Archive for the فلسفه سیاسی غرب Category


فلسفه سیاسی تامس هابز – سخنرانی (فایل صوتی)

05/23/2011 3:29:00 ب.ظ

این فایل صوتی بخشی از ارائه یک مقایسه بین دیدگاههای هابز، لاک و روسو در رابطه با حق و قدرت است که در انجمن حکمت و فلسفه سیدنی صورت پذیرفته است. صحبت حاضر در رابطه با بخش مربوط به فلسفه سیاسی هابز است و دو بخش بعدی را در رابطه با فلسفه سیاسی لاک و روسو متعاقبا منتشر می سازم. همان طور که در آغاز این جلسه اشاره کرده ام تمرکز این مقایسه در پایان بیشتر بر فلسفه سیاسی روسو و نقش او در جنبش رمانتیسم و نقد او بر مدرنیته است. پنهان نمی کنم که همواره آراء و اندیشه های روسو را هم در حوزه فلسفه سیاسی و هم تعلیم و تربیت ستوده ام و در بخش مربوط به روسو نشان خواهم داد که چگونه نگرش روسو پیوندهایی عمیق با فرزانش ایرانی و فلسفه اشراق دارد و این ویژگی است که او را از سنت غالب عقل گرای مدرنیته جدا می سازد.بی شک هابز نیز تاثیری عمیق بر درک سیاست مدرن از قدرت نهاد و کوشید سیاست را با ساختاری علمی عرضه دارد که مطلب حاضر به بررسی کوتاهی از فلسفه وی اختصاص دارد و به بررسی اجمالی خطوط اصلی فلسفه او می پردازد

Powered by Cincopa WordPress plugin

و اما مختصری در رابطه با هابز:

تامس هابز در سال 1588 در لندن و در عصر الیزابت اول متولد شد. به صورت کودکی نارس متولد شد ولی 91 سال زیست. او در رشته علوم کلاسیک از دانشگاه اکسفورد فارغ التحصیل گردید و پس از تکمیل تحصیل مربی فرزند یک ارل شد و به واسطه کتابخانه بزرگی که در اختیارش قرار گرفت این فرصت را یافت که مطالعات وسیعی در رابطه با فلسفه بیابد. او همچنین به بسیاری از کشورهای اروپایی سفر کرد و با بسیاری از دانشمندان (از جمله بیکن و گالیله) ملاقات کرد و به مطالعه انواع حکومت علاقه مند گردید. در طول مدتی که دور از انگلستان بود به این پرسش علاقه مند شد که : چرا مردم اجازه می دهند که بر انها حکومت شود؟ و همزمان به این فکر می کرد که : بهترین نوع حکومت برای انگلستان چیست؟

در سال 1651 هابز اثر و شاهکار معروف خود «لویاتان» را به رشته تحریر در آورد در زمانی که کرامول بر قدرت بود. در لویاتان هابز این بحث را مطرح می کند که انسانها ذاتا شریر هستند و برای حکومت نمی توان به نیک خصلتی انسانها اعتماد کرد از این رو به منظور کنترل این شرارت قدرت باید متمرکز باشد و از این رو او از مونارشی حمایت می کند و آن را تنها راه جلوگیری از هرج ومرج می داند.

به عنوان یک فیلسوف هابز فلسفه سیاسی خود را بر macro-anthropological principle بنا نهاد. بدین معنا که او باور داشت برای مطالعه طبیعت جامعه و همچنین حکومت ما باید در ابتدا درک جامعی از طبیعت انسان داشته باشیم. هابز همچنین تنها عنصر تشکیل دهنده جهان را ماده می دانست. به حرکت بسیار علاقه مند بود و همه جهان را حاصل حرکت ماده می دانست حتی ذهن بشری را. او حتی رفتارهای سیاسی را به نوعی برهم کنش نیروها و حرکت حاصله در دستگاهی مکانیکی تعبیر می کرد که علاقه او به حرکت ناشی از تاثیر گالیله بر وی بود.

هابز باور داشت انسانها برابرند و این برابری بر سه اصل استوار است:
1- برابری انسانها در در اختیار داشتن جسم و ذهنشان
2- برابری انسانها در میل برای رسیدن به اهدافشان
3- برابری انسانها در حق طبیعی محافظت از خود

هابز با این باور ارسطو که انسان حیوانی اجتماعی است مخالف بود بلکه باور داشت انسان ذاتا اجتماعی نیست ولی تنها جایی که می تواند از خود محافظت کند در جامعه و عضویت در اجتماع انسانی است بنابراین جوامع توسط انسانها و کاملا آگاهانه بنیاد نهاده شده اند و انسانها زندگی در آنها را انتخاب کرده اند لذا جامعه محصول یک توافق عمومی و یک قرار داد است.

او برای نخستین بار واژه شرایط طبیعی را به کار برد . عبارتی که پس از او توسط لاک و روسو نیز به کار گرفته شد. عبارت شرایط طبیعی ارجاع به شرایطی است که قبل از تشکیل جامعه وجود داشته است و این شرایطی است که نه زندگی اجتماعی وجود دارد و نه حکومت. دیدگاه هابز به شرایط طبیعی از آخرین جمله شاهکارش لویاتان اشکار است آنجا که می گوید زندگی انسان در شرایط طبیعی منزوی، محنت بار، نفرت انگیز، حیوانی و کوتاه است. او شرایط طبیعی را برابر با شرایط جنگ انسان با انسان می دانست.

هابز بر این باور بود که انسان برخلاف تصور فلاسفه مسیحی در جستجوی خدا نیست بلکه او تنها قدرت را جستجو می کند و نیک خصلتی اصلی طبیعی در آدمیان نیست. انسانها در تمام زندگی خود قدرت را جستجو می کنند و این جستجویی است که تنها با مرگ پایان می یابد. قدرت ابزاری است که توسط انسانها استفاده می شود تا به وسیله آن منافع شخصیشان را تامین کنند و از همه مهمتر این که مانع از مرگ خود به وسیله خشونت دیگران شوند بنابراین طبیعت نهاد آدمی تصاحب و لذت بردن از قدرت است و دلیل بنیادین آن تضمین حق حیات است.

او بر این باور بود که برابری ذاتی انسانها می تواند به درگیری آنها منجر شود زیرا انها یکدیگر را رقیب تلقی می کنند و از این رو در نهان دشمن یکدیگرند. انسانها ذاتا طالب قدرتند و نتیجه طبیعی این خواست آرزوی غلبه بر دیگران است. از آن رو که انسانها تقریبا توانایی های یکسان جسمی و ذهنی دارند بنابراین این آرزوی آنها به سادگی میسر نیست. برابری طبیعی انسانها و عطش سیری ناپذیر انسانها به قدرت آنها را به شرایط جنگ هدایت می کند که در آن هر انسانی با انسان دیگر در جنگ است شرایطی که در آن انسان گرگ انسان است و تمدن از همین نقطه و نیاز به امنیت آغازمی شود. قدرت تفکر انسان او را بدین رهنمون می شود که در شرایط جنگ نمی تواند حیات خود را حفظ کند و اینگونه است که انسان نیاز برای خروج از شرایط جنگ را برای حفظ زندگی و پی گیری زندگی که دوست دارد ضروری می بیند. این استدلال انسان را به سوی یک قرارداد اجتماعی هدایت می کند که توسط آن جامعه ایجاد می شود. از دید او آشفتگی نزد انسانها بدتر از خودکامگی است از این رو این قرار داد حاصل توافق عمومی برای خروج از شرایط طبیعی که شرایط جنگ انسان با انسان است و تضمین امنیت توسط قدرت حاکم می شود. اصطلاح قرار داد اجتماعی نیز توسط او کاربرد یافت که بعدها با محتوایی متفاوت توسط لاک و روسو نیز به کار رفت.

آیدین پورمسلمی
خرداد 1390

AQCAZkaVqmuO

  • برگه‌ها

Featuring Recent Posts WordPress Widget development by YD