تنگ بستش به کین پدر</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
انسان ، نور و غلبه بر تاریکی محور مشترک تمامی این روایتهاست. انسانی که در کنار نور قرار می گیرد تا تاریکی را مغلوب کند. مهر واژه ای یکتا در پارسی است. بر نور و عشق همزمان دلالت دارد و اگر مفهوم باستانی این واژه (میتر) را نیز بدان بیفزاییم پیمان و میثاق نیز معنی می دهد. ایزد باستانی مهر پشتیبان پیمانها و ضامن نیرومند اجرای عدالت بود همان عدالتی که گریبان ضحاک را می گیرد. مهرگان علاوه بر همه آنچه گفته شد جشنی است که در یکی از روزهای اعتدالین واقع است و از این رو روزی است که شب و روز، تاریکی و روشنایی در آن برابرند و شگفت است بدانیم که در کیش زروانی که در میان ایرانیان باستان رایج بود &#8220;ایزد مهر- میترا&#8221; واسطه میان هورمزد تجسم نیکی و روشنی و اهریمن بود. مهر دروازه دو دنیای در جنگ است، دروازه تاریکی و روشنایی و در میان آن دو قرار گرفته است و چنین است که در روز مهر این دو هر یک به برابری در دوسوی او می ایستند و روز و شب برابر می شود و این ایستادن او در میانه نه به سبب میانجیگری میان دو دنیاست بلکه در تهاجم اهریمن به روشنایی و نیکی ظهور او مژده آن است که اهریمن به مدد نور مهر در پشت دروازه های دنیای  روشنایی متوقف شده است و اینک بر آدمیان است که او را به عمق تاریکی عقب رانند و در این نبرد مهر ناظر بر پیمان آنهاست.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
افسانه ها و اسطوره های یک ملت همواره ناظر بر آرمانهایی هستند که بر روح یک ملت حک شده است. بسیاری می پرسند چرا باید مهرگان را جشن بگیریم و گرامی داریم؟ پاسخ من به آنها این است که برای هزاران سال اقوام بسیاری از شرق، غرب، شمال و جنوب به سرزمین ما ایرانیان یورش آورده اند و چنین است که تاریخ سرزمین ما شاهد صدها سال اشغال و جدایی اقوام ایرانی بوده است. از هجوم افسانه ای ضحاک و اشغال هزار ساله ایران ویج، تا تهاجم ویرانگر آشور که به ویرانی تمدن ایرانی ایلام منتهی شد، تا اشغال ایران توسط اسکندر ، تا هجوم و اشغال ایران توسط خلفای عرب اموی و عباسی و تا یورش مغول و تاراج ترکان و حتی پس از آن ما همواره در شرایطی زیسته ایم که شاید طبیعی آن این بود که هیچ چیز از نام سرزمینمان و فرهنگ باستانیمان باقی نماند همانگونه که از مصر و رم شرقی باقی نماند ولی یکی از شگفتی های بزرگ تاریخ این است که چنین نشد. ما در برابر آشور و مقدونیان و روم و مغول و عرب آنقدر ایستادیم تا آنکه زوال آنها را به نظاره نشستیم بی آنکه یک لحظه از اینکه تجلی فرهنگ ایرانی باشیم بازایستیم.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
این قدرت فرهنگ ماست که ما را در طول دهشتناکترین شبهای طولانی تاریخمان که گاهی صدها سال به طول انجامیده از نابودی و محو شدن در گذر طوفانهای زمان نجات داده است. آرتور پوپ باستان شناسی که حیات خود را وقف شناسایی تمدن و فرهنگ ایرانیان کرد در ستایش از استواری تاریخی ایرانیان و توان آنها در حفظ میراث فرهنگی خود چنین می گوید:</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: center;"><strong><br />
<em>جهان به ندرت قدرت فرهنگی ای این اندازه زنده و فعال دیده است. یونان وروم در دوره هایی از تاریخ از حیث شماره های افکار ثمر بخش و وسعت دامنه کارآمدی این افکار بر ایران توفق پیدا کردند، ولی روزگار یونان و روم در مقایسه با تاریخ ایران بسیار کوتاه بود. چون واحد مقیاس زندگی تاریخی ایران باشد، یونان جز واقعه ای افتخار آمیز و عظمت روم جز پرده ای از نمایشنامه جهان جلوه گر می شود. نمودی با چنین عظمت و نیرومندی به گاه دورانهای سخت در صحنه تاریخ آدمی را به اشتباه می اندازد. نه تنها تاریخ آسیا بلکه تاریخ جهان تا زمانی که منابع قدرت فرهنگی ایران کشف و بیان و اندازه گیری نشود و دامنه تاثیر آن به سنجش در نیاید و درست فهم نشود، غیر قابل فهم خواهد ماند.</em></strong></p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
راز سخت جانی و تداوم ما در طول تاریخ نیروهای عظیم نهفته در فرهنگ ماست که هنوز حتی برای خود ما ناشناخته و درک نشده باقی مانده اند و این بر ماست که بر کشف و پرورش آنها همت گماریم. برای هزاران سال آیینهای ملی ما ایرانیان نقشی کلیدی در حیات تاریخی ما داشته اند. دوره های هجوم و اشغال برای سالهایی ما را از هم جدا کرده اند و سبب شده اند که آیینهای تاریخیمان را به پستوی خاطرات فرهنگی تمدن ایرانی عقب برانیم ولی هر گاه که فرصت یافته ایم دوباره در کنارهم جمع شده ایم و ایرانی بودن خود را به یاد آورده ایم. عناصر فرهنگی و اسطوره ها و اندیشه های تاریخی و در یک کلام ،هویت اتحاد بخش ملی خود را که در لفافه این آیینها پیچیده شده است باز جسته ایم و از این مسیر رویای ایران را زنده نگاه داشته ایم. به گاه نوروز و مهرگان که تمامی اقوام ایرانی حتی در ورای مرزهایی که امروز ایران زمین را احاطه کرده اند هویت ایرانی خود را به جشن می نشینند ناگهان به یاد می آوریم که ایران بیش از آنکه کشوری احاطه شده در مرزهای جغرافیایی باشد یک قلمرو فرهنگی است که فراتر از مرزهای کشور ایران، ایرانیان فلات ایران را به هم پیوند می زند و درک اهمیت این پیوند کلید همیشه باززایش قدرت فرهنگی ما ایرانیان توسط فرزندان سرزمینی است که هرگز غروب آفتابش را باور نمی کنند.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
این که زانو بزنیم و یا برخیزیم بیش از قدرت زانوانمان به اراده ایستادنمان بستگی دارد و ما این اراده را در تاریخ خود تمرین کرده ایم. افلاطون در کتاب قوانین خود در ستایش این اراده چنین نوشته است:</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: center;"><strong><br />
<em>این حقیقتی است که از زمان کورش، آن هنگام که ایرانیان درست حد وسط آزادی و بردگی قرار داشتند. تصمیم گرفتند و آغاز کردند به آزاد شدن و این آزادی را به هر سرزمینی که پا گذاشتند به ارمغان بردند و آنان را به مرتبه خود ترقی دادند و پیشرفت آنان مدیون آزادی و دوستی و همکاری آنان بود.</em></strong></p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
پروفسور آرتور جان آربری ایرانشناس در ستایش اهمیت پاسداشت سنن تاریخی نزد یک فرهنگ در مقدمه کتاب میراث ایران چنین می نگارد:</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: center;"><strong><br />
<em>علائم مشخصه و ساختمار یک فرهنگ نیرومند چیست؟ پاره های از این علائم واضح عبارتند سنن گرانبها و قدیمی، وقار و اطمینان، رضایت خاطر و احساس آرامش. وقار و متانت یک فرهنگ خود عبارت است از توازن دقیق نیروهایی که در ان فرهنگ در جهات متضاد فعالیت می کنند و رضایت خاطر و آرامش عبارت از فراغت از تخریب درونی است.</em></strong></p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
در میان همه آیینهای ملی ما ایرانیان مهرگان جشنی است که به بلندای تاریخ سرزمینمان تداوم یافته است و بر این باورم که ریشه این تداوم بیش از ارتباط این جشن با ایزد مهر و نفس یک آیین ملی بر معنایی بسیار بلند در دل این آیین نهفته است و آن این حقیقت است که ما ایرانیان در پرتو مهر در این روز استقلال سرزمین خود را باز یافتیم. مهرگان یادآور جاودانه این بشارت برای ایرانیان بوده است که حتی اگر اشغال ایران زمین توسط اهریمنی بیگانه هزار سال به طول بینجامد سرانجام ایرانیان خود آن را باز پس خواهند گرفت چنان که نسل کاوه چنین کرد. این حقیقت که ضحاک کشته نشد زیرا نامیرا بود بلکه در دماوند به بند کشیده شد بیان روشن این هشدار تاریخی است که او هرگز دور نبوده است. آتشفشان در این اسطوره خود نمادی گویا است. زیرا آتشفشان دربی است به اعماق زمین و آتش نهفته در آن. دروازه دنیای زندگی و مرگ است و مرز دنیای روشنایی و تاریکی است و از این منظر خود نمادی از نقش میان دار مهر است. شاید بتوان دماوند را تمثیلی از ایزد مهر دانست که هر دو در میان دو جهان نور و تاریکی ایستاده اند.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
دماوند به تمثیل مهر آژی دهاک را به بند کشیده و مانع از هجوم او به جهان روشنایی و ایران ویج  می شود و ایرانیان این پیروزی را جشن می گیرند. می توان از این نیز بزرگتر اندیشید. فراموش نکنیم که بر اساس اسطوره های ما ایرانیان، فریدون شاه تمامی جهان بود وآژی دهاک غاصب اهریمنی جهان و پیروزی فریدون با همراهی قیام کاوه نمایشی از آرمان جهانی پیروزی نیکی بر بدی و رهایی آدمیان از بند اهریمن است که در تمامی تاریخ ایران نه تنها بر اسطوره ها بلکه بر جهان بینی و بینش سیاسی ایرانیان سایه افکنده است. پس فراتر از ایران زمین اگر نوروز را جشن &#8220;زمین&#8221; نامیده اند می توان مهرگان را روز &#8220;آزادی&#8221; نام نهاد. روزی که انسانها آزادی خود را در سایه عدالت و مهر باز یافتند. استوره ای برآمده از ناخودآگاه تاریخی برای تداوم آرمان آزادی.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
مهرگان جشن آزادی بر همگان مبارک باد.</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><strong><br />
آیدین پورمسلمی<br />
مهر 1390</strong></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: right;">
<div class="fblike_button" style="margin:10px 0;"><iframe src="http://www.facebook.com/plugins/like.php?href=http%3A%2F%2Fwww.TheIranianDream.net%2Farchives%2F1977&#38;layout=standard&#38;show_faces=false&#38;width=550&#38;action=like&#38;font=tahoma&#38;colorscheme=light" scrolling="no" frameborder="0" allowTransparency="true" style="border:none; overflow:hidden; width:550px; height:25px"></iframe></div>
]]></description>
		<wfw:commentRss>http://www.TheIranianDream.net/archives/1977/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برای بانوی کوهستان &#8211; لیلا اسفندیاری</title>
		<link>http://www.TheIranianDream.net/archives/1951</link>
		<comments>http://www.TheIranianDream.net/archives/1951#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 27 Jul 2011 03:20:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدین پورمسلمی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سروده ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.TheIranianDream.net/?p=1951</guid>
		<description><![CDATA[<div class="fblike_button" style="margin:10px 0;"><iframe src="http://www.facebook.com/plugins/like.php?href=http%3A%2F%2Fwww.TheIranianDream.net%2Farchives%2F1951&#38;layout=standard&#38;show_faces=false&#38;width=550&#38;action=like&#38;font=tahoma&#38;colorscheme=light" scrolling="no" frameborder="0" allowTransparency="true" style="border:none; overflow:hidden; width:550px; height:25px"></iframe></div>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-1952" title="leila esfandiari" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/07/leila-esfandiari.jpg" alt="" width="400" height="383" /></p>
<p style="text-align: right;">
<h3 style="text-align: right;">پژواک آن پرسش، طنین خط الراس</h3>
<h3 style="text-align: right;">این منم گاشر بروم، بر آ و ترانه نانگا پاربات باز خوان</h3>
<h3 style="text-align: right;">افتخار، آن آغوش سپید را بوسه ای جاودانه داد</h3>
<h3 style="text-align: right;">چه کسی با من بر فراز ابرها خواهد خواند؟</h3>
<h3 style="text-align: right;">کارابین سرود رهایی می داند لیلا!</h3>
<h3 style="text-align: right;">زیستن بر ستیغ</h3>
<h3 style="text-align: right;">گم شدن در مه</h3>
<h3 style="text-align: right;">تو را این است پاداش بلندی !</h3>
<p style="text-align: right;">
<p><em> آیدین پورمسلمی<br />
</em><em>تیر ماه 1390</em></p>
<h2 style="text-align: right;">توضیح:</h2>
<p style="text-align: right;"><strong><span style="text-decoration: underline;">گاشربروم</span></strong> 2: سیزدهمین کوه مرتفع در سطح خشکی‌های زمین شناخته می‌شود، که در منطقه گیلگیت از ایالت بالیستان کشور پاکستان واقع شده‌است و در نزدیکی مرز چین قرار دارد. گاشربروم ۲ سومین کوه مرتفع منطقه گاشربروم در رشته کوه قراقروم می‌باشد و این همان قله ای است که لیلا اسفندیاری پس از فتح آن و در راه بازگشت جان خود را از دست داد و به وصیت خود برای همیشه در آغوش آن آرام گرفت.</p>
<p style="text-align: right;"><strong><span style="text-decoration: underline;">نانگا پاربات : </span></strong>- (به هندی: به معنی کوهستان برهنه) کوهی در رشته هیمالیا است که در پاکستان قرار دارد. ارتفاع آن ۸۱۲۶ متر از سطح دریا و نهمین قله بلند روی زمین است. صعود به آن از مشکل‌ترین صعودهای کوهستانی است و به خاطر کوهنوردهای زیادی که در جریان صعودهای آن کشته شده‌اند به «کوهستان قاتل» معروف است.هم اکنون &#8220;نانگاپاربات&#8221; با بیش از 60 کشته پس از آناپورنا دارای بیشترین کشته ها (به نسبت صعودها) در میان کوههای 8000 متر است. این کوهی است که لیلا اسفندیاری به عنوان نخستین زن ایرانی موفق به فتح آن شد.</p>
<p style="text-align: right;"><strong><span style="text-decoration: underline;">کارابین :</span></strong>حلقه‌ای فلزی است که قسمتی از آن باز می‌شود. کارابین در بسیاری از فعالیت‌ها که در آن نیاز به کاربرد طناب هست بکار می‌رود. در کوهنوردی، سنگنوردی ، غارنوردی، قایق‌رانی و برخی از عملیات نظامی و صنعتی از کارابین استفاده می‌شود.</p>
<p style="text-align: right;">و در نهایت یک توضیح کوتاه دیگر &#8230; به نقل از خواهر لیلا اسفندیاری او همیشه پیش از صعود از هر قله ای از آن قله می پرسید که آیا به او اجازه صعود می دهد؟ و کسی نمی داند آخرین بار که این را پرسید چه پاسخ شنید؟ &#8230;</p>
<div class="fblike_button" style="margin:10px 0;"><iframe src="http://www.facebook.com/plugins/like.php?href=http%3A%2F%2Fwww.TheIranianDream.net%2Farchives%2F1951&#38;layout=standard&#38;show_faces=false&#38;width=550&#38;action=like&#38;font=tahoma&#38;colorscheme=light" scrolling="no" frameborder="0" allowTransparency="true" style="border:none; overflow:hidden; width:550px; height:25px"></iframe></div>
]]></description>
		<wfw:commentRss>http://www.TheIranianDream.net/archives/1951/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سر توماس مور &#8211; آخرین مرد ایمان</title>
		<link>http://www.TheIranianDream.net/archives/1919</link>
		<comments>http://www.TheIranianDream.net/archives/1919#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 05 Jul 2011 16:45:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدین پورمسلمی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.TheIranianDream.net/?p=1919</guid>
		<description><![CDATA[<div class="fblike_button" style="margin:10px 0;"><iframe src="http://www.facebook.com/plugins/like.php?href=http%3A%2F%2Fwww.TheIranianDream.net%2Farchives%2F1919&#38;layout=standard&#38;show_faces=false&#38;width=550&#38;action=like&#38;font=tahoma&#38;colorscheme=light" scrolling="no" frameborder="0" allowTransparency="true" style="border:none; overflow:hidden; width:550px; height:25px"></iframe></div>
<p><img class="aligncenter size-medium wp-image-1921" title="ward1" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/07/ward11-306x400.jpg" alt="" width="306" height="400" /></p>
<h3 style="text-align: right;">امروز 6 جولای روزی است که سر توماس مور یا به باور کاتولیکها سنت توماس مور زندگی خود را در راه پایداری بر باورهایش از دست داد و به دستور هنری هشتم پادشاه انگلستان گردن زده شد. در باورهایم همیشه اورا مردی یگانه و بزرگ یافته ام و از این رو تصمیم دارم در این روز از او بنویسم .مردی که تا پای مرگ به وجدان و ایمان خویش وفادار ماند و زندگی و مرگش میراثی بزرگ برای انگلستان به جا گذاشت.</h3>
<h3 style="text-align: right;">بسیار از او نوشته اند و گفته اند و در سالهای اخیر به تصویر کشیده اند و شاید بسیاری از ما او را با فیلم &#8220;مردی برای تمام فصول&#8221; فرد زینمن شتاخته باشیم و احتمالا با اثر جاودانه اش &#8220;یوتوپیا&#8221; که تصویر آرمانشهر مطلوب مردی است که در راه ایده آل هایش از جام مرگ نوشید. در این نوشته بنا ندارم به مرور بیوگرافی مور یپردازم زیرا که بسیار بدان پرداخته اند. در این نوشته کوتاه به واپسین روزهای مور و چرایی انتخاب مرگ توسط او و اثری که اندیشه و انتخابش بر تاریخ انگلستان و اروپا باقی گذاشت می پردازم.</h3>
<h3 style="text-align: right;">توماس مور فیلسوف و نویسنده ای بود که از دنیای اندیشه گام در راه سیاست نهاد و نخستین غیر روحانی بود که به صدراعظمی انگلستان رسید و در خرد و تدبیر شهره گشت آنگونه که پس از مرگش چارلز پنجم با اندوه گفت اگر این مرد بزرگ مشاور من بود ترجیح می دادم بزرگترین و بهترین شهرم را از دست دهم تا چنین مردی را. او در تاریخ انگلستان و اروپا موردی بی همتاست زیرا شاید آخرین مردی بود که کوشید میان روشنگری و دین اتحاد پدید آورد.</h3>
<h3 style="text-align: right;">ایمان مستحکم  دینی او که در نهایت  وی را نزد مسیحیان در مقام قدیسین شهید نشانید در کنار باورهایی که در عصر او غیر طبیعی بود چون باور او به حق برابر زنان و مردان در تحصیل و رسیدن به مدارج عالی و مخالفت او با نظام فتودالی عصر خود و باور او به جهان وطنی که در آثارش بازتاب یافته است  و در نهایت ترجیح مرگ در راه راستی بر قدرت سیاسی از او شخصیتی متمایز می سازد. او به دخترانش همان تربیتی را بخشید که به پسرانش و دخترش مارگرت که او آخرین نامه هایش از زندان را خطاب به او نگاشت از دانش و تبحر در موسیقی و زبان شناسی از سرآمدان عصر خود گشت.</h3>
<h3 style="text-align: right;">او معتقد بود که آموزش و پرورش کلید تحول در یک جامعه است او در یکی از آخرین نوشته هایش چنین می نویسد: &#8221; اگر مردم خود را با آموزشی ضعیف در رنج و محنت قرار دهیم و سبب شویم که از همان آغاز کودکی منش و وجدان آنان به تباهی گراید و سپس آنان را به دلیل جرمهایی کیفر کنیم که نتیجه دریغ آن آموزش نخستین است چه نتیجه ای از آن می توان گرفت جز آنکه نخست دزد می پروریم و سپس مجازاتش می کنیم!&#8221; توماس مور در اثر مشهور خود &#8220;یوتوپیا&#8221; که بازتاب رویاهای رواقی گونه او برای جهانی است که او زیباترش می خواست، عدالتی را ترسیم می کند که آرمان اوست.</h3>
<h3 style="text-align: right;">یوتوپیای او جزیره ای که مردمانش در همه چیز برابرند و برده ای نیست و زنان و مردان در حق تحصیل و پیشرفت برابرند و مالکیت عمومی و اصل برابری نخستین اصل است. مدارای مذهبی در میان مردمان آن جزیره یک اصل است و کسی از برای باور دینیش تحت تعقیب قرار نمی گیرد. مردمان یوتوپیا هیچ ارزشی برای طلا قائل نیستند و مروارید و الماس بازیچه کودکان آرمانشهر مور است. شاید از این روست که بسیاری از سوسیالیستهای مدرن او را نخستین سوسیالیست مدرن می دانند. کارل کاوتسکی متفکر سوسیالیست در رابطه با مور می گوید: &#8220;یوتوپیای مور نقد اقتصاد استثمارگر اروپای پیشا مدرن بود و از این رو می توان مور را یکی از اصلی ترین شخصیتهای تفکر سوسیال آن دوره تاریخی دانست&#8221; ولی تردیدی نیست که باورهای او هیچ نسبتی با تفکر ماتربالیستی نداشت و او نیز چون جان لاک نیای تفکر لیبرال، الحاد را خط قرمز جامعه می دانست زیرا بر این باور بود که دین حافظ ارزشهایی است که در غیابش جامعه از آن ارزشها تهی خواهد شد و از این منظر عدالت مسیحی او نسبتی با سوسیالیسم مدرن و مبتنی بر متریالیسم نداشت.</h3>
<h3 style="text-align: right;">او زندگی خود را به جرم مخالفت با دو تصمیم شاه از دست داد. نخست مخالفت با تصمیم شاه مبنی بر جدایی از ملکه آراگون و ازدواج مجددش که تا پای مرگ اعلام کرد که نتوانسته این تصمیم شاه را مطابق بر وجدان خود بیابد و بپذیرد و از این رو وقتی شاه از او حقیقت نظرش را خواسته او گفتن راستی را که از نظر شاه تلخ بوده است بر گفتن دروغ و عبور از مرزهای اخلاقیش ترجیح داده و می دهد و عواقب آن را نیز می پذیرد و دومین جرم او نیز عدم سوگند وفاداری به تصمیم شاه مبنی بر خروج از کلیسای واتیکان و ایجاد کلیسای مستقل انگلستان تحت نظر شاه بود. او در این باره سکوت اختیار کرد و تا پای مرگ حاضر به تایید این عمل هنری هشتم نشد و این پایداری شاید همان دلیلی است که کلیسای کاتولیک در سال 1935 او را بدین واسطه قدیس و شهید اعلام کرد ولی تعمق در آثار او دلیل دیگری را نیز مبنی بر این سرپیچی او جدا از ایمان مسیحیش آشکار می سازد دلیلی که می توان آن را در آرای فلسفیش جست.</h3>
<h3 style="text-align: right;">وینستون چرچیل نخست وزیر انگلستان در زمان جنگ جهانی دوم در این رابطه می نویسد:&#8221; مقاومت سر توماس مور در مقابل غلبه سلطنت بر کلیسا به دلیل آن نبود که او ضعفهای کلیسا را نمی دانست و نمی دید بلکه هراس او از غلبه ناسیونالیسم فزاینده ای بود که اتحاد دنیای مسیحی را نابود می ساخت و آتش جنگ را بر می فروخت. او تصمیم گرفت در انتخاب حساس خود در کنار ارزشهای اخلاقی و دیدگاه جهان گرایانه خود بایستد و اعدام بیرحمانه او توسط هنری هشتم تنها اعدام یک سیاستمدار نخبه نبود بلکه اعدام نظامی بود که تلاش داشت بشریت را به افقهای روشنتری رهنمون گردد.&#8221;.  تاریخ ثابت کرد که  نگرانی مور بی دلیل نبود زیرا تنها چند سال پس از مرگ او جنگهای مذهبی اروپا را به کام خود کشید.</h3>
<h3 style="text-align: right;">بی شک مور در هر قدم از ایستادگیش در راه تصمیمش عواقب تصمیم خود را می دانست ولی این مسیری بود که برگزید. به او بارها فرصت داده شد برگردد و عذرخواهی کند و عفو گردد و این راه از اولین بارجویی کرامول از او تا آخرین جلسه دادگاه به روی او باز بود و شگفت آنکه او نیز چون سقراط این شانس را تا واپسین لحظه داشت که میان زندگی و فضیلت ،زندگی را برگزیند و او نیز چون سقراط از پذیرش حق زندگی سرباز زد و چون او در راه این پایداری سر داد. او در آخرین اثرش گفتگوی آسایش و رنج  نگاشت :&#8221; اگر می خواهیم نیکی به پیش رود همواره باید چیزی به خطر افتد&#8221; او همچنین با آرامش و وجدانی آرام  در نامه ای به دخترش چنین نگاشت:&#8221; من در اندیشه، گفتار و کردار خود هرگز آسیبی متوجه کسی نساخته ام و برای کسی بد نخواسته ام. اگر همه اینها برای اینکه انسانی را زنده نگاه دارد کافی نیست من مومنانه آرزو می کنم بیش از این زنده نباشم&#8221;</h3>
<h3 style="text-align: right;">او شاید از آخرین مردانی بود که باور داشت می توان میان ارزشهای روشنگری و دین اتحاد ایجاد کرد. در دنیای او تعارضی میان ایمان، عدالت و پیشرفت نبود بلکه فضیلت ایمان به او نیرویی بخشید که در واپسین لحظه عمر جلادش را در آغوش گیرد و بر پیشانیش بوسه نهد و بگوید: &#8221; غمگین نباش زیرا مرا به نزد محبوبم و تولد دوباره ام می فرستی&#8221;. او می توانست انتخاب کند که صدراعظم و مشاور محبوب شاه انگلستان باشد و زندگی به عافیت بگذراند ولی چنین نکرد. ریچارد موریس در اثر خود زندگینامه مور این کتاب را با این جمله به پایان می برد &#8220;انسانی استثنایی که زندگی و مرگ او خلاصه یک دوران بود آنگونه که اندکی از جانها در طول اعصار توانسته اند که چنین باشند&#8221; . او را آخرین مرد باقی مانده از قرون وسطا خوانده اند. ولی از نگاه من او آخرین مرد از یک نسل بود و سمبل آخرین مقاومت اندیشمندانی که یوتوپیای آنها  زیر چرخ دنده های شهریار ماکیاول و لویاتان هابز درهم شکست ولی ایمانشان رویای آنها را جاودانه ساخت و این ورود به عصری تازه بود. شاید مدرنیته در مفهوم سیاسی خود با مرگ سرتوماس مور و طلوع ستاره اولیور کرامول آغاز شد.</h3>
<h3 style="text-align: right;">آیدین پورمسلمی</h3>
<h3 style="text-align: right;">تیرماه 1390</h3>
<div class="fblike_button" style="margin:10px 0;"><iframe src="http://www.facebook.com/plugins/like.php?href=http%3A%2F%2Fwww.TheIranianDream.net%2Farchives%2F1919&#38;layout=standard&#38;show_faces=false&#38;width=550&#38;action=like&#38;font=tahoma&#38;colorscheme=light" scrolling="no" frameborder="0" allowTransparency="true" style="border:none; overflow:hidden; width:550px; height:25px"></iframe></div>
]]></description>
		<wfw:commentRss>http://www.TheIranianDream.net/archives/1919/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>افیون روشنفکری امروز ایران</title>
		<link>http://www.TheIranianDream.net/archives/1905</link>
		<comments>http://www.TheIranianDream.net/archives/1905#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 28 Jun 2011 18:44:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آیدین پورمسلمی</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://www.TheIranianDream.net/?p=1905</guid>
		<description><![CDATA[<div class="fblike_button" style="margin:10px 0;"><iframe src="http://www.facebook.com/plugins/like.php?href=http%3A%2F%2Fwww.TheIranianDream.net%2Farchives%2F1905&#38;layout=standard&#38;show_faces=false&#38;width=550&#38;action=like&#38;font=tahoma&#38;colorscheme=light" scrolling="no" frameborder="0" allowTransparency="true" style="border:none; overflow:hidden; width:550px; height:25px"></iframe></div>
<p style="text-align: center;"><img class="size-full wp-image-1907  aligncenter" title="aip" src="http://www.TheIranianDream.net/wp-content/uploads/2011/06/aip1.jpg" alt="" width="295" height="385" /></p>
<h3 style="text-align: right;">چندی پیش دوستی مجازی که ایشان را از نزدیک نمی شناسم در نوشته ای کوتاه عبارتی بدین مضمون برایم نوشت که &#8220;نبرد تاریخی روشنفکران با دین و روحانیون در کشور ما جنگ حقیقت نبوده و نیست زیرا هدف این نبرد تنها قدرت است و این قدرت طلبی است که گرانیگاه روشنفکری در ایران شده است وگرنه کسی برای فرهنگ سازی نیامده است.&#8221; شاید این کلام کوتاه ولی قدرتمند تلنگرنهایی شد برای نگارش این نوشته و فارغ از ارزیابی نتیجه گیری گوینده از طرح آن این عبارت را وام گرفته و آن را مبدا آغاز سخن خود قرار می دهم.</h3>
<h3 style="text-align: right;">افلاطون در &#8220;اپولوژی&#8221; که بازتاب جاودانه دفاعیات سقراط است از کلام شهید فلسفه به مردمان آتن می گوید: &#8221; خردمندی که می خواهد در راه عدالت و حقیقت بجنگد باید که از سیاست زدگی بپرهیزد و من چنین کردم وگرنه سالها پیش تباه شده بودم بی آنکه به خود و شما مردمان سودی برسانم&#8221;. بی شک آن چه سقراط گفت و در تبلیغ آن کوشید سویی سیاسی داشت که اگر چنین نبود چنان آب در لانه قدرتمندان نمی ریخت که در قتل خود مصممشان سازد ولی او در مقام یک اندیشمند، مرد فضیلت و نه قدرت بود و آنچه اورا جاودان ساخت زندگی و مرگ در راه ارزشهایی بود که باور داشت و نه موفقیت در تغییر جامعه آتن ، و سپهر روشنفکری ایران امروز چقدر به چنین مردانی نیازمند است.</h3>
<h3 style="text-align: right;">رابطه سیاست و روشنفکری و به تبع آن قدرت و روشنفکری در کشور ما آفت آزاد اندیشی ماست که به رابطه ای پیچیده و پر آسیب بدل گشته است. این حقیقت که چهار نسل روشنفکری در ایران معاصر از مشروطه تا امروز و از نخستین منورالفکرهای تجدد گرا تا روشنفکران ملی گرا و از روشن فکران چپ و انقلابی تا جریانی که خود را روشن فکر دینی می نامد همواره در نبردی نفس گیر برای تصاحب قدرت مغلوب بوده اند، میل به قدرت سیاسی را به وسواسی مخرب در میان روشنفکران ما بدل ساخته است . بی شک اندیشه برای تثبیت خود در حوزه اجتماعی به قدرت نیازمند است ولی هدف نهایی اندیشه ورزی قدرت سیاسی نیست. سخن این نیست که همه روشنفکران تاریخ معاصر ایران قدرت طلب بوده اند بلکه این است که سیاست زدگی و قدرت طلبی سویی غالب و مخرب در جریان روشنفکری ماست که نتیجه آن گسست میان فلسفه ورزی و روشنفکری و ارزش نهادن حقیقت و سیاست است که نتیجه نهایی و عام آن این می شود که حتی در میان طبقات تحصیل کرده ما خبر سیاسی جایگاهی مقدم بر تحلیل امر سیاست می یابد.</h3>
<h3 style="text-align: right;">این سقوط در ورطه ای است که در آن اندیشمند سیاسی به فعال سیاسی فرو کاسته می شود و چنین است که آرمانها اندیشیده نشده مصرف می شوند و قحطی اندیشه ناب و بینش آفرین بیداد می کند ولی دلالان بسیاری آماده اند تا محصولات وارداتی و یا در انبار خود را در بسته های شیک لاک و گرامشی و حتی شریعتی به شما بفروشند. محصولاتی که به شما تضمین می دهند که شما نیز می توانید با مصرف آنها یک روشن فکر باشید و این است کارخانه تولید روشنفکر ما و چرخه معیوب اسارت اندیشه تحت یوغ قدرت و سیاست. اینجاست که می توان حس نوام چامسکی را درک کرد آن گاه که می گوید بسیاری از روشنفکران امروز بردگان قدرتند و من از خود شرمنده خواهم بود اگر در افشای آنان نکوشم. ولی وسواس قدرت طلبی تنها آسیب روشن فکری ما نیست. چیزی از آغاز در نهضت روشنفکری ما غایب است. چیزی که باید بن مایه روشنفکری باشد ولی نیست و نام خود خوانده روشن فکر مانع از آن می شود که فقدان زشت آن آشکار شود.</h3>
<h3 style="text-align: right;">اگر پیشروان نهضت روشنگری در اروپا خود را انتلکتوئل خواندند، آنان براستی نسلی بودند که مستقل اندیشیدند و بر پاهای خود برخاستند و سنتی نیرومند از اندیشه را بنیان نهادند که نخست اندیشیده شد و سپس در بستری تاریخی مبنای سیاست قرار گرفت و این عنوان را نوری که به راستی بر جامعه خود تاباندند شایسته آنان گردانید و حال ما که عنوان روشن فکر را جرات کرده و برخود می نهیم بر پای چه کسی ایستاده ایم و ارزش افزوده ما بر آنچه ستانده ایم چه بوده است؟! بی شک روشنفکران معاصر ما نقشی بزرگ در مدرن شدن ایران ایفا کرده اند و اگر در مسیر حرکت این جریان سایر نیروهای اجتماعی موانعی محدود کننده نمی گذاشتند آنان در امر مدرن سازی ایران و گسترش تجدد موفق تر از این نیز می بودند ولی میان مدرن سازی و ساخت یک تمدن تفاوتی بزرگ است. می توان به کمپین جهان غربی پیوست و مدرن شد ولی آیا در این فرایند ایستادن بر پای دیگران هیچ جیز از میان نخواهد رفت؟</h3>
<h3 style="text-align: right;"></h3>
<h3 style="text-align: right;">این است که سهم روشنفکری ما نه &#8220;شناخت شناخت &#8220;و &#8220;تئوری دانش &#8220;و&#8221; فرآیند تولید دانش&#8221; که &#8220;ترجمه&#8221;، &#8220;محصول گرایی&#8221; و &#8220;محتوا محوری &#8220;است و ناچاریم در چنین پارادایمی باور کنیم که جهانی شدن شامل ریز و درشت بسته مدرنیته نیز می شود و خردی جهان شمول وجود دارد که ما تنها متولی واردات و ترجمه آنیم. فلسفه دان داریم ولی فیلسوف نه همانگونه که اطلاعات را می بلعیم بی آنکه در تحلیل آن بکوشیم. بنیان نخستین نهضت روشنفکری در غرب تفکر انتقادی و آزاد است و حال آن که گروه بزرگی از روشن فکران ما آن گاه که به مدرنیته می رسند به همان تفکر ایدئولوژیکی مسدودی دچار می شوند که منتقد آنند و به سربازان ایدئولوژی مدرنیته و نه به روشنگران بدل می گردند و این همان است که سیاستمداران دوستش می دارند: تهی شدن از شهامت تردید و پرسش و بدل شدن به مسیر و ابزاری برای گسترش هژمونی و قدرت دنیای غرب و این است که مدرنیته به افیون روشنفکران بدل می گردد. اگر در جهان غرب هایدگر فیلسوف و سارتر روشنفکر است. روشنفکری سارتر کم از فلسفه ورزی او ندارد زیرا که آن گاه که هایدگر &#8220;هستی و زمان&#8221; را می نویسد او با نگارش &#8220;هستی و نیستی&#8221; به نقد آن برمی خیزد و نقطه عطفی در فلسفه خود می آفریند. درد این است که نه فیلسوف ما هایدگر است و نه روشنفکر ما سارتر که نخستین گروه فلسفه دانند و استاد فلسفه و نظریات فلسفی و گروه دوم فعالین اجتماعی متعهد به اجرای این نظریات. تفکر انتقادی و اندیشه آفرین غایب است و چیزی از درون نمی جوشد.</h3>
<h3 style="text-align: right;">تفاوت بزرگ نهضت روشنفکری غرب و ما و شاید بسیاری دیگر از کشورهای جهان سوم در این است که جنبش آنان درون زاد بود و نهضت روشنفکری ما حاصل از مقایسه ای درد آور. ما برای قرنها خفته بودیم و جهان پیش می رفت به ناگاه پس از عصر صفوی و به شکلی روشن تر در دوره قاجار خود را در برابر عظمتی دیدیم که زانوانمان را به لرزه در آورد و چنین شد که نخستین آرزومندان تجدد نه از سر نیاز درونی که از سر حس حقارت حاصل از این مقایسه بر سنتهای جامعه خود تاختند و خواستند که از پوشش تا الفبای خود را فرنگی کنیم شاید این نوش دارو این جسم مرده را احیا سازد.</h3>
<h3 style="text-align: right;">درست یا غلط هویت ایران امروز ترکیبی است از ایرانیت، دین و عناصر تازه وارد مدرنیته که هر یک از این مولفه ها نیروهای اجتماعی خود را در جامعه ایران دارند و فشار از سوی هر یک از این نیروها واکنش نیروهای دیگر را در پی خواهد داشت و برهم زدن تعادل منفی و سکون وار آن عصر توسط نیروهای تجدد نخستین ضربه سنگین به گرانیگاه هویت ملی ایرانیان بود که ما را وارد دوره ای سرنوشت ساز از تاریخ خود ساخت که یک سره نبردی سهمگین در بازتعریف هویت ماست. این حقیقت که روشن فکری در ایران با نفرت از خود و حس سرخوردگی آغاز شد بر امروز ما نیز سایه افکنده است. ما از آنچه هستیم بیزاریم و رسالت روشن فکرانمان نه کشف دوباره زیبایی که یادآوری هر روزه زشتیهاست. تصویری موهوم ساختن از جهانی زیبا که ما ایرانیان زشت رویان این جهانیم. روشنفکر امروز بیش از هرچیز یک تیپ شخصیتی است. منفی، خسته، دانای کل، خود محور،طلبکار،همواره منتقد و نماینده یک آریستوکراسی که شرط ورود به این طبقه یک رنگی با ویژگی های تعیین کننده آن است.</h3>
<h3 style="text-align: right;">زمانی تئودور آدرنو خطاب به روشن فکران گفت اجازه ندهید هیچ کس و یا هیچ باوری نماینده و جایگزین شما شود ولی روشنفکران امروز ما تولیدات کارخانه ای هستند که نماینده انحصاری تولید می کند. جرالد برنان تعریفی خوب از این طبقه ارائه می دهد.  از دیدگاه او چنین روشن فکرانی کسانی هستند که چون یک اصل ،ایده ها برایشان مهمتر از ارزشهاست و اغلب ایده ها مربوط به خود آنان و ارزشها مربوط به دیگران است!</h3>
<h3 style="text-align: right;">از یک منظر شاید عنوان &#8220;ایرونیست&#8221; بیش از روشن فکر برای این طبقه مناسب باشد و تعریف ریچارد رورتی فیلسوف معاصر امریکایی از آیرونیست البته در زمینه ای متفاوت ولی قابل تطبیق بر سه اصل استوار است: تردید افراطی در ارزش آنچه که داریم، عدم اتکا به داشته هایمان برای حل مشکلاتمان و عدم باور به این که داشته هایمان توان بیشتری برای فراهم آوردن قدرت کافی مبتنی بر واقع بینی دارند.</h3>
<h3 style="text-align: right;">نکته دیگر و پایانی این است که محتوای منفی و سلبی روشنفکری امروز، مسئولیتی سنگین تر را متوجه روشنفکر می سازد که او به سادگی از پذیرش آن طفره می رود. هر یک از ما از برای باورهایی که اختیار می کنیم مسئولیم پیش از هر چیز در برابر خود ولی آنگاه که به گسترش آن به عنوان یک نظام فکری روی می آوریم مسئولیت پذیرش ایجاد تغییر در جهتی مشخص را هر چند کوچک در سطح بزرگتری پذیرفته ایم. حقیقت را نه می توان ساخت و نه ویران کرد بلکه می توان انتخاب کرد و مسافر آن شد. مشکل اعلام موضع و ایستادن پای تفکر نیست زیرا هر کس روزی باید برای آنچه قلبا باور دارد بایستد ولی &#8220;آنگاه که باور ما سلبی شد و به تاچار ضرورت را در آن دیدیم که به نقد اندیشه ای دیگر که خود مبانی اندیشیده ای دارد برخیزیم و حذف آن را به طور کامل خواستیم آنگاه دیگر فعال و اکتیویست بودن در مسیر یک ایدئولوژی نمی تواند و نباید از اندیشمند آن بودن جدا شود&#8221;. مشکل جهان امروز و به ویژه کشورهایی چون کشور ما بیش از هر چیز اکتیویسم بی مسئولیت و بدون اندیشه است و ایران امروز ما سرشار از چنین اکتیویسم بی مسئولیتی است و مذهبی ، ملی و روشنفکری همه با هم در این فاجعه شریکند. ناسیونالیسم ما همان قدر زشت است که روشنفکری ما و چپ روی ما به همان دره ای سقوط می کند که راست روی ما. صدورر بیانیه های از منظر دانای کل در محکومیت این و آن به جای تحلیل که این روزها طرفدار فراوان دارد محصول کوچک چنین روندی است. کوتاه سخن این که مشکل جهت فکری روشن فکران نیست بلکه آرزوی این است که به جای بیانیه های رنگ رنگی که هر روز با هر محتوای فکری می بینم ، تحلیلی ببینم که نشان از این دهد که کسی برای رسیدن به یک باور احساس مسئولیت کرده و براستی اندیشیده است.</h3>
<h3 style="text-align: right;">بی شک هر کس نمی تواند همه چیز را بداند و هر کس می تواند باوری داشته باشد و آن را بیان کند ولی اگر تصمیم گرفت منتقد باوری باشد و مصمم از رد چیزی سخن گفت مسئولیت پذیری آن است که موضوع نقد خود را بشناسد گاهی حتی بهتر از آنچه باور خود را شناخته است وگرنه خود بخشی از صورت مسئله خواهیم بود و نه راه حل . این حقیقتی است که روشنفکران از باهوش ترین طبقات جامعه هستند ولی من نیز با این سخن ادوارد دبونو موافقم که بسیاری انسانهای بسیار باهوش هستند که توان اندیشه ورزی آنان بسیار پایین است همان طور که قدرت ماشین و مهارت رانندگی آن دو موضوع متفاوت هستند. در پایان این که اگر می خواهیم از بستر تاریخ خود پس از صدها سال خفتگی برخیزیم و قد افرازیم باید یکبار و برای همیشه تصمیم بگیریم که خود مصداق چنین تعریفی از روشن فکر نباشیم. بی شک این چرخه معیوب که گرفتار آنیم اصلاح نمی شود مگر آن که به ساختن بیش از تخریب بها دهیم و مسئولیت جامعه خود را بپذیریم. سالهاست که روشنفکران ما از منظر بالادستی از معایب مردم و جامعه می گویند ولی این بار نویت آن است که نقد از خود را آغاز گیریم و در کنار طلب خود از مردم و جامعه چیزی نیز از دین خود به آنان به یادآوریم که تنها از مسیر چنین نقدی است که اندیشمندان متولد می شوند.</h3>
<h3 style="text-align: right;">آیدین پورمسلمی</h3>
<h3 style="text-align: right;">تیرماه 1390</h3>
<div class="fblike_button" style="margin:10px 0;"><iframe src="http://www.facebook.com/plugins/like.php?href=http%3A%2F%2Fwww.TheIranianDream.net%2Farchives%2F1905&#38;layout=standard&#38;show_faces=false&#38;width=550&#38;action=like&#38;font=tahoma&#38;colorscheme=light" scrolling="no" frameborder="0" allowTransparency="true" style="border:none; overflow:hidden; width:550px; height:25px"></iframe></div>
]]></description>
		<wfw:commentRss>http://www.TheIranianDream.net/archives/1905/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

