درباره من

۰۴/۷/۱۳۸۹ ۱۱:۱۰:۰۰ بعد از ظهر

به نام یزدان پاک

سرنوشت بذر ماندن، ظلمت بدون خورشید است. یک گل زودتر از بذر خواهد مرد ولی آیا بذر به راستی زنده است؟! گل آنگاه که زنده است زیبا و شادمانه می رقصد ولی بذر برای انکار پایان، بسته و ناشکفته می ماند. نه از ماه چیزی می داند، نه از خورشید و نه از ستارگان … نه از گل ها و نه از آواز پرندگان. او آزاد است بشکفد و تمام زندگی خود را به نبرد با این اشتیاق سوزان می پردازد.  “باگوان راجینیش اشو”ا

 

برای کسانی که شاید حوصله خواندن کل این مطلب را نداشته باشند و تنها مایلند مختصری از نویسنده این وبلاگ بدانند: اینکه نویسنده ۳۳ سال دارد، تحصیلات اولیه او پزشکی است ولی به دلیل علاقه به علوم شناختی پس از اخذ دکترای پزشکی، تحصیل خود را در فلسفه پی گرفته و در حال حاضر دانشجوی دکترای فلسفه در دانشگاه Macquarie با اخذ بورس تحقیقاتی MQRES است. حوزه علایق من گستره ای از تاریخ، روانشناسی، فلسفه، تعلیم و تربیت، اسطوره شناسی، تاریخ ادیان و مردم شناسی را در بر می گیرد و در حال حاضر تمرکز مطالعاتم بیشتر در حوزه تاریخ ایران، فلسفه تاریخ و فلسفه سیاسی است.  نگارش سه کتاب که یکی از آنها منتشر گردیده، ترجمه دو کتاب و یک سند بین المللی، انتشار سه مقاله بین المللی در حوزه پزشکی و پذیرش سه مقاله در کنفرانس های بین المللی و دهها مقاله در نشریات داخلی و برگزاری دهها کارگاه آموزشی در حوزه های روانشناسی، تعلیم و تربیت و مدیریت، نتیجه فعالیت علمی من در سالهای اخیر است. در حوزه علایق شخصی ،به صورت آماتور نقاشی و مجسمه سازی می کنم ، به شطرنج و بازیهای استراتژیک کامپیوتری علاقه مندم و کمربند مشکی تکواندو با تایید خانه تکواندو کره و فدراسیون تکواندو ایران دارم. و اما برای کسانی که شاید بخواهند بیشتر با نویسنده آشنا شوند…

 

من در یک روز گرم تابستانی به دنیا آمدم. سالها بعد وقتی بیست و دو سال داشتم در مقاله ای در روزنامه اطلاعات خواندم که آن روز یعنی نوزدهم تیر ماه سال هزاروسیصدو پنجاه وشش گرمترین روز صد سال اخیر تاریخ ایران بوده است! شاید برای همین است که سرما را خیلی دوست ندارم. نسل من نسلی است که اتفاقات یک قرن را در بیست سال تجربه کرد و کدامین نسل ایران در صد سال اخیر جز این بوده است؟! من مطمئنم دو برادر کوچکتر من هم با ۴ و ۱۵ سال تفاوت سنی در این تجربه با من شریکند و به سهم سالهای گذشته از عمر ،این حیات ناآرام ایرانی را تجربه کرده اند.

 

نسل ما سالهای نخست تولد را با انقلاب به یاد می آورد، کودکیش در جنگ و ایران دهه شصت گذشته و سالهای نوجوانی و جوانیش با تحولات پرشتاب ایران از دوران اصلاحات تا روزهای پرتلاطم امروز ایران گره خورده است. انقلاب، جنگ، رفرم، طغیان و مهاجرت ،شالوده اصلی تجربیات بسیاری از هم نسلان من را تشکیل می دهند. فارغ از باورهایمان و تعلق خاطرمان، همه ما تاثیر سنگین حداقل بخشی از این وقایع را در زندگیمان احساس کرده و جدا از مبانی اندیشه مان، ناآرامی در مفهوم هویت مان به عنوان یک ایرانی و طوفانهایی مهیب  در تاریخ سرزمین مادریمان را تجربه کرده ایم. نبردی سهمگین که  بی وقفه در صدسال اخیر و با شدت بیشتر در سی سال اخیر بین ایرانیت، دین، سنت و مدرنیته  و آنها که سعی در آشتی این عناصر با یکدیگر داشته اند و نمایندگان این مولفه ها از قشری ترین و افراطی ترین تا اندیشمندان در هر یک از این شاکله های هویت ایرانی جریان داشته است. نسل سوخته یا پولاد آبدیده و یا هردو! هر چه که هستیم، همه می دانیم که  نسلهای معاصر ایران شتابی بی سابقه در تاریخ را تجربه می کنند که بسیاری از ما را خواسته و ناخواسته به بازیگران عرصه این تاریخ بدل ساخته است. بی تردید دویست سال دیگر همه ما دوست و دشمن، حاکم و محکوم در سکوت خاک به صلح و آرامش خواهیم رسید و این دوران معنایی مشخص تر برای آنان خواهد داشت که از فراسوی زمان به عصر ما می نگرند. من تنها می دانم که همه هموطنانم را بسیار ساده دوست دارم، زیرا ورای همه این غوغا و هیاهو و مرزبندی ها ،روحهای خسته ای را می بینم که بار تاریخ را به دوش می کشند و به سهم داشته خود از آگاهی ،نقش کوچک و یا بزرگ خود را بازی می کنند و می دانم که سرانجام” حقیقت”، راه خود را فارغ از بازی سیاهی لشکران تاریخ خواهد یافت همانگونه که هزاران سال است که می یابد

 

جهل انسانها در ردای شمشیرهای آخته سراسر تاریخ را به عرصه جنگهای خونین و رنجهای بی پایان بدل ساخته است، ولی در نهایت در داستانی بی صدا در حاشیه جنگهای خونین ،مردمان با هم آشنا شده و دست هم را فشرده اند و دانش از سرزمینی به سرزمین دیگر رفته است. سلاطین بسیار می خواستند مالک همه جهان باشند و امروز جهان بزرگ آن شاهان در خاک خفته ،دیگر به چشم مردمان امروز ،جهانی به بزرگی دیروز نیست. هگل می گوید نسلها می آیند و تاریخ را می سازند. نسلی آجر می نهد و دیوار می سازد و نسلی پنجره ای بر آن دیوار می گشاید ولی در نهایت این یک بناست که ساخته می شود و آنکه سقف پایانی را می نهد راز این بنا را خواهد دانست

 

پس بگذار همه کلمات بیایند و از کوچه بگذرند

همیشه خواناترین سطور

سهم خاموش ترین دفتر دریا نمی شود

وقتی که ما دوباره به ایوان بیاییم

وقتی که ما دوباره در آواز بوسه، باران شویم

بگذارهمه کلمات بیایند و از کوچه بگذرند. (سید علی صالحی)ا

 

من با همه آنان که دوستم دارند یا ندارند یگانه ام. من برگی از درختم که هرگز جدا از درخت و سایر برگها نیست و ایمان دارم درک عمیق این حس آزادمان می سازد، حسی از بی کرانگی به ما می بخشد و حساس می شویم. زیرا دیگر جایی برای حس خصومت و دشمنی نیست زیرا نه جداییم و نه پراهمیت.ولتر می گوید از باورهایت بگو تا بگویم کیستی و در باور من هدف نهایی مبارزه، دوستی با تمام مردم دنیاست پس اگر چیزی شایسته تنفر است نه زشت رویان و جاهلان که زشتی و جهل است

 

دنیا انقلابیون بسیار به خود دیده است ولی من تحسین کننده انقلابها نیستم. من شیفته عصیانم. انقلاب طغیان بر علیه جاهلان و ظالمان است و عصیان، انقلاب در برابر جهل و زشتی. انقلاب هدف خود را در دنیای بیرون می جوید و عصیان در جهان درون. انقلابی با پیروزی به سیاست مدار بدل خواهند شد و عصیانگران با پیروزی به عارف و سالک و تازه پس از آن است که نبرد زندگیشان در جهان بیرون آغاز می شود. انقلابی می گوید آزادی می بخشد و سالک می داند آنکه آزاد نیست نمی تواند آزادی ببخشد، ترسو الهام بخش شجاعت نیست و دروغگو صداقتی پدید نمی آورد، پس می کوشد خود آن شود که روزی باید ببخشد. من باور دارم دنیای ما عصیانگران بیشتر و انقلابیون کمتری نیاز دارد. سالکانی که من می ستایم گوشه نشینانی عابد نیستند بلکه آنانند که در همه تاریخ خرقه ز سر انداخته و در میانه رقصیده اند و وضوشان جز به خون راست نیامده است

 

نسل من ممکن است سوخته باشد ولی آزاد است که چون ققنوس از خاکستر خود برخیزد و مسئولیت درک میراث هزاران ساله سرزمینش و پیوند دنیای شرق و غرب و دنیای درون و بیرونش را بر دوش کشد و میراث روشنگری غرب را با معنویت شرق پیوند زند و برای همیشه دو دنیا را در طرح تاریخی ایران، این دنیای میانجی، یگانه سازد و میراث این بزرگترین عصیان تاریخ، آرمانشهری است که نگاه شاعرانه روح ایرانی همیشه آن را آرزو کرده است. پیوند میان آسمان و زمین و پایان افسانه دونگری

 

دویی از خود بیرون کردم یکی دیدم دو عالم را           یکی جویم یکی گویم یکی دانم یکی خوانم “مولانا”

 

من تحصیلات متوسطه را در دبیرستان البرز و رشته ریاضی به پایان بردم ولی در آخرین سال حس کردم دنیایم به دنیای ریاضی شبیه نیست و این شد که در نهایت با وجود پذیرش در رشته مهندسی شیمی دانشگاه شریف راه طب را برگزیدم و دانشجوی پزشکی دانشگاه آزاد تهران شدم. هفت سال تحصیل دوران پزشکی برای من سفری بود که از طب آغاز شد و راه به دنیایی دیگر گشود. در تمام دوران کودکی و نوجوانی، شاید من هرگز دوستی بهتر از کتاب نداشتم و معمولا درسهای مدرسه آخرین چیزی بود که می خواندم ،ولی  در فاصله سالهای ۱۳۷۴ تا ۱۳۸۷ (که سالی است که من از ایران خارج شدم) هم زمان با تحصیل پزشکی این امکان را پیدا کردم که نظام یافته تر شروع به مطالعه در حوزه های متفاوت علوم شناختی کنم و آموخته های خود را در بعضی حوزه ها به صورت عملیاتی تجربه کنم که به صورت خلاصه به آن اشاره می کنم:

 

در سال ۱۳۷۵ شروع به انتشار مقالات خود به صورت پراکنده کردم که بیشتر در حوزه روانشناسی بود. شاید یکی از قدیمی ترین آنها مقاله ای به نام کارکرد نیم کره های مغزی در موفقیت تحصیلی بود که حتی تا امروز هم یکی از مقالات ثابتی است که در کتاب برنامه ریزی درسی کانون فرهنگی آموزش (البته بدون آنکه هرگز همکاری با این مرکز داشته باشم) منتشر می شود و به علت تعدد باز انتشار نمی دانم چند بار توسط مجلات و وبلاگهای گوناگون منتشر شده است

 

بیشتر مطالعات و نوشته های من در فاصله سالهای ۱۳۷۴ و ۱۳۷۶ و در حوزه روانشناسی و برنامه ریزی عصبی کلامی بود .بعدها یک صفحه ثابت در مجله بسیار پرتیراژ و محبوب آن روزها که بعدها توقیف شد یعنی” ایران جوان” داشتم به نام “رازهای موفقیت” واین صفحه یکی از صفحات بسیار محبوب مجله بود به صورتی که هر هفته دهها نامه محبت آمیز از خواننده ها از سراسر ایران دریافت می کردم و بعد از مدتی به خواست سردبیر مجله،  روزهای دوشنبه عصر در تحریریه می ماندم و به تماسهای خوانندگان علاقه مند به این صفحه پاسخ می گفتم و در آن روزها تنها ۲۱ سال داشتم.

 در فاصله سالهای ۱۳۷۶ تا ۱۳۷۸، مقالات و مصاحبه هایی از من در روزنامه های سلام، خرداد، بیان، فتح، همشهری، پیام آزادی و آفرینش منتشر شد که در دو مورد آخر به سلسله مقالاتی بدل شد که برای ماهها تداوم یافت ولی از آنجا که حوزه مطبوعات هرگز به علاقه جدی من بدل نشد به غیر از مورد مجله ایران جوان هرگز همکاری ارگانیک با مطبوعات نیافتم ،اگرچه به ویژه در سال ۷۸ به طور متوسط هفته ای ۲ تا ۳ نوشته از من در روزنامه های مختلف منتشر می شد. در این زمان به صورت همزمان کارگاههای آموزشی و سخنرانی هایی در زمینه روانشناسی در دانشگاهها، موسسات و سازمانهای گوناگون اعم از دولتی و غیر دولتی و حتی شهرهای مختلف داشتم  و همچنین در چندین برنامه گوناگون تلویزیونی به عنوان کارشناس برنامه حاضر شدم. ولی چیزی که نهایت باعث شد این حوزه که بسیار هم پراقبال بود را ترک کنم این حس بود که علیرغم شوری که این کار در من که در اوایل دهه سوم زندگی بودم ایجاد می کرد ،همزمان حسی از ایستایی نیز در من پدید آورد. اگر من به سوی این حوزه کشیده شده بودم به دلیل این بود که بزرگترین سوالم  این بود که “کدامین تفاوت است که انسانها را متفاوت می سازد؟” آن روزها هیچ چیز به اندازه  مطالعه بیوگرافی رهبران بزرگ و شخصیتهای موفق برایم دلخواه نبود و همین بود که حوزه روانشناسی موفقیت را برایم دوست داشتنی کرد و من با اشتیاق از یافته هایم می نوشتم و می گفتم ولی خیلی طول نکشید تا از این حوزه دل کندم

 

در آن روزها بودند و هنوز هم بسیار هستند کسانی که به نام دوره های ارتباطات بین فردی و موفقیت، کلاسهایی تشکیل می دهند که در نهایت بیشتر بازاری برای استادان جعلی و مفری برای مردم ناامیدی است که در نهایت به آن دوره ها و استادانشان و نه به خرد حاصل از آنها، وابسته می گردند و من نمی خواستم یکی از آنها باشم پس آخرین مقالاتم تقریبا  به تمامی نقد این جریان بود. البته من آنچه را می بایست برداشت کرده بودم و بزرگترین حاصل آن، آنچه بود که خود آموختم. البته در سالهای بعد آموخته هایم را در این حوزه تخصصی ساختم که شرح آن را در ادامه می گویم ولی راه خود را ازآن  موسسات و استادان خود خوانده جدا ساختم زیرا عمیقا حس می کردم این بازار، جعلی و فریبنده است و آنچه به دیگران می آموزم خود بیشتر محتاج یادگیری آنم

 

از تجربیات جالب دیگر من در این دوره ایفای نقش به عنوان مجری تلویزیونی در برنامه ای بیست وشش قسمتی به نام سیمای دانشگاه بود که مروری بود بر تاریخچه آموزش عالی ایران و نویسندگان بسیاری خوبی چون دکتر رضا داوری اردکانی داشت و توسط شبکه دوم سیما به نمایش در آمد. قسمتهای اول برنامه در دانشگاهها فیلم برداری شد و من در فضای باز حرکت می کردم و علیرغم آنکه اجازه داشتم متنها را  از رو بخوانم ولی ترجیح می دادم آن نثر سخت با دهها اسم را به خاطر بسپارم تا برنامه ساختاری زنده تریابد ولی نهایتا محدودیت بودجه و تعویض کارگردان سبب شد بقیه قسمتها به سرعت در استودیو، کارگردانی و به پایان رسد و البته ایرادهای عجیب و غریب پخش هم در این کار بی تاثیر نبود در هر صورت این هم تجربه جالبی بود و حداقل شخص مرا با ساختار نظام آموزش ایران و روند تکامل آن از قاجار تا کنون آشنا ساخت

 

اواخر سال ۱۳۷۸ بود که به همراه گروهی کوچک و دوازده نفره از جوانان برگزیده از حوزه های مختلف از ورزش تا سینما با ریاست جمهوری وقت سید محمد خاتمی دیدار کردیم و این در اوج ماجراهای پیشنهاد سال گفتگوی تمدنهابود. در پایان این جلسه آقای خاتمی با یک نامه مرا به دکتر فریدزاده رئیس وقت مرکز بین المللی گفت و گوی تمدنها و دکتر خرازی رئیس مرکز مطالعات علوم شناختی معرفی کرد. علیرغم استقبال گرم دکتر فرید زاده متاسفانه جو مرکز بسیار دور از آنچه بود که تصور می کردم و علیرغم وجود انسانهای نازنینی چون خود دکتر فرید زاده و دکتر رزاقی چندان آغوش بازی برای تازه واردان نبود ،نتیجه اینکه حتی از پی گیری نامه  نگاشته شده به مرکز مطالعات علوم شناختی صرف نظر کردم اگرچه چند سال بعد به دلیل دیگری مجموعه ملاقاتهایی با مدیران آن مرکز داشتم

 

در همین زمان بود که شاید یک تصادف و عدم حضور سخنران مدعو در یک اجلاس معتبر ملی در حوزه مدیریت و دعوت بدون انتظار قبلی از من در جلسه و سخنرانی بدون هیچ گونه آمادگی قبلی که با استقبال بسیار گرم حاضران مواجه شد، باعث شد ناگهان چند پیشنهاد جدید برای برگزاری کارگاه اموزشی در این حوزه ببابم و این باعث شد مطالعات پراکنده قبلی خود را در این حوزه نظم دهم و این شد که موضوع رهبری و مدیریت سازمانی را حوزه ای بسیار جذاب برای مطالعه یافتم .امری که چند سال بعد منجر به نوشتن و چاپ کتابی در این زمینه شد به نام “برنامه ریزی عملیاتی برای مدیران اجرایی” که حاصل الگویی بود که در خلال کارگاههایم طراحی کرده بودم. در همین زمان و حدود سال ۸۰ بود که یک اتفاق  غیر منتظره خطی جدید در زندگی من گشود

 

در این زمان من همزمان دانشجوی پزشکی هم بودم با تمام وظایف سنگین یک دانشجوی پزشکی و علاقه مندیهایم  در حوزه ورزش و هنر و مطالعاتم را  نیز به هر زحمتی بود در روزهای کوتاهی که به سرعت می گذشتند جا می دادم وشاید واقعا بیش از ۴ ساعت در شبانه روز نمی خوابیدم. و اما آن اتفاق غیر منتظره این بود که برگزاری یک مجموعه کارگاه برای مدیران حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی به من پیشنهاد شد و در آن زمان محمد علی زم ریاست حوزه هنری را به عهده داشت. آن کلاسها مرا به مجموعه ای از موقعیتها هدایت کرد که به نوعی جمع بندی آموخته های پیشینم بود. چندی بعد من به عنوان مشاور منابع انسانی ریاست سازمان توسعه سینمایی سوره منصوب شدم و تجربه بسیار جالبی را در آموزش نیز آغاز کردم و آن آموزش ارتباطات غیر کلامی و ژستهای حرکتی به هنرآموزان بازیگری در مدرسه عالی بازیگری سوره بود. چندی بعد قرار بر این شد که واحدهای تجاری بیش از یکصد سینمای حوزه هنری که به وسیله بهره وران و به صورت غیر متمرکز اداره می شد به صورت چند مرحله ای تحت مدیریت شرکتی جدید قرار گیرد. نخست من به همراه یک تیم، طی یک پروژه شش ماهه مطالعات عملی این کار را انجام دادیم و به بسیاری از استانهای کشور سفر کردیم و نهایتا طرح وارد فاز مقدماتی اجرایی شد و من به عنوان مدیر عامل شرکت آغاز به کار کردم و شاید مدیریت این پروژه اولین تجربه جدی عملی من در مدیریت بود. کار موفقیت آمیز پیش می رفت تا آنکه تغییرات در مدیریت کلان مجموعه  طبق روال آنچه معمولا در ایران رخ می دهد من را واداشت پیش از آنکه کسی به من بگوید برو مطابق یک رسم ننوشته ،کاری که برای آن ماهها وقت گذاشته بودم را با یک استعفا ترک کنم و ماهها اطلاعات ارزشمند در مورد طرح مطالعه شده را به احساس وظیفه پیش از ترک آنجا در یک گزارش سیصد صفحه ای تنظیم کردم. گزارشی که تقریبا مطمئنم هرگز مطالعه نشد!

 

برای من درک تاثیر مخرب سیاست بر مدیریت دشوار بود و این برای اولین بار بود که از نزدیک احساس کردم چگونه بدون آنکه از کارخود هدفی سیاسی بجوییم می توانیم هدف تغییرات سیاسی قرار بگیریم. من با تلخی خارج شدم و کاری را برای اولین بار به صورت خصوصی در حوزه صنعت چاپ و نشر شروع کردم .تجربه ای که ناموفق بود و علیرغم شروع بسیار خوب به ضرر سنگین مادی منتهی شد. روزهای بسیار سختی آغاز شد. رشته موفقیتهای من گسسته بود و با یک بحران واقعی روبرو بودم تنها می دانستم که باید انضباط درونی و تمرکزم را حفظ کنم و به جای مشکلات بر راه حلهای ممکن تمرکز کنم. آن مشکل بزرگ با راه حلهای ساده قابل حل نبود،پس با استفاده از تجربیات قبلی با همراهی یک دوست خوب در سال ۱۳۸۲یک سازمان انتشارات جدید  به نام” متن گستران آریا” تاسیس کردم و دو سال طول کشید تا آخرین بقایای شکست قبلی را از میان برداشتم و البته آنچه را دوست داشتم در این مدت به کناری نگذاشتم اگرچه بخش عظیمی از روزم را روزمرگی زندگی و نظارت بر کاری می بلعید که قطعا اولین انتخاب من در شریط طبیعی نبود و شاید تنها یک قدم اشتباه اختلالی جدی و انحرافی قابل لمس در مسیر حرکت زندگی من پدید آورد زیرا اگرچه در فعالیت تجاری موفق بودم و تازه آن فعالیت هم خود فعالیتی فرهنگی بود ولی آزادی خود را از دست داده بودم و ناچار آن کار معنایی جدی برایم یافته بود. در همین شرایط بود که پس از دفاع از تزی که با نمره عالی پذیرفته شد از دانشکده پزشکی فارغ التحصیل شدم

 

در سال ۱۳۸۳ طرحی به نام بنیاد ملی توسعه آموزش کودکان را به دفتر ریاست جمهوری ارائه کردم و با توصیه آقای خاتمی طرح به دو وزارت ارشاد و آموزش و پرورش معرفی شد. ملاقاتم با وزیر ارشاد وقت ،مساعدت خاصی را در پی نداشت ولی مرتضی حاجی وزیر آموزش و پرورش که در اوج مشکلات سیاسی بود، علیرغم همه مشکلاتش  حرفهای مرا شنید و مرا به معاون و مدیر کل خود در حوزه معاونت آموزش عمومی و ابتدایی معرفی کرد. اگرچه آن طرح به آن شکل که نوشتم اجرا نشد ولی راه جدیدی که گشوده شد و افکار روشن مدیرکل وقت آموزش ابتدایی،  مرا به حوزه تعلیم و تربیت بیش از پیش علاقه مند ساخت

 

من مجموعه آنچه آموخته بودم از روانشناسی تا مدیریت و فلسفه را در کارگاههایی آموزشی  جمع کردم و در بیش از ۱۰ استان کشور و در ارتباط با صدها معلم و مدیر مدرسه و کارشناس آموزشی از شهرهای بزرگ تا روستاهای کوچک به محک آزمون گذاشتم و این یکی از شیرین ترین  تجربیات تمامی زندگی من بود. با عضویت در کمیته مهارتهای زندگی معاونت آموزش عمومی و کمیته تالیف کتب مرتبط با مهارتهای زندگی  و مسئولیت مستقیم تدوین کتب مربوط به مهارتهای تفکر خلاق، نقاد و حل مسئله ،تلاشهای جدیدی را تحت غالب طرحهایی با حمایت شورای عالی آموزش و پرورش آغاز کردم که این بار نیز تغییر دولت و مدیران به معنای آن بود که طرحها باید بازبینی می شد و معمولا مدیریت جدید تیمی جدید را به دنبال می آورد و در هر صورت آن طرحها به سنتی که دیگر برایم آشنا بود دنبال نشد و حتی تماسهای بعدی من هم با مدیران آموزش و پرورش شهر تهران  برای فعالیتی در یطحی پایینتر به طرحی اجرایی منتهی نشد 

 

تلاشهای بعدی من در همکاری با سازمان ملی جوانان تقریبا مرا به طور کامل از همکاری با بخش دولتی منصرف کرد .البته در این مدت مطالعات خود را بیشتر در حوزه فلسفه و تاریخ ایران متمرکز کردم و یکی از تجربیات خوبم همکاری به عنوان نویسنده  با یک برنامه تلویزیونی به نام “مسئله مردمسالاری” بود که البته بخش عمده ای از تاریخچه دموکراسی که به منظور این برنامه نوشتم تعدیل و یا حذف شد و با وجود تمام اینها مجموع برنامه خوب و قابل تامل بود. با اتمام درس باید به سربازی می رفتم و از این تجربه دو ساله تجربیات منحصر به فرد و متفاوتی اندوختم و نهایتا به عنوان پزشک و سرباز نمونه کل کشور در سال ۱۳۸۶ مورد تقدیر قرار گرفتم

 

با اتمام سربازی با دکتر سارا یارمند همسرم آشنا شدم و درست ۱ ساعت قبل از آنکه سی ساله شوم ازدواج کردیم و این آشنایی زیباترین اتفاق تمام زندگیم بوده است و این روزها خوشبختی کوچک دو نفره ما منتظر مهمان کوچکی است ، ایلیای کوچک که نیامده به تمام شادی زندگی ما بدل شده است. پس از ازدواج هر دو احساس کردیم که نیاز به گسترش تجربیات و یادگیری بیشتر داریم و این شد که تصمیم گرفتیم برای دوره ای محدود و به قصد تحصیل از ایران مهاجرت کنیم

 

در سال آخر اقامتم در ایران در تدوین و ترجمه سند “یونس” با دفتر ملی یونسکو همکاری کردم و به عضویت شورای عالی سیاست گذاری فدراسیون تکواندو منصوب شدم و به همراه چند تن از دوستان یک شرکت در حوزه خدمات مدیریت  به نام” آگاهان ارتباط آریا ” تاسیس کردیم که نخستین فعالیتهای خود را با پروژه هایی در حوزه استاندارد آغاز کرد. در شهریور ماه ۱۳۸۷ ایران را به اتفاق همسرم به مقصد استرالیا ترک کردم و تصمیم گرفتم تحصیلات آکادمیک خود را در حوزه ای دنبال کنم که همواره بدان علاقه داشته ام و سال گذشته با دریافت بورس تحقیقاتی در مقطع دکترای فلسفه پذیرفته شدم . این نکته را نیز شایسته است ذکر کنم که ماههای دشوار پس از مهاجرت تنها با پشتیبانی خانواده ام و همراهی بی دریغ سارا آسان شد که برای ابد سپاسگزارآنها خواهم بود. خوب این از سفر من تا امروز و البته … هنوز در سفرم

 

سنگ برای سنگر،آهن برای شمشیر،جوهر برای عشق

در خود به جستجویی پی گیر همت نهاده ام

در خود به کاوشم

در خود ستمگرانه

من چاه می زنم، من نقب می زنم، من حفر می کنم   “احمد شاملو”

 

 

در آنچه نوشتم به ناچار به دلیل اختصار مطلب نام دهها دوست و انسانهای نازنینی را که در طی این سالها به من کمک کردند و تجربیات زندگی من بدون آنها هرگز شکل نمی گرفت  حذف کردم که همیشه زندگی خود آنها را سپاس گزارم. در تمامی زندگی من دوستانم بهترین سرمایه ام بودند و هستند.

 

http://www.phil.mq.edu.au/students/postgraduate/people/Pourmoslemi.html

 

آیدین پورمسلمی

تیر ماه ۱۳۸۹


دیدگاه‌ها

  1. همیشه پو توان باشید Smile.

    azade - ۱۱/۰۴/۱۳۸۹ ۲۰:۲۸

  2. سلام آیدین جان
    من سبا از پیروان آیین مهر هستم. وبلاگ جالبی داری که حدود ۹۰ درصد از مطالبش کمک زیادی به روشن کردن نقاط تاریک اندیشه من کردند. مایلم مطلبی که ممکنه براتون جالب باشه و در ذهنتون سوالات تازه ای بوجود بیاره براتون ارسال کنم. در صورت تمایل برام پیامی ارسال کنید تا به پست الکترونیکتون بفرستم.
    باز هم از مطالب مفیدتون سپاسگذارم.
    سبز و توانمند باشید
    سبا

    saba - ۱۵/۰۴/۱۳۸۹ ۱۵:۲۴

دیدگاه‌تان را بنویسید:
نام (لازم)
پست الکترونیکی (پنهان می‌شود) (لازم)
وبلاگ

XHTML: می‌توانید این دوستورها را به کار ببرید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>