فرجام گرایی مدرن – سنت اورشلیم، آتن یا ایران

11/26/2011 9:38:00 ق.ظ

.

«دنيا به طور مستقيم با ما ارتباط پيدا نمي كند . بلكه تفسير آن بين ما و دنيا قرار گرفته است. درست تر بگويم؛ ما هميشه يك قدم عقب تر هستيم و تجربه دنيای ما تجديد خاطره اين تجربه هاست . ماهميشه لحظه ای را به خاطر مي آوريم كه اتفاق افتاده و گذشته است . ما به خاطر می آوريم، به خاطر می آوريم و به خاطر مي آوريم….»

«كارلوس كاستاندا»

.

كارل لويت Karl Löwith فیلسوف آلمانی و شاگرد هایدگر، در سال 1949 نظريات جالبی در رابطه با جهت گیری دنیای مدرن مطرح كرد که در سال طرح آن یعنی 1949 که تنها 4 سال از جنگ جهانی دوم گذشته بود بدیع می نمود ولی امروز نیز پس از حدود 6 دهه که در گذر سالها جانمایه این سخن به اشکال گوناگون تکرار شده است هم چنان بازخوانی آن با توجه به دنیایی که شاهد آنیم، می تواند جالب باشد.

.

لویت براین باور بود که «فرجام گرايی» (Teleology) اديان يهودی و مسيحی ،در رابطه با باور به پایان جهان و ظهور مسيح نجات بخش، دوباره از دل دنیای مدرن و در قالب «ايده پيشرفت» (progress) سر بر آورده است و اندیشه های آخر زمانی (eschatological) این ادیان و امید بخشی آنان به نجات انسان در پایان تاریخ، در باور انسان مدرن با تصویرسازی از “پيشرفت” به عنوان رهایی بخش انسان، معنایی دوباره يافته است.

.

لویت معتقد بود دیدگاه تمدن غرب در رابطه با تاریخ، تحت نفوذ باورهای مسیحی شکل گرفته است و در این رابطه در کتاب خود از هگل تا نیچه From Hegel to Nietzsche به بررسی آراء اندیشمندانی چون ولتر، هگل، مارکس و کرکگارد می پردازد. از منظر او مدرنيته یک انقلاب و گسستی راديكال در تاريخ نیست بلکه نبردی است درون سنتهای فعال تمدن غرب یعنی «آتن» و «اورشليم» كه اين بار، به پيروزی «آتن» منجر گرديده است.

.

از دیدگاه او مدرنيته در جهت مشروعيت بخشيدن به حرکت خود آرمانی نوین چون “کمال پیشرفت” را می آفریند و در این مسیر بر پيشرفت مادی و تکنولوژیک تأكيد می ورزد و لویت می کوشد نشان دهد نفس این غایت طلبی و تصویر سازی از آرمانی نهایی و رهایی بخش برای بشر خود سنتی دینی و نشات گرفته از اورشلیم و تفکری در بنیاد مذهبی است و در این رابطه او هشدار می دهد که علم جایگزین دین شده است در حالی که چهارچوب ذهنی بشر همچنان عمیقا مذهبی است و تنها خدایی دیگر گزیده است.

.

هانس بلومن برگ دركتاب خود «مشروعيت دروان مدرن» (The Legitimacy of the Modern Age) که هفده سال بعد و در سال 1969 منتشر شد، دیدگاه لویت را به چالش می کشد. او نظریه لویت را در این همانند سازی رد می کند زیرا معتقد است كه درایمان مسيحی هميشه اميد به بهشت با بیم از دوزخ همراه بوده است حال آنکه اميدی که مدرنیته به بشر می بخشد به هيچ رو همبسته ويا همراه با بيم از دوزخ نیست. از دیدگاه بلومن برگ «فرجام شناسی دينی»، بر امری فرا انسانی و آسمانی استوار است حال آنکه “فرجام گرايی مدرن”، تنها بر تواناییهای انسانی متكی است.

.

.

امروز و نزدیک 40 سال پس از اين انتقاد بلومن برگ در رد دیدگاه لویت، شاید بتوانیم انتقاد او را مورد پرسش جدی قرار داده و یک بار دیگر نظریه لویت را مورد بازخوانی قرار دهیم. امروز دیگر برای ما دشوار نیست که هراس عریان انسان مدرن از پايان خونبار و مخوف تمدن غرب و مدرنيسم متكی بر تكنولوژی را ببینیم. هراسی که از هنر تا جنبشهای نوین اجتماعی در غرب را به تسخیر خود در آورده است و این همان دوزخی است که شعله های آن تنها در 40 سال گذشته و از زمان نگارش کتاب بلومن برگ در دفاع از مدرنیته تا امروز بر بسیاری آشکارتر گردیده است. در این دوزخ، انسان از متن تکنولوژی ستانده شده و آن “پیشرفت رهایی بخش”، خود را در هیبت اربابی که سرنوشت بشر را در دست گرفته است و توان نابودی او را دارد آشکار می سازد.آیا به تعبیر لویت اين سنت اورشليم نيست كه اندك اندك امید و بیم خویش را در غلبه بر سنت آتن اعلام می دارد؟

.

این حقیقتی است که بشر پیوسته نیاز به اطمینان خاطر دارد و امنیت به عنوان یکی از بنیادی ترین نیازهای انسانی جایگاهی ویژه در نحوه نگرش ؛ تصمیم گیری و عملکرد او ایفا می کند. از همین رو بود که بشر نخست در دوران پيشا مدرن، ايده« اراده خداوندی» Providence را چون بنيانی قاطع و با اطمينانی محكم پذیرفت. برای بشر در جستجوی اطمينان و در هراس از اضطراب رويارويی با جهان و در تلاش برای انكار و نفی تنهايی خود و در عين حال خواهان ارائه دركی آسان از جهانِ پيرامون؛ ايده اطمینان کور و مطلق به رهایی بخشی مدرنیته مدتهای مديدی كارساز گشت.« اراده خداوندی» آنگونه که کلیسا دست به تفسیر آن زد و آن را منشا غیر قابل تحقیق همه چیز دانست، کوشید با تهديد و دشمنی با علم و فلسفه پايايی خود را به بهای نابودی دانشمندان و انديشه ورزان حفظ نمايد ولی ضربه های تدريجی و مؤثری كه قهرمانان مبارزه با تفسیر بسته كليسا از “اراده خداوندی” به پيكره مشروعیت و اقتدار كليسا وارد ساختند، با بهايی بسيار سنگين چون قتل و سوزانده شدن دهها دانشمند و فيلسوف سرانجام بنای به ظاهر مستحكم پيشامدرن کلیسا را فرو ريخت.

.

اگرچه سقوط قطعيت كليسا با شور و هيجانی عمومی روبر و بود، ولي همزمان با آن، اطمينان نيز از بشر باز ستانده شد. انسانِ تنها و مضطرب و كنجكاو، در آغاز راه شناخت خويشتن و هستی، رهايی از زندان جهل و تحقير را جشن گرفت، ولی اين آزادی ترسناك، هراس رويارويی آزادانه با جهان پيرامون و ترس از نبود هيچ قطعيتی، او را آزار ميداد. از اين رو بود كه قهرمانان مبارزه ، يعنی دانشمندان و فلاسفه مأمور بازيابی قطعيت از دست رفته گشتند و اينچنين شد كه آنان به مأموريتی رفتند كه هدف آن، باز ستاندن انسان از ترس و اضطراب آزادی، در غروب «اراده خداوندی» بود. آيا آنان پيروز شدند؟

.


بايد گفت در ابتدا « آری»؛ نيوتن با كشف قوانين سه گانه خويش، راهی را آغاز كرد كه به علم، قطعيتی استوار بخشيد. آنقدر استوار كه بشر، آغاز به تقديس ماتریالیسم كرد . قوانين جهان كشف شدند، ذرات بنيادی هستی شناخته شد و ما گمان كرديم كه بسیار می دانیم و به زودی باقی راز را درخواهیم یافت و خواهیم دانست جهان چیست، از چه ساخته شده است و قوانين آن چگونه عمل مي كنند. از سوی ديگر، دكارت، نظامی را در فلسفه بنيان نهاد كه در آن طبيعت به عنوان نظامی قابل درک و تبيين به وسيله اصول عقلانی معرفی گرديد واین چنین بود که عقلانيت و محوريت انسان به كانون فلسفه رفت. دانشمندان و فلاسفه عصر روشنگری، يكي پس از ديگری بنای پرشكوه مدرنيسم را ساختند و پيراستند. اين بنا آنقدر خيره كننده بود كه اعتماد و اطمينان را به بشر باز گرداند. در اكتشاف آزادانه علم،« پيشرفت» حاصل شد و«اراده خداوندی به تعریف کلیسا» عقب نشست.

.


گسترش منابع انرژی و رشد تكنولوژی، در خدمت امنيت و رفاه مادی و تكريم وجود انسان آنقدر زيبا می نمود كه بشر را متقاعد ساخت كه با مدرن شدن به برترين كيميا دست يافته است. انسان می پنداشت از اين پس همه چيز تنها در داخل«گفتمان مدرنيته» متحول خواهد شد و ما به پارادایم نهایی تعالی گام نهاده ایم و دوران تاریکی به سر آمده است. از نهاد فلسفه و در غروب« اراده خداوندی» کلیسا و« استبداد آريستوكراتيك» شاهان، انديشه« اومانيسم» و در ادامه « ليبرال دموكراسی» متولد گرديد كه به روحي برای مدرنيسم بدل گرديد. روحی كه به پيكره ماشينی و تكنولوژيك مدرنيسم، جان می بخشيد. اسطوره تخنه گرای مدرنيسم اينگونه بود كه از بطن تاريخ انسان سر بلند كرد. اما دریغ که اين اطمينان برای بشر جاودانه نشد.

.


نخستين هشدارها در آغاز قرن نوزدهم از سوی انديشمندانی چون توكويل و پين ناديده انگاشته شد. از جنبش« رمانتيسم» قرن 19 تا پسامدرنيته پايان قرن 20 پرسش هايی درباره مطلوبيت و سودمندی ميراث عصر مدرن مطرح شد که تنها این اواخر به جریانب بسیار نیرومند در فلسفه بدل گشت. پرسش هائی كه بی پاسخ گذاشته شد تا بحران مدرنيسم، در نيمه دوم قرن بيستم به اوج خود رسد و اين مصادف با زمانی بود كه نسبيت انيشتين، قطعيت علمی قوانين نيوتونی را درهم كوبيد و اينگونه بود كه تصور از دانش برتر گرديد و ناظر و منظره يگانه گشتند.

.


پس از نزدیک به دویست سال که همه چیز خوب پیش می رفت و قهرمانان این نبرد سرمست از فتح خود و ستایش مردمان عصر خود بودند دو حادثه ضربه ای مهلک بر کلیسای جدید وارد ساخت. نخست آن که اوج گيری تكنولوژی در نيمه نخست قرن بيستم، مصادف با بزرگترين و خونبارترين جنگهای تاريخ بشر گرديد و علم ابزاری شد در دستان حماقت بشری که مدرنیته آن را از وی نستانده بود و این گونه بود که قدرت كور علم، دندانهای تيز خود را برای نخستین بار اينگونه آشکارا به بشر نشان داد. باعبور از نيمه قرن بيستم، انسان غربی كه سالها به ستايش تمدن علمی خودپرداخته بود، نه تنها مشروعيت علم را چون پيكره تمدن خويش، زخم خورده ديد؛ بلكه روح اسطوره مردانه خويش را درهم شكسته يافت.

.

قرار بر این بود وجدان بشری و اخلاق از درون تمدن مدرن او و در غیاب دین و در سایه اخلاق عرفی پالايش گردد؛ ولی هرگز چنين نشد. اگر شعار انقلاب فرانسه در طلیعه روشنگری “آزادی، برابری و برادری” بود مدرنیته حتی اگر بپذیریم در تحقق شعار نخست پیشرفتهایی در بعد اجتماعی حاصل کرد ولی در تحقق دو شعار دوم ناکام ماند و چنین است که انسان امروز هم بیش از گذشته خود را تنها می یابد و هم نابرابری را بیش از هر زمانی در تاریخ خود احساس می کند. آلودگی محيط زيست ، كاهش جنگلها و منابع طبيعی و تخريب چهره زمين، نتايج غارتگری اسطوره مدرن او است كه برای ساختن آرمانشهر مدرنيته،« مادر زمين» را به نابودی كشانده است.

.

صنعتی شدن، آرزويی بود كه تحقق يافت ولی کابوسهای نوینی با خود به ارمغان آورد که روز بروز از رویاهای تاریک بشر و فانتزی های ترسناک او بیشتر به دنیای واقعی او گام می نهند. و اما دومین ضربه را همان طور که اشاره شد خود علم بر پیکره قطعیت علمی وارد ساخت. بحران مشروعيت و قطعيتِ فيزيك نيوتونی، مطلق گرايی علمی را به شدت به چالش كشيد. كابوس نسبيت، خواب خوش ماترياليسم را آشفته ساخت و قطعيت دانش كه می رفت در هيبت كليسايی ديگر سلطه پيشرفت را اعلام دارد از داخل در هم شكست.

.

.

در این میان آن چه بر انسان رفت حادثه ای است که هر روز که می گذرد ابعاد نوینی از آن آشکار می گردد. قرار بود با سقوط کلیسا و طرد خداوند از سرنوشت زمینی بشر، انسان بر تخت او جلوس نماید و به محوری ترین ستون مدرنیته بدل گردد. نقش انسان در مدرنیسم چنان تعریف شده است که بدون اومانیسم، مدرنیته از بنیادی ترین معنای خود تهی می گردد ولی در عمل مدرنیسم از حفظ انسان در این جایگاه محوری ناتوان ماند و این شکستی است که روز بروز ابعاد و پیامدهای آن واضح تر می گردد. در نخستین گام با آغاز دنيای پسا صنعتی ،انسان از تكنولوژی باز ستانده شد و اين تكنولوژی بود كه می بايست از اين پس خود را تعالی بخشد.

.

كابوس جدايی انسان از پيكره اسطوره علمی اش، در داستانها و فيلمهايی تجلی يافت و می یابد كه هراس ازغلبه روبوتهای هوشمند را به عنوان نماد«سلطه آینده» به نمايش می گذارند. انسان در این پارادایم نوین از مقام خالق به یک تماشاگر بی اراده و در نهایت اسیر هیولایی که خود ساخته است سقوط می کند زیرا روز بروز آن نظامی که خلق کرده از او بی نیازتر می شود و او بیش از پیش توان خود را در کنترل پیامدهای آنچه با افتخار آغاز کرده و با غرور و سرمستی ادامه داده از دست می دهد و هم زمان سودمندی اش نیز به شکل فزاینده ای از وی باز ستانده می شود.

.

و اما این تمام آن حادثه ای نیست که بر انسان مدرن رفته است. همگرایی علوم جدیدی چون جامعه شناسی ، علم اعصاب ، انسان شناسی، روانشناسی شناختی و زبانشناسی؛ شناخت شناخت (cognition of cognition)را به یکی از كانون های اصلی انديشه بشر بدل ساخته است . علم شناخت (Cognitive science) با رويای شناختِ شناخت، در ربع قرن اخير متولد گرديد. پيوند فلسفه با علم شناخت و به ويژه زبانشناسی؛ یکی از مستحکم ترین سنگرهای مدرنيسم در دفاع از جایگاه انسان را در هم شکست. انسان از متن فلسفه باز ستانده شد و كلام، جايگزين اوگشت. ديگر چيزی خارج از متن وجود نداشت و اينگونه بود كه ورود تاريخ بشر به «دوران پسا مدرن» با انزوای كامل انسان همراه شد و در این رهگذر مرگ فلسفه اعلام شد.

.

در رويكردی انقلابی در سال 1929 هايدگر در آغاز سخنرانی خود با عنوان پدیدارشناسی  Phenomenology اعلام کرد که فلسفه به پایان خود رسیده است “Es ist meine Uberzeugung, dass es mit der Philosophie zu Ende ist” و ليوتار نشان داد كه چگونه دانشمندان جايگاه فرا دستانه خود را از دست داده اند ودر نهايت دريدا پايان هر گونه قطعيت و اقتدار و محوريت را اعلام داشت و فلسفه را در سطح ادبيات تنزل بخشید. پیش از هایدگر نیچه نیز در سال 1888 اعلام كرد «نهيليسم در آستانه در ايستاده است» نهيليسم موردنظر نيچه، هجمه ای همه جانبه به عقلانيت چه در هنر و فلسفه و چه در علم بود. اوتاكيد ميكند كه نظامهای عقلی، تنها نظامهای «ترغيب و اقناع» هستند بنابراين ادعای كشف حقيقت، تنها باز سازی« اراده معطوف به قدرت» است. او با داعيه مرگ خدا، آغاز دوران عدم قطعيت را اعلام می كند وچه در اخلاق و چه در فلسفه، چيزی آنسوی زبان ومفاهيمش باقي نمي ماند.

.

چندي پيش که مقالات قدیمی مجله گفتمان را مرور می کردم، در مصاحبه ای با پروفسور بيارت رئيس مركز تحقيقات بين المللی درباره فوكو و فرامدرنيسم نكات جالبی ديدم كه به اعتقادمن روح پسا مدرنيسم را به عيان ترين شكل در سخنان ايشان در آن مصاحبه می توان ديد. بیارت در آن مصاحبه اعلام می دارد كه شكسپير را در فلسفه والاتر از كانت می داند. آيا اين به خوبی نگرش امروز بسیاری از فلاسفه را به فلسفه آشکار نمی سازد؟ اين فلسفه در وضعیت پسامدرن است كه ديگر مرزی با ادبيات ندارد. دريدا معتقد است با تأكيد بر عدم قطعيت زبان، موضع كلام محور مدرنيته اساساً تحليل رفته است و قابل باز سازی نيست.

.

زدودن انسان از متن اما از مرزهای فلسفه و علم گذشته و دنیای هنر و معماری را نیز در می نوردد. پست امپرسيونيست ها در هنر نشان دادند كه می توان با عبور از مرزهای رئاليسم، تصوير سازی را به شكلی ارائه داد كه نه نقاشی واقعيت، بلكه نقاشی تأثير درك و دريافت نقاش از واقعيت باشد و كوبيسم، با تبديل نقاشی، به ديدی چند وجهی ونامتقارن در قالب اشكال هندسی ودر تركيب فضا و فيگور اقدام به واقع زدايی از هنر نمود. شايد حتی بتوان این اقدام را« انسان زدايی از هنر» دانست؛ زيرا در این هنر اصرار بر این است که ثابت شود واقعيت يك حصر انسانی نيست و انسان هيچگاه از واقعيت جدا نبوده است.

.

در کوران حوادث قرن اخیر و با سقوط سنگرهای مدرنیته انسان را از همه روياهايش باز ستانده اند و از بنيانهای تمدن مدرنش جدايش ساخته اند. او ديگر در كانون علم وفلسفه قرار ندارد. از سوی ديگر زمانی كه سالها قبل سرمست از پیروزی روشنگری، حكم به تبعيد اراده خداوندی (Providence) و ایمان داد؛ نه فقط انسداد تئوكراتيک كليسا، بلكه معنويت و ایمان را نيز از درون گفتمان دينی بر نتابيد و فرمان به قتل آن داد. اينگونه بود كه مدرنيسم ناتوان از حفظ بنیاد خود شاهد آن بود که چگونه محوريت انسان درعلم ، فلسفه و هنر یکی پس از دیگری متلاشی می گردد.

.

.

ماركس Karl Marx معقد بود: «در دوران مدرن هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود» و وبر Max Weber می گويد: «ما،دردوران مدرن به دنيايی افسون زدايی شده گام گذاشته ايم». مشكل اينجا است که اشاره هم مارکس و هم وبر علی رغم تفاوت دیدگاههایشان از “افسون”، مصداق مشخص “دین” است. ماركس نمی دانست كه علم افسون زدای او که به باور او افسون دین را دود کرده و به هوا فرستاده است خود در ردای افسونی جديد ظاهر خواهد شد واين بار نه دين كه مدرنیته است که “افيون توده ها” خواهد بود.

.

واقعيت اين است كه مارکس بر خطا نبود ولی قدرت و گستره سخن او از آنچه خود او می پنداشت نیز نیرومندتر بود. دود شدن افسونها، داستان پايان فرا روايتهاست. در وضعیت پسامدرن اصولاً هر آنچه قطعی و استوار است و هر افسونی دود شده و به هوا می رود. آنگاه كه با قدسی ساختن عقل، ایمان و همه نیروهای شهودی به حاشیه رانده شدند، بذرهای يك نسخه جدید و زمینی شده از اراده الهی providence به نامه “ايده پيشرفت” Progress افشانده شد. امروز اما، افسانه پيشرفت به پايان رسيده است و افسون جهان بينی های صرفا علمی، می روند که دود شده و به هوا روند و در مقابل این نیروهای سوی شهودی انسان هستند که از خوابی سنگین بر می خیزند.

.

در اواخر قرن نوزدهم آگوست كنت Auguste Comte فیلسوف فرانسوی مدعی شد كه علم، مذهب آيندگان خواهد بود و فرويد نيز داعيه داشت كه تقديس علم بايد جايگزين تقديس خداوند شود.راسل نيز در كتاب جهان بيني علمی خود جامعه علمی را آرمان دانست. ولی آنچه امروز در حال وقوع است مرثيه ای است بر آرمان اين انديشمندان مدرن.
علم مذهب آيندگان شد ولی به همان سرنوشت مذهب ابزاری کلیسای معتقد به “اراده خداوندی” دچار شد، ولی اينبار با نام پيشرفت. همانطور كه روزی ازمذهب قداست زدايی شد علم نيز قداست خود را از دست رفته یافت و هر چه به جامعه علمی نزديكتر شديم، آرمانی بودن آن بيش از پيش رنگ باخت و اينگونه شد كه تقديس علم، سرگذشتی مشابه کلیسا را برايش رقم زد.

.

از حدود ربع قرن پيش دیگر می توان از دوران مدرن با فعل گذشته یاد کرد زیرا ديگر پسا مدرنيسم بشارتی از آغاز يك دوران نيست؛ پديده ای است كه آغاز شده است و چنین بود که ريموند ويليامز Raymond Henry Williams، نظريه پرداز سوسیالیست، در مارس 1987 سخنرانی خود در دانشگاه بريستول را با طرح اين پرسش آغاز كرد که:«مدرنيسم چه موقع وجود داشت؟»

.

براستی ما به چه عصری قدم نهاده ایم حال که آرمانشهر مدرنیته ویران شده،  انسان از متن منطق مدرن زدوده شده و پایان یک عصر بیش از پیش خود را به ما می نمایاند؟ به باور من هميشه پيش از عبور از يك عصر و آغاز دورانی جديد شرایط به گونه ای پیچیده می گرددکه دشوار بتوان تعريف و تحليلی جامع از آن عصر ارائه داد و از اين روست كه آنچه دوران پسا مدرنش می خوانند تا اين اندازه از بحران عدم شفافيت تعاريف و معانی رنج می برد؛به ويژه كه خود نيز داعيه شفافيت زدايی از هر معنايی را دارد. پسامدرنيسم بيش از آنكه گويای عصری مشخص باشد پديده ای است كه با فروپاشی قطعيت مدرنيسم فرصت بروز و ظهور يافته است. من بر این باورم که ما وضعيت پسا مدرن را سپری مي كنيم و نه عصری مستقل را به نام پسامدرنيسم .

.

شايد اگر بخواهيم پسا مدرنيسم را از زاويه«فلسفه تاريخ هگل»بنگريم و بدان معنا ببخشيم؛ بتوانیم آن را پديده ای بنامیم كه در مراحل پايانی ديالكتيك «تز و آنتی تز قديمی» و در آغاز ديالكتيكی جديد، ظهور می كند . عصری كه هم سرشار از توافق معانی قبلی است و هم آکنده از تضادهای اساسی جرياناتی كه موجهای آينده را رقم مي زنند. دورانی كه بزرگترين هويت آن پارادوكس و تضاد است. به چالش كشيدن گذشته و تهی كردن آينده از قطعيت، ويژگی اين دوران است. با اين نگرش، پسامدرنيسم، دوران نيست، بلكه پديده ای گذراست. پس نمی تواند پايان تاريخ باشد و نمی توان آن گونه که پسامدرنیسم مدعی است پايان فراروايتها Meta narratives را برای هميشه اعلام داشت. ولي شايد تغييراتی اساسی و بدون بازگشت در ماهيت و ساختار روايتها پديد آمده باشد.

.

در یک جمع بندی می توان گفت لویت در گفته خود بر خطا نبود. برای چند قرن نیاز ذهنی انسان به آرامش خاطر و امنیت بر دوش آرمانی به نام دنیای مدرن نهاده شد. فرجامی نوید داده شد که هر چه بشر به آن نزدیک تر شد از درخشش آن کاسته شد و تاریکی های آن بیشتر آشکار گشت. امروز آن اطمینان خاطر از دست رفته است و بشر بیش از هر زمان دیگری خود را در اضطراب رها گشته تر می یابد. رویای پیشرفت نجات بخش جای خود را به تصویری از نابودی جهان داده است که هر روز تاریخی نو برای آن تعیین می گردد. نه دیگر رویای پیشرفت چهره یک نجات دهنده افسانه ای را دارد و نه دیگر ایمانی برجاست که بشر را از این اضطراب سنگین برهاند. جنگ همچنان سایه ای سنگین بر سر بشریت است و ستونهای مدرنیته یکی پس از دیگری به لرزه افتاده اند اقتصاد بازار آزاد، سودمندی دموکراسی لیبرال و اومانیسم به روشنی قدرت اطمینان بخش گذشته را ندارند و به نظر می رسد انقلابها نیز بازگشته اند. تصویر زیر به خوبی روی تاریک دنیای مدرن را نمایش می دهد و این جمله تامس هریس Thomas Anthony Harris vروانشناس و نویسنده امریکایی را به یاد می آورد که تمام زشتی های دنیا و رنجهای بشر زهرخندی است به آنچه زندگی ما باید باشد ولی نیست.

.
.

ولی پرسش بزرگ این است که اگر آن چه دوران پسامدرنش می خوانند تنها وضعیتی گذراست چه چیز در ورای این تحولات ما را انتظار می کشد؟ شاید توصیف آنچه در حال رخ دادن است دشوار باشد ولی شاید یک چیز روشن باشد و آن این که برای دیدن فراسوی این مه باید به پسامدرنیسم اندیشید ولی نباید در آن سقوط کرد و آن را به چهارچوب فلسفی مستقلی بدل ساخت زیرا ماهیت آن بیشتر به نفی مدرنیته معطوف است تا به ترسیم آینده. در شرایط حاضر 4 روش برای اتخاد متصور است:

.

1) پایان گرایی: با این باور که با سقوط مدرنیته ما به پایان جهان خواهیم رسید و سرانجام چیزی جز نابوودی نیست.

.

2) رجوع به سنت: که همانا بازگشت به ارزشهای سنتی دینی است که روشنگری آنها را به عقب راند.

.

3) پسا ساختارگرایی: که همان روشی است که فیلسوفانی بنیان ستیز (anti-foundationalist)  چون ریچار رورتی (Richard Rorty) برگزیدند با این رویکرد که دست از ادعای رهایی بخشی مدرنیته شستند تا بخشی از ساختار مدرنیته را حفظ کنند. رورتی معترف است كه: «ديگر فلسفه قادر به تثبيت هيچ چيز نيست و بايد آنرا گفتگويی تهذيب كننده در نظر آورد كه ادعای غايی بودن و نهايی بودن در آن از همان نوعی است كه در گفتگوهای فرهنگی و نقدهای ادبی مي توان يافت.». از دیدگاه رورتی همانگونه که در سخنرانی خود در سال 1383 و تنها 3 سال پیش از مرگش در تهران اذعان داشت «عقل» در سده هجدهم آن چيزی به شمار می رفت كه دين ستيزان بايد به جبران فقدان آنچه دينداران «ايمان» می خواندند، می داشتند.زيرا انقلابيان آن دوران لزوماً دين ستيز بودند. او به روشنی آشکار می سازد که در فلسفه او عقل گرايی منتسب به «روشنگری» تلاشی نابجا برای بلند شدن روی دست مذهب بوده است . تلاش برای اثبات اين ادعا كه چيزی فوق و فرای تاريخ بشری وجود دارد كه می تواند بر مسند قضاوت درباره اين تاريخ بنشيند .

.

4) بازسازی مدرنیته: در انديشه متفكران مكتب فرانكفورت چون هوركهايمر، آدورنو، ماركوزه و والتربنيامين عامل اصلی سقوط سلطه مدرنيسم در دنيای مدرن رویکرد بشر به علم ، تكنولوژی و عقلانيت ابزاری (Instrumental Rationality) بیان می گردد. آنها مهمترين آسیبهای جامعه مدرن را نابودی فرديت خلاق و تهی شدن زندگی از معنا می دانند. نظريات متفكرين مكتب فرانكفورت در يورگن هابرماس متفكر متأخر اين مكتب به صورت«عقلانيت ارتباطی»(Communicative Rationality) بازسازی شده است. از دیدگاه هابرماس مدرنيسم يك پروژه نا تمام است و بسياری ظرفيتهای نهايی آن محقق نشده است. او هنوز در این «عقلانيت ارتباطی» اميدی می بيند و از این مسیر به سوی امکان يك «روشنگری نوين» حركت می كند. از اين رو او را می توان منتقد وفادار به مدرنيته با باور امکان اصلاح آن دانست.

.

5) خلق ارزشهای نوین: اگر نگرش هابرماس را نگاهی اصلاح طلبانه بدانیم این دیدگاه نیز لزوما انقلابی نیست ولی بر این باور نیز نیست که ساختار تمدن آینده و روند تاریخ تداوم مدرنیته و قابل تعریف در پارادایم مدرنیته است. این دیدگاه معتقد به خلق ارزشهایی نوین است که از سنتز پارادایمهای پیشین حاصل می شوند. در این نگرش ساختار عقلانیت، عناصر تولید کننده قدرت و درک انسان از معنویت همزمان تحول یافته اند. تاریخ بشر در این نگرش تاریخ رشد آگاهی و آزادی انسانی است. بسیاری به ویژه در غرب می کوشند با نگاه به گذشته معنایی دقیق برای تحولات سریعی که در حال وقوع است به ویژه در شرق بیابند ولی آنها خیلی زود در خواهند یافت که شرق در حال عبور از اروپای سده های میانه نیست بلکه اتفاقی دیگر در حال وقوع است که تکیه گاههای قدرت و شناخت بشری را همزمان جابجا خواهند کرد.

.

در غروب مدرنیته و چرخش قدرت به سوی شرق غرب می کوشد با تکیه بر مبنای نظام سیاسی خود کفه های قدرت را همچنان در سوی خود سنگین تر نگاه دارد ولی پیوند سیاست و نظان اقتصادی نظام سیاسی غرب را از محتوای حقیقی دموکراتیک تهی ساخته و از آن تنها صورت یک دموکراسی باقی مانده است بی آنکه موفق به مشارکت حقیقی شهروندان در سرنوشت سیاسی و اجتماعی خود گردد. فيلسوف ژاپنی تاكی شی امهارا Takeshi Umehara در اين رابطه چنين می گويد: «شكست مطلق ماركسيسم وفروپاشي كامل اتحاد جماهیر شوروی نشانه های اوليه سقوط ليبراليسم غربی است كه جريان حاكم بر مدرنيته تلقی می گردد. ليبراليسم نه تنها جايگزين ماركسيسم وديگر ايدئولوژی های مسلط در پايان تاريخ نخواهد شد، بلكه ايدئولوژی بعدی ای است كه سقوط خواهد كرد.».

.

ما ایرانیان ملتی کهن هستیم که در کمال شگفتی تاریخی طولانی در شرایطی زیسته ایم که می بایست مدتها پیش نابودمان کرده باشد ولی به دلایلی یک تاریخ دوام آورده ایم تا به آینده رویم. ما در کانون سنگین ترین برخوردهای فرهنگی در جهان یک تاریخ کوشیده ایم میان ایمان ، شهود و عقلانیت توازن پدید آوریم و فلسفه و عرفان را در تبیین جهان در هم آمیزیم. جهان بینی خود را با شعر بیان کرده ایم و نگرش شاعرانه خود به غایت سیاست که همانا پیوند قدرت و فضیلت است را از یاد نبرده ایم. ما یک تاریخ بهای اصرار خود را در امکان پیوند زمین و آسمان پرداخته ایم و همچنان این رویا چون خردی پویا در بن فرهنگ و ادبیات ما زنده است زیرا نخستین برگ استوره های تاریخی ما نیز با جوهر این آرمان نوشته شده است. ما آرمانشهر خود را در قلب فرهنگ خود حفظ کرده ایم کهن تر از اورشلیم و بلندپروازانه تر از آتن.

.

.

آرمانشهر رویایی است که تجلی های آنرا از لیبرال ترین فلسفه های غرب تا اشراقی ترین عرفان های شرق می توان رهگیری کرد زیرا آرمانشهر همان غایت شیرینی است که هر مکتبی می کوشد تجلّی آنرا در فلسفه خویش نمود بخشد ولی تنها جایی که عرفان را زمینی و فلسفه را آسمانی می یابیم آرمانشهر ایرانی است.

.

آنگاه که اهورامزدا جمشید را پیامبر خود برمی گزید او این بار گران را نپذیرفت و نگاهبان مردمان و دنیای مادی گشت. او نخستین نماد قدرت سیاسی است که آرمانشهری (ورجمکرد) بر زمین بنا می نهد که تنها آنگاه ویران می شود که او فضیلت خود را از کف می نهد و بدین شکل مشروعیت حکومت و آرمانشهر خود بر زمین را ویران می سازد.

.

او پادشاهی است که پیامبری را نپذیرفت و نگهبان مردمان و جهان مادی شد ولی در نهایت راه راست را گم کرد و بر خطارفت و این پایان فرمانروایی بود که فره ایزدی خود را از کف داد. ایرانیان پس از او در رویای بازیافتن آن آرمانشهر هرگز حکومت را بدون مشروعیت الهی و فرمانروا را بدون تأیید قدسی و فره ایزدی نپذیرفته اند و این آرمانی است که یک تاریخ استمرار داشته است و همسازی فرهنگ شیعه نیز با روح ایرانی ریشه در این نگرش عمیقا سیاسی و تاریخی ایرانیان دارد. روسو در کتاب قرار داد اجتماعی خود بر نکته ای تاکید می کند که هگل نیز در فلسفه تاریخ خود آن را برجسته ساخته است و آن این ویژگی اندیشه و آرمانهای ایرانیان در نظام اجتماعی که پی افکندند است که در ایران زمین و برای نخستین بار حکومت و حتی شخص شاه که بالاترین قدرت بود تحت قانونی بالاتر قرار گرفت و مشروعیت او بدان قانون وابسته شد و آن قانون نه مبنایی زمینی که نیرویی روحانی و آسمانی بود که خروج حاکم از آن قانون مشروعیت را از او سلب می کرد و این تفاوتی معنا دار در اندیشه ایرانی است که از اسطوره ها تا تاریخ او تداوم یافته است.

.

فرجام گرایی در ایران زمین قدمتی بیش از اورشلیم دارد و هزاران سال است که ایرانیان بازگشت نجات دهنده را باور داشته اند ولی در نگرش ایرانی که تداومی تاریخی از فلسفه مزدیسنایی تا جهان بینی شیعی دارد بازیگر فعال رستگاری جهان است. این نگرش نه شبیه به جهان بینی مدرن مبتنی بر اومانیسم است و نه منفعل چنان نگرش جهان بینی اورشلیم به انسان. در این جهان بینی انسان آزاد است انتخاب کند در کنار نیروهای روشنایی به نبرد برای غلبه بر تاریکی برخیزد و این آرمان چیزی بیش از رستگاری و فرجام فردی اوست زیرا او مبارز راه روشنایی است. فراتر رفتن از اندیشیدن به رستگاری شخصی و باور داشتن به نبردی کیهانی میان نور و ظلمت و ضرورت مبارزه برای شکست اهریمن بر سراسر تاریخ ایران بی انقطاع سایه افکنده است. این خروج از انفعال و پیوستگی تمام ابعاد زندگی انسان با چنین نبردی شالوده آرمانشهر ایرانی است.

.

برای من فرزانش و حکمت عالی تر از فلسفه است زیرا بسیارند آنان که فلسفه می دانند ولی فیلسوف نیستند و بسیارند آنان که فیلسوف اند ولی فلسفه آنان بر خردی رهایی بخش بنیان نهاده نشده است. فلسفه از درون جوشیدن و از بن برآمدن است و نیاز به اندیشه خلاق و ترکیب کننده Synthesis دارد و فرزانگی نیاز به بینشی فزون بر این توان و چنین آرمانی معنای نهفته در تاریخ حکمت ایران زمین است. من یک تاریخ گرا هستم و چون هگل بر این باورم که فلسفه ، زمانه خود را اندیشیدن است. ولی این اندیشیدن برای من عبور از پارادایم هایی است که می روند تاریخی گردند. در نقد مدرنیسم نه سنت گرایم و نه ساختار شکن اگرچه عقل را ارج می نهم و معنویت و ایمان را هم طول عقلانیت، بالاترین آرمان می دانم زیرا بر این باورم که این تنها کیمیایی است که عقلانیت ابزاری را به خرد ناب تعالی می بخشد. برای من فرجام مدرنیته،استعلا به پارادایمی عالیتر است و از این رو هیچ باوری به اسکاتولوژی مبتنی بر نابودی و انحطاط بشریت ندارم و بر این ایمانم که تاریخ بشر حماسه آزادی و آگاهی اوست. من به بازیابی ارزشهایی پایبندم که چون فرهنگی که از آن برخاسته ام برای وصل آمده است، همگرایی را می جوید و پیوند تضادها را. ما روزگار پرتلاطمی را سپری می کنیم ولی من عمیقا بر این باورم که:

.

هميشه لحظه ای پيش از سپيده، سياه ترين لحظه شب است وهمواره در فاصله كوتاهی از قلّه، شيب كوه و فشار صعود را ازهميشه بيشتر حس می كنيم. به نظر می رسد اين قانونی فراگير است و شايد ما در اين تاریک ترین ترين لحظه شب تاريخ در آستانه فتح قله ای دیگر از تاريخ انسان هستيم ؛كه اينگونه هراس و ترس از اين سياهی را فراگير می يابيم.

آیدین پورمسلمی

آذر 1390


دیدگاه‌تان را بنویسید:
نام
ایمیل (پنهان می‌شود)
وبلاگ

XHTML: You can use these tags: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.

  • برگه‌ها

Featuring Recent Posts WordPress Widget development by YD