حاجی فیروز – ریشه های کهن اسطوره ای ایرانی
03/12/2011 4:24:00 ق.ظ
حاجی فیروز- بر اساس طرحی از فصل دوم کتاب تاریخ معرکه گیری The History of the Harlequinade 1915
باز به روزهای پرشور عید نوروز نزدیک می شویم و در خیابانها کم کم حاجی فیروز را می بینیم که می خواند :”حاجی فیروزه – سالی یه روزه” و اگر رویتان را گشاده نیابد برایتان خواهد خواند “ارباب خودم چرا نمی خندی” و این ترانه را با صدای پرزنگ دایره همراه خواهد کرد.
آنچه مرا بر آن داشت که تحلیل مقایسه ای مختصری را بر ریشه یابی این سنت ایرانی بنگارم دو مسئله بود. نخست متن کوتاهی نوشته یک دوست که دردمندانه نگاشته بود که کودکان مغرب زمین از سانتا کلاوس و یا آنگونه که ما در فارسی به سیاق فرانسویان بابانوئل می خوانیمش هدیه دریافت می کنند و در سال نو با خواندن ترانه های زیبا همراهیش می کنند ولی ما ایرانیان سالها پس از لغو برده داری ،مردی زشت و سیاه چهره را به رقص می آوریم که نه تنها چیزی نمی بخشد که خود به رسم گدایی می ستاند. چیزی قریب به این مضمون.
نوشته این دوست و نگاهی کوتاه به تحقیقات مدون در مورد تاریخ این سنت در متون پارسی که آنها را بسیار اندک یافتم مرا بر آن داشت که این جستار را بنویسم شاید یاری کوچکی بود در افکندن پرتو نوری به تاریکی ریشه های این سنت با اهمیت ما ایرانیان. جستجوی مختصر من در فضای مجازی نیز تقریبا مطمئنم ساخت که حداقل در دنیای وب پارسی همه آنچه در این رابطه موجود است چند حدس تقارنی و فصلی برای معنا بخشیدن به این سنت و یا متاخر دانستن و اعتقاد به ریشه دار نبودن آن است.
شاید مهمترین کاری که در زمینه ریشه یابی این سنت تا کنون صورت پذیرفته مبتنی بر حدسهای مرحوم مهرداد بهار و تحقیقات متاخر سرکار خانم شیدا جلیلوند است که سیاهی چهره حاجی فیروز را مربوط به بازگشت او از دنیای مردگان و در ارتباط با اسطوره سامی بین النهرینی تموز می دانند که توسط ایرانیان اقتباس گردیده است. در نبود نظریه ای جایگزین، این باور در سراسر دنیای مجازی ایرانی به عنوان فرضیه اصلی منتشر شده و با جستجوی نام حاج فیروز با دهها وب سایت بر می خوریم که به بازگویی این نظریه پرداخته اند و این نظریه ای است که از سوی ایرانیان وارد ویکی پدیای انگلیسی نیز شده است. برای مطالعه بیشتر در این رابطه می توانید به لینک زیر مراجعه نمایید:
http://www.vista.ir/?view=context&id=363693
نکته جالب دیگر انتقاد از این سنت به عنوان نماد اشکار نژادپرستی و راسیسم توسط اساتیدی چون دکتر حمید دباشی است که خواهان تغییر این چهره و یا حذف آن هستند. آنچه در این مقاله در برابر این نظریات طرح می شود تنها تشریح کننده تقارنهای قابل تامل این سنت در خارج مرزهای ایرانی و حاصل کار اولیه یک مطالعه تطبیقی است که نیاز به بررسی بیشتر دارد و لذا بدین وسیله از ایرانیانی که اطلاعات و یا سوابقی را در اختیار دارند که در نقد و یا تکامل این نظریه اولیه می تواند کمک کننده باشد دعوت می کنم با ارسال نظرات خود برای نویسنده در تکامل و بررسی بیشتر این نظریه مشارکت داشته باشند.
شاید بهتر باشد بررسی خود را با یک تصویر شروع کنیم. به تصویر زیر توجه کنید:

شباهت جالبی است مگر نه؟! حاجی فیروز در کنار سانتا ! بی تردید هر ایرانی که سال نو میلادی را در هلند و یا بلژیک گذرانده باشد روزهای 5 و 6 دسامبر این همراه سیه چرده سانتا را دیده است که با حرکات شادی بخش و گاها دلقک گونه، شیرینی و ابنبات میان بچه ها پخش می کند و احتمالا این هموطن با خود گفته چه شباهت جالبی و اتفاقا جستجوی ما از همین شباهت عجیب آغاز می شود. آیا این شباهت صرفا تصادفی است و یا امکان وجود ریشه های مشترک در بین این دو چهره که هر دو با آغاز سال نو در دو فرهنگ دور از هم مشاهده می شوند وجود دارد؟ اجازه دهید کمی بیشتر با این مرد که با صورت سیاه در کنار سانتا ایستاده است آشنا شویم.
پیتر سیاه یا آن گونه که هلندی ها تلفظش می کنند Zwarte Piet قرنهاست که در کنار سانتا با همین چهره ترسیم می شود و همواره منشا ورود او به داستان سانتا مورد سوال بوده است و پاسخهای متفاوتی به آن داده شده است. پاسخهایی تقریبا شبیه به ریشه یابی های انجام شده برای حاجی فیروز ما! نکته جالب اینجاست که در سالهای اخیر بحث های مربوط به نژاد پرستی در رابطه با این چهره در هلند و بلژیک نیز بالا گرفته و بسیاری از جامعه آکادمیک هلند خواهان حذف این چهره هستند و در مقابل نیز طرفداران حضورش استدلالهای گوناگونی می آورند که مهمترین این استدلالها این است که این سیاهی اصولا به رنگ پوست ارتباط ندارد و گرد ذغال است! و جالب این که حتی گروهی می گویند دلیل این گرد سیاه پایین رفتن از دودکشهای خانه ها به همراه سانتا و یا به جای اوست برای آن که هدایای کودکان را به آنها برساند. به نظر جالب می رسد مخصوصا که معتقدند احتمالا سانتا با ان جبروت و هیبت احتمالا خود از دودکشها پایین نمی رود و خدمتکار اوست که چنین می کند.

آنها راهی برای توجیه این سیاهی یافته اند ولی ما چه باید بگوییم که حاجی فیروزمان از دودکشی نیز پایین نمی رود! در مقابل نظریات دیگری نیز وجود دارد. تاریخچه در دسترس این چهره نشان می دهد که اگرچه قدمت این شخصیت همراه سانتا نامعلوم است ولی نخستین بار در کتابی که توسط جان چکمن Jan Schenkman در سال 1845 نگاشته شده به ریشه آن پرداخته شده و از او به عنوان خدمتکار سانتا که چهره سیاه دارد و لباس سرخ رنگی می پوشد و از “آسیا” می آید یاد شده است! و یک دهه بعد در چند کتاب دیگر این منشا ورود به آفریقا به دلیل سیاه بودن تغییر یافته است. اگر بخواهیم به ظاهر او توجه بیشتری کنیم در گذشته او را اغلب با لباس سرخ ترسیم می کردند ولی امروزه لباس او رنگارنگ شده است اگرچه همچنان رنگ قرمز یکی از رنگهای غالب است. کلاه او نیز در گذشته اغلب شبیه کلاههای بوقی و کشیده بوده و در اصل کلاه فرگی بوده است ولی امروز این کلاه ویژگی ثابتی ندارد. درست مانند لباس حاجی فیروز که اگرچه تصویر بیشتر استفاده شده او با کلاه تیز و بوقی است ولی امروز به دلیل عدم توجه به معانی نهفته در آرایش او و درک نشدن آنها کلاههایی با اشکال متفاوت را می توان بر سر او دید. اما از اینها گذشته او حلقه ای نیز به گوش دارد که نشان از بندگی اودارد.

اگر از تاریخ ذکر شده عقب تر رویم تا ریشه های قدیمی تری بیابیم با چند داستان جالب دیگر برمی خوریم و سنتهایی که هنوز هم در جای جای اروپا وجود دارند. یکی از این داستانها که اصلی ترین روایت نیز هست از شیطانی سخن می گوید که سنت نیکولاس را همراهی می کند. باور اصلی بر این بوده است که سنت نیکولاس این شیطان را شکست داده و او را بنده خود ساخته است و اگر این روایت را با تصویر پیتر سیاه تطبیق دهیم حلقه بندگی در گوش او و رنگ سیاهش که احتمالا نه معنای نژادی که بر ذات سیاه او دلالت دارد با این داستان قدیمی منطبق می نماید. اگر باز به دنبال خدمتکار و یا همراه سانتا بگردیم در آلمان با شخصیتی برمی خوریم که قرنهاست سانتا را همراهی می کند و بسیاری او را ریشه اصلی می دانند او را در المانی Knecht Ruprecht یا روپرت خدمتکار می نامند. این تصویر زیر از روپرت خدمتکار در المان امروز است:

در تصاویر مختلف او عمدتا با چوب یا زنگ در دست و کیسه ای سیاه بر دوش تصویر شده است که طبق افسانه های ژرمن پر از خاکستر است. او از کودکان سوالاتی می پرسد که ایا دعاها و ذکرها را بلد هستند یا نه و اگر بلد باشند به انها شیرینی و تنقلات می دهد و اگر بلد نباشند آنها را در کیسه خاکستر خود می اندازد و می برد! در روایتی دیگر از داستان او به کودکان لوس و بد به جای هدایای خوب ذغال و سنگ می دهد در حالی که بچه های خوب هدایای خود را نه از او بلکه از سنت نیکلاس دریافت می کنند. شکل ترسناک تر این موجود شیطانی و ذغال الود که اغلب در تصاویر قدیمی تر سرخ رنگ ترسیم شده را می توان در جنوب آلمان و منطقه آلپ به ویژه اتریش و همچنین کرواسی و بخشهایی از شرق اروپا دید که در اتریش و کرواسی او را با نام “کرامپوس” Krampus می شناسند. این شیطان ترسناک که سانتا را همراهی می کند موجودی شاخدار و پشمالو با پنجه هایی تیز و زبانی سرخ رنگ و دراز است که کسانی که لباس او را می پوشند در جشنهای سال نو در خیابانها کودکان را دنبال می کنند تا آنها را بترسانند!!

در فرانسه نیز سانتا همراهی، با ویژگی مشابه دارد که او را Le Père Fouettard می خوانند. داستان او از همه غریب تر است و به قرن دوازدهم میلادی بر می گردد و از این قرار است که یک قصاب سه پسربچه ثروتمند را که در راه ثبت نام در یک مدرسه مذهبی بودند می کشد تا اموالشان را بدزدد ولی سانتا این را می فهمد و آن سه بچه را زنده می کند و آن قصاب را به عنوان خدمتکار با خود می برد!!

و اما این پایان نیست در همه جای اروپا این شخصیت اسرار آمیز وجود دارد. در سویس او را Schmutzlis می خوانند.

و در لوگزامبورگ او را Housecker نام نهاده اند.

و در کشور چک رسما خود شیطان سانتا را همراهی می کند! مهم نیست کجاست، هر جا که هست زنجیر و یا چوب جارو در دست دارد. زنجیر و یا حلقه در گوشش نشانه ای از به بندگی در آمدن اوست و با ذغال پوشیده بودنش نیز نشان از پلیدی ذات و تبهکاری او دارد و چوب جارو نشانه ای بسیار جالب است که جلوتر آن را شرح می دهم ولی هر چه که هست تا همینجا نیز می دانیم با جادوگران مرتبط است زیرا همیشه جادوگران را سوار بر آن دیده ایم و این علامت نیز به نوعی نشان از ارتباط عناصر جادوی سیاه با این شخصیت مرموز است.
سوال ما همچنان باقی است. آیا جدا از شباهتهای ظاهری حاجی فیروز و این شخصیت به ویژه پیتر سیاه هلند و بلژیک، آیا ریشه مشترکی برای آنها می توان یافت؟ چیزی که بتواند این شباهت را توصیف و توجیه کند و به آن معنا ببخشد؟
می دانیم که خود سانتا کلاوس و سنت مسیحی کریسمس اقتباس بسیار نزدیکی از میتراییسم هستند که در گاه تولد مسیح آیین محبوب امپراطوری روم بود. امروز در آکادمی غرب به صورت عام این علاقه وجود دارد که از میتراییسم با نام کلی پاگانیسم یاد کنند. تقریبا امروز دیگر مناقشه ای بر ریشه های پاگانی کریسمس وجود ندارد و اگر خوانندگان این مقاله مایلند این شباهتها را ببینند با جستجوی ساده ای در وب به دهها مقاله در این رابطه خواهند رسید. لباس سرخ رنگ، کلاه شکسته فرگی، استفاده از کاج، انطباق با 25 دسامبر که زادروز تولد مهر (میتراست) که به عنوان شب یلدا و غلبه نور توسط بخش وسیعی از دنیای شرق جشن گرفته می شود همه و همه تنها بخشی از این شباهتها هستند. ارتباط آیینهای کریسمس با میتراییسم که مراحل اولیه تولد و رشد خود را در ایران زمین یافته است ناخود آگاه این سوال را پدید می آورد که اکنون که می توان تصور کرد که میتراییسم و کریسمس از یک سو و ایینهای کریسمس و حاجی فیروز از سوی دیگر مرتبطند ایا ارتباطی منطقی می تواند بین میتراییسم و شخصیتی که ما امروز حاجی فیروز می خوانیم وجود داشته باشد؟
پاسخ من به این پرسش آری است زیرا لباس سرخ رنگ، شکل کلاه و چوب جارو که خود تجسمی از وند و شاخه برسم است که بحثی مفصل است و در اینده پستی در رابطه با ان نیز خواهم نوشت، همگی این علائم، ظن ارتباط را تقویت می کند. همچنین می دانیم که کلیسا به صورت سابقه داری میتراییسم را با شیطان و شیطان پرستی مرتبط می دانسته است و این رنگ سرخ را رنگ شیطان و یا لوسیفر نیز می داند. جالب است بدانیم که در برخی نقاط و مقاطع تاریخی در اروپا شیطان و سانتا یک نفر بوده اند و اصولا نام نیک پیر و یا Old Nick نامی بوده که به شیطان اختصاص داده می شده و حتی نام سانتا کلاوس که آن را تلفظی از سنت نیکلاس می دانند نیز مطابق این تحلیل می تواند در اصل Satan Claws و یا پنجه های شیطان معنا دهد و Santa در هم ریخته کلمه Satan است و Claus نیز فرم دیگر نگارش Claws است که اتفاقا موجودی شبیه کرامپوس و ترسناک است.

جالب اینجاست که خود نیکلاس سیاه نیز در داستانها مستقلا وجود داشته است و کلیسایی در ارژانتین نیز به همین نام وجود دارد. ارتباط میترا و اهریمن همیشه اسرار آمیز بوده است گرچه در آیین مزدایی میترا با اهریمن مبارزه می کند ولی در آیین زروانی که آیین کهن ایران باستان است، میترا داور اهورا مزدا و اهریمن است و از این رو ارتباطی دو سویه با هر دو سوی ظلمت و تاریکی و نیک و شر می یابد و رابطه اش با اهریمن در هاله ای از ابهام و اسرار آمیز بودن فرو می رود. تفاسیر متفاوتی می توان از این چهره دود گرفته و لباس خاص و عجیبش ارئه داد که لزوما می توانند هیچ یک درست نباشند. شباهت این چهره و لباس پیتر سیاه به نو واردان آیین میترایی که در مرتبت کلاغ قرار دارند و در نتیجه تقابل جهل نوآموز و بالاترین مقام میترایی یعنی پدر و قرینه آن در اینجا سانتا ،می تواند بلک پیتر را که در جهل شیطانی خود قرار دارد شاگرد و با توجه به ساختار سلسله مراتبی میتراییسم در مقام خدمتکار پدر قرار دهد.
می دانیم که در میتراییسم نه تنها برده داری وجود نداشته بلکه اصولا این آیین را به عنوان دین آزادی می شناسند و بنابراین در صورت ارتباط این سنتها و میتراییسم این شخصیت هر چه هست برده ای سیاه پوست نیست . همچنین این داستان نیز متصور است که این سنت نماد غلبه نور بر تاریکی و میترا بر اهریمن و نمایشی از به بند کشیدن اهریمن باشد. این موجود سیاه رنگ با جامه سرخ براق نمادی از شیطان در بند شده است، در نبرد پیروزمندانه خورشید و زمستان که سرانجام بر تسلط سیاهی و سرما نقطه پایان می نهد.
این تعبیر که حاجی فیروز (طبیعتا نامی متاخر ) تجسم اهریمنی است که شکست خورده و به بندگی نور در آمده و به خدمت او می رقصد و می خواند، جشن پیروزی و رستگاری نوع بشر است. جشن غلبه نور و اسارت تاریکی است . به دلیل کمبود مطالعات در معنا شناسی میتراییسم این آشکار نیست که کدامین روایت می تواند درست باشد و در نتیجه حدسهای طرح شده نه از آزمایشگاه سنجش کارآمدی که در حقیقت که از ذهنی کنجکاو و آزماینده منشا گرفته اند و بدیهی است که ممکن است با همه دقت اعمال شده واقعا دقیق نباشد ولی هرچه که هست معتقدم به عنوان یک نظریه جای بررسی و مطالعه بیشتر را داراست. این شیطان رام شده، یا نوآموزی که در آغاز راه خرد قرار دارد و یا حتی اشاره ای به ماهیت دوگانه میترا هرچه که هست زمینه مشترک نیرومندی را با پیتر سیاه سنتهای مسیحی به نمایش می گذارد و این حدس را پدید می اورد که جایی دور بسیار دور و در عصری که سرزمینهای آریایی یگانگی فرهنگی خویش را به یاد می آورده اند آنها سنتهایی یگانه بوده اند.
پس شاید که منصفانه نباشد که بر فرهنگ خود بتازیم و آن را زشت خوانیم که این سیاه چرده شاد در لباس قرمز هر چه که هست شادتر و انسانی تر از ترساننده، تنبیه کننده و حتی کشنده کودکان در افسانه های اروپایی است. داستان این است که بر اسطوره اروپایی سانتا از اوایل قرن گذشته رنگ امریکایی پاشیده اند و از آن محصولی جذاب و قابل فروش ساخته اند و ما پیش از بازاندیشی در اسطوره هایمان می رویم که به فراموشی بسپاریمشان.




با سپاس
یادآوری کنم که:
سانتا کلاوس=سانتا کروز=سانتا کروچه=صلیب مقدس
علی بالائی لنگرودی - 03/11/2011 07:07