رهبران سیاسی و فضیلت، استرالیا و مسئله پناهجویان

۰۴/۱۵/۱۳۸۹ ۱۰:۴۶:۰۰ بعد از ظهر

رهبران بزرگ باید خود آن باشند که آرزو دارند جهان بدان بدل شود. “گاندی”

 

این روزها در استرالیا بحث پناهجویانی که با کشتی خود را به مرزهای استرالیا می رسانند داغ است. اغلب مردم طرفدار بستن مرزها و برگرداندن کشتی هایی هستند که عملا قایقهایی نه چندان بزرگ هستند که زنان و مردان و کودکان رنج کشیده و درهم شکسته ای را چیده در کنار هم عمدتا از کشورهای سریلانکا و افغانستان با خود به مرزهای آبی استرالیا رسانده اند.

گروه عظیمی از مردم خواهان برخورد با ناخدایان این کشتی ها هستند که به نام قاچاقچیان انسان معرفی می شوند. شبکه های تلویزیونی به طور دائم مسلمانان مقیم مناطق غرب سیدنی را که عملا این مناطق را به مناطق عربی تبدیل کرده اند نشان می دهند و با گروهی از آنها مصاحبه می کند که می گویند در استرالیا حزب اسلامی می خواهند و حتی گروهی نیز از این فراتر ایالت مستقل اسلامی را خواستارند و همه اینها آتش خشم شهروندان استرالیایی و هراسشان از پناهجویان شرقی آواره از جنگهای بی پایان را فزونی می بخشد.

احزاب کارگر و لیبرال هر دو موضعی تند اتخاذ کرده اند و از حفاظت از مرزها حمایت می کنند و لیبرالها به رهبری تونی ابوت مواضع سخت تری دارند و طبق معمول حزب کارگر را که پیش از این مواضع ملایم تری داشته است دلیل پیدایش این وضعیت و به خطر انداختن امنیت استرالیایی ها می دانند. رهبران سیاسی با خشم عمومی مردم
همراهند و با سوار شدن بر موج حاصل از این خشم ملی گرایانه برای محبوبیت بیشتر و بهره برداری از آن برای انتخابات پیش رو بهره می گیرند

همیشه تحلیل عمومی مردم و جریانهای جمعی آنها برایم جالب بوده است. دلنوشته امروزم نتیجه حس تلخی است که از مجموع این وضعیت دارم. گروههای انسانی معمولا رفتارهایی از خود بروز می دهند که می تواند بر ارزشهای فردی تک تک اعضا گروه متمرکز نباشد. گاهی ما در تنهائی خود انسانهای بهتری هستیم تا در جمع و گاهی بر عکس . هر چه هست ما انسانها میتوانیم رفتاری متفاوت از آنچه به صورت فرد هستیم را در جمع به نمایش بگذاریم
در اوج انقلابات و جنگها انسانها در کنار هم آماده اند کسانی که با فرمول ساده ای دشمن خوانده شده اند را در رویارویی مستقیم بکشند و اعدام کنند. آماده اند در شوری جمعی جنون ، خشم و آدم کشی را تایید و تجربه کنند و حتی بدان تقدس ببخشند و در این میان رهبران سیاسی نقشی تعیین کننده دارند. آنها جمعیت هیستریک مردم
هیپنوتیزم شده را کنترل می کنند و خیلی زود باید نقش خود را به عنوان نماد ایمان و قاطعیت آنان که رهبریشان را بر عهده گرفته اند در اجرایی کردن خشونت ها و موجه سازی آنها بپذیرند تا وجدانهای فردی در هویت جمعی و با تایید رهبر جامعه آرام گیرد.

هیتلرروح آلمان را بسیج کرد و آنها را متقاعد ساخت که باید بجنگند و میلیونها آلمانی در خلسه ای مشترک به سوی لهستان و سپس تمامی اروپا رژه رفتند و مومنانه میلیونها نفر را کشتند و آواره ساختند و گاندی هندیان را متقاعد ساخت که با مبارزه بدون خشونت می توانند استقلال خود را به دست آورند و میلیونها با او این ایمان را زندگی کردند. داستانهای واقعی جنگهای جهانی نه از جمع لشکرها بلکه داستانهای باقیمانده از تک تک سربازها حکایت از اتفاقات شگفتی دارد که بسیاری از جنگجویان در موقعیت های ویژه و در مسیری مخالف جمع آنگاه که جنون جمعی کمرنگ می شود رفتارهایی نه متفاوت بلکه مخالف جهت گیری اولیه خود نشان داده اند و حتی جان خود را برای نجات جان سربازی از گروه دشمن به خطر انداخته اند و چنین بود ویلهلم هاسنفیلد افسر نازی که صدها یهودی را با به خطر انداختن جانش از مرگ نجات داد، کسانی که برای محو آنها نبرد خود را آغاز کرده بود.

شگفتی انسانی این است که بسیاری از شهروندان خشمگین استرالیایی که امروز خواهان اخراج قایقها هستند فارغ از آنکه بسیاری از این قایقهای آسیب دیده در راه برگشت غرق خواهند شد و بسیاری از اخراج شده ها با بازگرداندن به کشورهایی که از آنها گریخته اند به دست مرگ سپرده خواهند شد ، شاید در موقعیتی فردی و خارج از تاثیر رهبران سیاسی و رسانه ها آماده باشند برای نجات جان کودکی بیگانه از غرق شدن زندگی خود را به مخاطره بیندازند. ما انسانها موجودات غریبی هستیم گاهی چونان قهرمانان، فرشته آسا و دلیرانه برای نجات جان همنوعی که نمی شناسیم آماده ایم که از زندگی خود در لحظه ای بگذریم و گاه خود برای کشتن هم نوعمان اسلحه به دست می گیریم و آماده ایم که با برچسبی چون یهودی، عرب، مسلمان، سیاه پوست، وحشی و … آنها را تنها با گناه کافی همین برچسب به مرگ بسپاریم.

ما انسانها لزوما خوب یا بد نیستیم، ما موجودی اجتماعی هستیم که به تمامیت نرسیده است. یک درخت کامل است، یک گل هم همینطور، یک پروانه نیز یک پروانه است نه کم و نه بیش ولی ما انسانها تنها موجودات ناتمام این جهانیم. فرشته و شیطان و بهشت و جهنمیم. ما تمام زندگی خود را میان شکوه انسان بودن و وحشت انسان بودن در انتخابیم . فیلم کراش صحنه ای دارد که یک افسر پلیس امریکایی برای تحقیر یک زن سیاه پوست در جلوی چشمان شوهرش توهین جنسی تحقیرآمیزی به او می کند و تنها چند روز بعد که آن زن در خودروی تصادف کرده خود گرفتار است جان خود را برای نجات کسی که در ماشین گرفتار شده با پذیرش خطر مرگ به خطر می اندازد و زن بهت زده در پایان این نجات، تلخ می گرید. این صحنه دروغ نیست ما انسانها به آسانی آماده ایم که به صورت همزمان نقش نابودگر ونجات دهنده را تواما در صحنه های مختلف زندگی خود بپذیریم.

جوامع انسانی- بی شکل و تاثیر پذیرند و رهبران اجتماعی به حقیقت قدرت آن را دارند که آنها را در شوری جمعی به سوی خرد و یا جنون هدایت کنند. سیاست همواره دو راه دارد یا بر اصول و ارزشهای انسانی استوار گردد و یا بر عملگرایی متمرکز گردد. رنج سیاست امروز در بسیاری از دموکراسی های جهان این است که هدف سیاست ارزش و فضیلت نیست بلکه قدرت است.

نزدیک به دو سال پیش و قبل از عذرخواهی کوین راد نخست وزیر پیشین استرالیا از بومیان استرالیا به سبب رنجهایی که مهاجران سفید طی قرن ها به آنها تحمیل کردند که اوج آن جدا کردن کودکان از خانواده آنها بود، یک نظر سنجی انجام شد و نشان داد تنها ۴۷% از استرالیایی ها با این عذرخواهی موافقند ولی او در این مورد عمل خود را بر اصل اخلاقی و نه نتایج نظرسنجی استوار ساخت. او در کلماتی صادقانه از آنها برای سالها رنجشان پوزش خواست اگرچه این پوزش جبران رنجهای آنها نبود ولی گامی بزرگ بود و شگفت آنکه پس از این عمل نتایج نظرسنجی ها نشان داد ۷۸% استرالیایی ها از او به دلیل این معذرت خواهی ملی حمایت می کنند.

این نشان می دهد چگونه رهبران سیاسی می توانند ارزشهای اخلاقی یک جامعه را ارتقا بخشند اگر عمل خود را نه بر اصل قدرت و کنترل سیاست و تابعیت جمع که بر اصل فضیلت متمرکز کنند. باور نکردنی است که مردم استرالیا تنها چند دهه پیش جدا ساختن فرزند از مادر را عملی اخلاقی می دانستند و امروز اگر کسی بگوید که چنین نظری دارد مانند یک دیوانه به او می نگرند. وقتی قانون اساسی آفریقای جنوبی را می نوشتند ماندلا چنان کرد که حاصلش این شد که دو کاندیدای رقیب معاونان او شدند و وقتی در اولین انتخابات چند نژادی آفریقای جنوبی به ریاست جمهوری انتخاب شد اولین حکمی که صادر کرد نصب زندانبان خودش به عنوان فرمانده پلیس بود تا همه بدانند که شکنجه ها را بخشیده و عصر نوین زنگی در کنار هم آغاز گشته است. بی تردید او توانست آگاهی اخلاقی مردم صدمه دیده سرزمینش را ارتقا ببخشد و جهان ما چنین رهبرانی می خواهد و هم او بود که گفت فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران… زلال که باشى، آسمان در توست. در دوران باستان نیز اشور بانیپال با افتخار در کتیبه های به جا مانده از تمدن آشور از قساوتی می گوید که طی آن حتی احشام اقوام مغلوب را علاوه بر زنان و کودکان کشته و سرزمینهای آنان را بیابان ساخته است و وجدان جهان آن روز پذیرای این وحشی گری بود ولی کورش کبیر توانست به آن تعبیر که ویل دورانت در تاریخ تمدن نگاشته است برای نخستین بار جهان آن روز را با صلح و سیاست متکی بر فضیلت اخلاقی آشنا سازد و الگویی جدید در سیاست بنا نهد. تاریخ بشر سرشار از رهبران سیاسی است که با انتخاب بزرگ خود سقوط و صعود و نام و صفت مردم دوران و عصر خود را در تاریخ به ثبت رسانده اند.

اگر پاشنه سیاست استرالیا بر فضیلت و نه قدرت می چرخید. نخست وزیر می توانست به مردم خود بگوید بیشترین مهاجران غیرقانونی استرالیا طبق آمار مسافران بریتانیایی هستند و نه آوارگان جنگ افغانستان. می توانست به مردم بگوید کاپیتان اسکار شیندلر که از او به عنوان قهرمان یاد می شود با معیارهای امروز رسانه ها یک قاچاقچی انسان بود از همانها که مردم به خونشان تشنه اند. کسی که هزاران یهودی را با کشتی خود به سرزمینهای مختلف رساند وآن روز هم به عنوان قاچاقچی انسان تحت تعقیب قرار گرفت و امروز قهرمانش می دانند.

 

سخن این نیست که کاپیتان های کشتی هایی که پناهجویان سریلانکایی و افغان را از امواج اقیانوس و مرگ در سرزمسنشان می رهانند آیا سودجو هستند و یا قهرمان. بسیاری از انها قاچاقچیان بی رحم انسان هستند و تنها برای پول کار می کنند و اندکی نیز قهرمانانه انسانهای در خطر را نجات می دهند همانطور که همه پناهجویان نیز پناهجویان واقعی نیستند. مسئله اینجاست که به مردم بگوییم این عمل به کلی شر است و پناهجویان تمامی مزاحم و شایسته خشم و استرداد و فراموش کنیم که هزاران زن و کودک رنج کشیده برای زندگی به سوی ما آمده اند که ما خود را آغوش باز دنیای آزاد معرفی کرده ایم و در ما انسانیتی بیش از قصابان نظامی خود می جویند. مردمی که اگر سرزمین و خانه شان در آتش نمی سوخت خاک خود را با خاک هیچ بهشت بیگانه ای عوض نمی کردند و تحقیر آوارگی را نمی پذیرفتند که امروز با اصول انسانی چون صدقه رفتار کنیم و ملعبه سیاست داخلیشان سازیم.

درد این است که برای گرفتن رای مردم خشمگین که ما آگاهانه ناآگاهشان ساخته و قلبشان را ربوده ابم، ارزشهای انسانی را به نفع قدرت نابود کنیم و قلب انسانها را از انسانیت و حقیقت دور سازیم. این است که به مردم نگوییم که ما نمی توانیم استانداردهای دوگانه داشته باشیم به نام آزادی و دموکراسی به افغانستان حمله کنیم و سپس آنان که به دلیل شرایط اجتماعی و نا امنی، مورد سرکوب دشمنان آزادیند را پس از پناه آوردن به ما به دست قاتلانشان بسپاریم. رهبران بزرگ شجاعانه از فضیلت و اصول انسانی حمایت می کنند و سیاستمداران کوچک برای رای توده مسخ شده خود را برده جهلی می سازد که باید آن را اجرایی سازد. چقدر زیبا و با شکوه است شنیدن صدای رسا و استوار رهبری که رو به ملت خود از شان آزادی و انسانیت و وظیفه اخلاقی می گوید بی آنکه قدرت را آرمان خود و حزبش قرار دهد و ایمان دارد که توان رها سازی نیمه نیک انسانها و هدایتشان به سوی شکوه انسان بودن را دارد

 اگر منصف باشیم ما نیز امروز از اسیب  اخلاقی رنج میبریم.عشق به انسان و حتا هم میهن مهجور است. اگر بزرگی میخواهیم باید ملتی شایسته و بزرگ باشیم و این بزرگی با سقوط اخلاقی حاصل نمیشود هرچه هم پرده رنگارنگ تاریخ و فرهنگ ایرانی را در برابر چشمانمان بیاویزم اگر نسلی کور باشیم چیزی نخواهیم دید. نام بزرگ سرزمین مادری ما شایسته فرزندانی است که مبارزان روشنائی باشند و اگر میخواهیم از زمین برخیزیم باید نخست براستی یک ملت شویم.

چند وقت است براستی مفهوم هم وطن را گم کرده ایم ؟ آیا به اندازه رویایی که داریم برای بزرگی و عظمت راستین تلاش کرده ایم؟ میهن دوستی ریشه آزادی و بزرگی یک ملت است ولی ناسیونالیسم کور خود زندانی برای آزادی است و شایسته ملت های کوچک نه فرزندان ایران که از سپیده دم تاریخ خود رویایشان اتحاد جهان و خاکشان آغوش باز همه نژاد ها بوده است. ما در میان جهان شرق و غرب در جائی ایستاده یم که هنری کربن آن را جهان میانجی میخواند. ما فصل جهان نیستیم از عرفانمان تا فرهنگ و سرزمینمان رویای برداشتن مرزهاست و بنگرید که امروز بر ما چه می رود. اگر درد وجودمان را پر نمیکند وقتی اقوام ایرانی بر هم فخر می فروشند و غرور و هویت یکدیگر را به استهزا میگیرند فرزند این خاک نیستیم و نمی دانیم آنان که تخم این دوری میکارند خاکمان را تکه تکه و ما را دشمن یکدیگر میخواهند. اگر ما همه با هم پیروز نشویم به تنهائی نیز پیروز نخواهیم شد. 

از پناه جویان نوشتم و آیا میشود ندید که ما خود با برادران افغانمان که ریشه هایمان در خاک همین فلات ایران است چه کردیم؟ روزهای آسانی نبود ما در جنگ بودیم و بیش از یک میلیون پناه جو به خاک ما وارد شد در شرایطی که زیر ساخت های ما آسیب جدی دیده بود و مقایسه ایران آن روز و استرالیای مرفه امروز که خاکش چند برابر و جمعیت اش  یک سوم ایران است و سالانه تنها ده هزار نفر پناه جو می پذیرد قیاس مع الفارغ است ولی ما نیز کم از تحقیر نگذاشتیم برای کسانی که ستمدیده رنج کشیده و آسیب دیده از میهن خود هجرت کرده بودند.  و البته صدائی نیز از جهان سیاست بلند نشد که خود متعهد به اصل اخلاقی و فضیلت باشد و به یاد ما نیز بیاورد که طعم برادری چیست. ولی هیچگاه برای شروع دیر نیست مهم نیست که هر یک از ما یک نفریم مهم این است که باور کنیم هنوز یک نفر هستیم درست است که به تنهائی هر کاری نمیتوانیم انجام دهیم ولی همیشه کاری هست هر چند کوچک که از توان ما ساخته است و از انجام آن چه میتوانیم سر باز نزنیم و به یاد داشته باشیم این کلام از  مادر ترزا را که کارهای بزرگ لزوما عظیم نیستند بلکه کارهائی کوچک هستند که با ایمان و عشقی بزرگ انجام میشوند. بیایید آنچه میتوانیم انجام دهیم که صد سال دیگر نیستیم و این بر ماست که نام نسل خود را چگونه بر صفحه تاریخ بنگاریم.

رویای ما ایرانیان همیشه تاریخ پیوند قدرت و ارزش بوده است و به زمین کشیدن بهشت آسمان در عرصه سیاست زمین. اولین شاه ماد دیائوکو با عنوان خردمند ترین و شجاع ترین مردم خود از سوی بزرگان طوایف ماد به عنوان شاه به معنای بهترین مفتخر شد تا با خرد خود در میان مردم حکمیت و نه حاکمیت کند و آنان را به سوی خرد رهنمون گردد. آرمان “شهریارفیلسوف “افلاطون آرمانی زنده در تمام تاریخ بوده است. دموکراسی بزرگ و ارزشمند است ولی در جامعه توده ای و بی شکل رهبران سیاسی نمایندگان فهم عمومیند و نظامهای سلطنتی حتی وضعی رقت بارتر دارند. بی تردید دموکراسی دستاورد درخشان تاریخ بشر است ولی آنچه که امروز شاهد آنیم جامعه ای بی تفاوت و غیرفعال است که بیش از همیشه به یادمان می آورد دموکراسی بدون جامعه مدنی و مشارکت فعال شهروندان آگاه در سیاست تنها به الیگارشی جدیدی منتهی می شود که احزاب سیاسی طبقه ای جدید استوار بر دروغ و منافع را تشکیل می دهند و هیچ نیرویی نمی تواند مانع از به قدرت رسیدن صاحبان ثروت و قدرت شود و به نام آزادی فضیلت و حقیقت زندانی می شود.

بی تردید تمدن سیاسی غرب حاصل حماسه روشنگری و شایسته تحسین و احترام است ولی جامعه آرمانی نیست. رویای ما همیشه تاریخ پیوند ارزش و قدرت و سپردن قدرت به دست رهبرانی بوده است که فره ایزدی خود را گم نساخته و نماد فضیلت سیاسی باشند. ما برای این ایدالیسم سیاسی شگفت خود بهای سنگینی در طول تاریخ پرداخته و میپردازیم ولی رویای پیوند قدرت و فضیلت را به بلندای تاریخ تمدن بشری زنده نگاه داشته ایم
ما همچنان سوال بزرگ خود را از تاریخ می پرسیم. حکومت آرمانی کدام است؟

این نوشته را با این سخن از رهبر بزرگ آزادی مارتین لوتر کینگ به پایان می برم که” ما آموختیم تا همچون پرندگان در آسمان بال بگشاییم و پهنه ی اقیانوس را چون ماهیان درنوردیم، اما هنر ساده ی زندگی برادرانه را یاد نگرفتیم ولی روزی خواهیم دانست که عشق بزرگترین قدرت جهان است

آیدین پورمسلمی
تیرماه ۱۳۸۹


تمدن باستانی آرتا گهواره تمدن (۱)- سرنخهای تاریخی

۰۴/۱۰/۱۳۸۹ ۴:۱۹:۰۰ بعد از ظهر

اگر بخواهیم سفر خود در تاریخ ایران را آغاز کنیم و سیر اندیشه و تمدن انسان ایرانی و ارتباط آن با جهان بیرون را پی گیریم باید این سفر را از نخستین آثار تاریخی که شواهدی دال بر وجود تمدنی باستانی در ایران زمین دارند شروع کنیم. پس بیایید به جنوب شرقی ایران سفر کنیم و از کرمان و منطقه شهداد سفر طولانی خود را آغاز کنیم. سفری که هنوز تا مهاجرت آریاییان به ایران حداقل دوهزارسال فاصله دارد و حداقل یک تمدن دیگر یعنی تمدن عیلامی میان این نقطه شروع و آغاز حکومت مادها و سپس امپراتوری هخامنشیان و بنیان گذاری کشور ایران توسط کورش کبیر که توسط بسیاری از ما آغاز تاریخ تمدن ایرانی شناخته می شود فاصله است.

 شهداد منطقه ای است واقع در کویر لوت که امروزه بخشی از استان کرمان محسوب می شود. شهری که خود چنان قدمتی در تاریخ ایران دارد که هرودت ۲۵۰۰ سال پیش از آن به عنوان کارامان و شهری که یکی از ده تبار مهم پارسیان را تشکیل می دهد نام برده است و داریوش شاه هخامنشی بر کتیبه بیستون از اینکه چگونه از چوبهای کارامان برای ساخت  پارسه (تخت جمشید ) بهره جسته است می گوید. نام باستانی شهداد بنا بر بسیاری کتب از جمله تاریخ طبری ”خبیص” بوده است و در یکصد وده کیلومتری شرق کرمان در حاشیه غربی کویر لوت قرار دارد. خبیص در زبان عربی به معنای حلوای خرماست و این احتمالا به دلیل کیفیت بالای خرمای این منطقه بوده است و البته بنا به اسناد تاریخی حنا و پارچه های ابریشم این منطقه نیزدر گذشته ای نه چندان دور خواستاران فراوان داشته است.  نکته جالب توجه دیگر در رابطه با منطقه شهداد این است که این منطقه تنها ۸۰ کیلومتر با ناحیه گندم بریان فاصله دارد. منطقه ای  با ۴۸۰ کیلومتر مربع مساحت که باگدازه های آتشفشانی سیاه رنگ پوشیده شده و به علت جذب بسیار بالای نور خورشید گاهی درجه هوا در سایه آن به ۷۰ درجه سانتیگراد می رسد و این حرارتی است که هیچ موجود زنده ای در آن امکان زندگی ندارد و از این روست که آن را به همراه نقطه ای در صحرای آریزونای امریکا (با ۶۵ درجه حرارت) گرمترین نقطه زمین می دانند .

از لحاظ جاذبه ها و عوارض طبیعی، دشت لوت یکی از منحصر به فردترین نقاط که زمین است. مرتفع ترین هرمهای شناخته شده ماسه ای دنیا با ۳۰۰ متر ارتفاع در لیبی قرار دارند و این در حالی است که ارتفاع هرمهای ماسه ای کویر لوت گاه به ۴۸۰ متر نیز می رسد. گذشته از هرمهای ماسه ای  کلوتهای دشت لوت در ۴۰ کیلومتری شمال شرق شهداد بزرگترین عارضه طبیعی دنیاست. شهری افراشته از کلوخ ،ساخته دست آب و باد و خاک به مساحت ۱۱۰۰۰ کیلومتر مربع در کویری که حتی گیاه در آن نمی روید.

 

ولی این شگفتیها تنها پوشاننده شگفتی دور از ذهن و بزرگ دیگری هستند که برای هزاران سال از چشمان بشر پنهان گشته بود. چه کسی باور می کرد تمدنی بزرگ با قدمتی بین شش تا هشت هزار سال در اعماق این ناحیه بیابانی و بی حیات خفته است. چند سال است که نام تمدن آرتا در میان باستان شناسان به گوش می رسد. ولی این آرتا کجاست و اولین سرنخهای تاریخی وجود آن چگونه به دست آمده است و ارتباط آن با منطقه شهداد چیست؟

مطابق یک توافق عام در دنیای باستان شناسی بین النهرین گهواره تمدن بشری محسوب می شود و از این نظر آن را حتی بر مصر مقدم می دانند. این نقطه ای است که سفر تاریخی بشر در هزاره چهارم پیش از میلاد آغاز گشته است. نام بین النهرین تداعی گر تمدنهای سومر، اکد، بابل و آشور است و این نام نخستین بار توسط آشوریان به این منطقه اطلاق شد و بعدها به همین صورت به یونانی، عربی و در نتیجه پارسی برگردانده شد. سومر قدیمیترین این تمدنهاست که توسط همسایگانشان شنعار نامیده می شدند و هم در تورات و هم در کتیبه ای از کورش به آنها اشاره شده است. برای اولین بار ستاره شناسی و تقسیم ساعت به ۶۰ دقیقه و هر دقیقه به ۶۰ ثانیه از سومر برخاست و نخستین کتیبه جهان مربوط به ۳۲۰۰ سال پیش از میلاد در این نقطه به دست آمده است. تمدن همسایه سومر اکد نام داشته که سامی نژاد بوده اند ولی آنچه آشکار است این است که سومریان چون عیلامیان نه سامی و نه آریایی نژاد بوده اند و زبان آنان نیز هیچ گونه ارتباطی با زبان این اقوام نداشته است و خویشاوندی آنان نیز با اقوام آسیای صغیر به تایید نرسیده است و چگونگی پیدایش آنان و منشا زبانشان در پرده ای از ابهام قرار دارد. شهر اوروک از معروفترین شهرهای این تمدن و افسانه گیل گمش ،شاخص ترین اسطوره به جا مانده از آنان است و همچنین زیگوراتها به صورت معابد پلکانی یکی از قدیمیترین خاستگاههای خود را در سومر یافته است و شایان ذکر است که رسم ساخت این این بنا در تمدن همسایه یعنی عیلام و هزاران کیلومتر دورتر در اقوام مایا و اینکا نیز مشاهده شده است. این تمدن بعدها توسط اکدی های سامی که از عربستان مهاجرت کرده بودند مغلوب شد و دوره های بعدی احیا شهرهای آن را باید در تمدنهای وارث آن چون کلده، آشور و بابل جست. نکته ای که اینجا لازم به ذکر است این است که امکان اطلاق واژه تمدن به هر مجموعه یافته باستان شناسی وجود ندارد و اصولا زمانی می توانیم از یک تمدن صحبت کنیم که به یافته هایی چون معماری، صنعت، حکومت، مذهب، تجارت و البته خط و زبان  به طور هم زمان دست یابیم.

نخستین اشاره ها به تمدن آرتا را می توان در آثار مکتوب به جا مانده از تمدن سومر یافت که آنها در گل نبشته ها و سرودهای حماسی خود بارها به این سرزمین اشاره کرده اند و از آن یاری طلبیده اند. در این نوشته ها آمده است که :”برج و باروی آرتا از لاجورد سبزند، دیوارهای آن از آجر قرمز، و خاک مورد نیاز برای بنا کردن آن از کوه‌هایی آمده است که در آنها سرو می‌روید.” در آثار بعدی در دوره های بعدی سومر پادشاه اوروک از مردم آرتا می خواهد تسلیم شوند و ثروت خود را در اختیار سومر قرار دهند و فرستاده مردوک این سرزمین را اینگونه آدرس می دهد که باید از اوروک به سوی عیلام روی و از سرزمین عیلام بگذری، از انشان (فارس کنونی) عبور کنی و پس از پشت سر گذاشتن هفت کوه به آرتا خواهی رسید.

در طی سالیان گذشته نظریات متعددی در رابطه با آرتا مطرح شده است. گروهی آن را تنها یک اسطوره تاریخی می دانند و گروهی نیز آرتا را واقع در غرب ایران و بیشتر حوالی دریاچه ارومیه و همینطور ارمنستان می دانند که در این میان نیز گروهی به ریشه های مشترک نژادی مردم بومی آن منطقه و سومری ها اعتقاد دارند. اعتقاد دیگری نیز وجود دارد که با جهت ارائه شده توسط لوح سومری اگر انشان را همان فارس بدانیم مطابقت بیشتری دارد و آن این است که این تمدن باید جایی در جنوب شرقی ایران باشد.

پرفسور مجید زاده مدتهاست که معتقد است ارتباطی بین آثار یافت شده از منطقه شهداد، جیرفت و شهر سوخته وجود دارد که ارتباط جغرافیایی آنها در منطقه جنوب شرقی ایران آن را تقویت می کند. او معتقد است در این منطقه ما با تمدنی عظیم و بسیار کهن و پهناور روبرو هستیم که هزاران سال است در سکوت دشتهای کویری این منطقه خفته است. تمدنی که به اعتقاد او همان آرتای گم شده است که او روزگاری که در دانشگاه شیکاگو تحصیل می کرد آرزو داشت روزی به جستجوی آن برآید. آرزویی که ۲۵ سال بعد محقق شد.

سوالات بسیاری است که در این ارتباط باید پاسخ داده شود. آیا یافته های باستانشناسی در این منطقه در حد آن است که بتوانیم به آن تمدن اطلاق کنیم؟ به یاد آوریم که برای این کار ما باید صنعت، آیین ها، حکومت و خط و زبان را به اثبات برسانیم. و اگر آنچه یافت شده براستی سرنخهای یک تمدن است. قدمت این تمدن چقدر است؟

اگر ادعاهای پرفسور مجیدزاده و همکاران امریکایی او در تمدن بودن آثار به جا مانده و قدمت آنها درست باشد، زلزله ای در انتظار دنیای باستان شناسی است و جایگاه گهواره تمدن تغییر خواهد کرد. ایرانیان ریشه های جدیدی برای هویت باستانی خود خواهند یافت که  ۱۵۰۰- ۳۰۰۰سال کهن تر از مهاجرت آریاییان به ایران است و البته سوالات جدیدی مطرح خواهد شد.

 ارتباط تمدن آرتا و سومر چه بوده است؟

آیا سومریان غیر آریایی و غیر سامی  همچون عیلامیان غیر آریایی و غیر سامی برای نخستین بار از آرتا مهاجرت کرده اند؟

ارتباط عیلام که تا امروز کهن ترین تمدن شناخته شده ایرانی به پایتختی شوش است با این دو تمدن چیست؟

 آیا زیگوراتها که تنها در معدودی تمدنهای جهان تا امروز پدیدار گشته اند از جمله زیگوراتهای سومری، زیگوراتهای تمدن ایلام که معروفترین آنها چغازنبیل است و زیگوراتهای جیرفت ارتباط تاریخی معنا داری  با یکدیگر را آشکار خواهند ساخت؟ 

و شگفتی بزرگتر آنکه زیگوراتهای اقوام ناپدید گشته مایا و ازتک در امریکای مرکزی ریشه های کهنی در آسیا خواهد یافت؟

سوال غیر طبیعی آخر وقتی جذاب تر می شود که بدانیم مایاها مطابق تقویم شگفت انگیز خود که تقریبا در ۳۳۱۴ سال قبل از میلاد و همزمان با تولد تمدن سومر آغاز می شود تاریخ خود را آغاز کرده اند و این تاریخی است که ۲۱ دسامبر سال ۲۰۱۲ به پایان می رسد و شگفت آنکه از شباهت چهره های منقوش بر آثار مایایی، عیلامی، سومری و آثار به جا مانده از تمدن جیرفت و شهداد که بگذریم رسمهایی چون جشن گرفتن ۲۲ دسامبر به معنای طولانی ترین شب سال، تقسیم سال به ۳۶۵ روز و محاسبه خمسه مسترقه یا ۵ روز دزدیده شده که در ایین های باستانی ایران مشاهده شده به صورت کاملا منطبق در رسومات این قوم دور افتاده در آن سوی اقیانوسها تنها یک همزمانی شگفت است و یا خطوط جدیدی از دنیای کهن و مهاجرت های آن در حال آشکار شدن است؟

در چند سال گذشته من به دلیل علاقه به تمدن و عرفان سرخپوستان امریکای مرکزی مطالعاتی را بر روی تقویم مایایی و عرفان تولتکی انجام داده ام. نکات ذکر شده در مورد جشن شب یلدا، تقسیم سال، ۵ روز دزدیده شده و اعتقاد به بازگشت روح مردگان و آغاز تاریخ مایایی همگی مواردی بود که به عنوان مشابهات توجه مرا جلب کرده بود و نظریات جدید درباره منشا قوم سومر و به ویژه تقارن آغاز سفر تاریخی این قوم منجر به طرح احتمالاتی شد که دربالا بدان اشاره کردم که تا کنون تحقیقی در رابطه با آن مشاهده نکرده ام و اگرچه آنچه طرح گردیده تنها در حد پرسش و طرح یک سوال است ولی به معتقدم ارزش مطالعات بیشتر را دارد. زیرا آنچه در این رهگذر یافت خواهد شد تنها آثار باستانی نیست و در تاریخ شکل گیری مبانی تفکرات عرفانی، باورهای تمدنهای نخستین و ساختار آگاهی انها نیز تاثیر خواهد داشت. احتمالا مطالعه بر روی اسطوره های این اقوام خطوط جدیدی را آشکار خواهد کرد و این یکی از مواردی است که در حال حاضر مشغول مطالعه انم. که در بخشهای بعد و جمع بندی کل مجموعه تمدن آرتا بیشتر بدان خواهم پرداخت.

اگرچه این بخش از بحث بیشتر بر حدس و گمان متکی است و تا حتی تبدیل به نظریه راهی طولانی ی رو دارد ولی اثبات وجود تمدنی که ارتباط دهنده شهداد، جیرفت و شهر سوخته باشد نه تنها گهواره تمدن را از بین النهرین به ایران جابجا خواهد کرد بلکه بنیانهای درک باستانشناسی از دنیای کهن را دگرگون خواهد ساخت.

در قسمتهای بعدی این بحث را با تمرکز بیشتر بر یافته های کشف شده از منطقه شهداد، جیرفت و شهر سوخته پی خواهیم گرفت تا ببینیم آیا یافته ها توان دلالت بر وجود تمدن اسطوره ای آرتا را دارند ؟!

آیدین پورمسلمی

تیر ماه ۱۳۸۹

 

 

 

 

 

 

زیگوراتهای سومری

 

 

 

زیگوراتهای عیلامی

 

 زیگورات کنار صندل- جیرفت

زیگورات مایایی- امریکای مرکزی


درباره من

۰۴/۷/۱۳۸۹ ۱۱:۱۰:۰۰ بعد از ظهر

به نام یزدان پاک

سرنوشت بذر ماندن، ظلمت بدون خورشید است. یک گل زودتر از بذر خواهد مرد ولی آیا بذر به راستی زنده است؟! گل آنگاه که زنده است زیبا و شادمانه می رقصد ولی بذر برای انکار پایان، بسته و ناشکفته می ماند. نه از ماه چیزی می داند، نه از خورشید و نه از ستارگان … نه از گل ها و نه از آواز پرندگان. او آزاد است بشکفد و تمام زندگی خود را به نبرد با این اشتیاق سوزان می پردازد.  “باگوان راجینیش اشو”ا

 

برای کسانی که شاید حوصله خواندن کل این مطلب را نداشته باشند و تنها مایلند مختصری از نویسنده این وبلاگ بدانند: اینکه نویسنده ۳۳ سال دارد، تحصیلات اولیه او پزشکی است ولی به دلیل علاقه به علوم شناختی پس از اخذ دکترای پزشکی، تحصیل خود را در فلسفه پی گرفته و در حال حاضر دانشجوی دکترای فلسفه در دانشگاه Macquarie با اخذ بورس تحقیقاتی MQRES است. حوزه علایق من گستره ای از تاریخ، روانشناسی، فلسفه، تعلیم و تربیت، اسطوره شناسی، تاریخ ادیان و مردم شناسی را در بر می گیرد و در حال حاضر تمرکز مطالعاتم بیشتر در حوزه تاریخ ایران، فلسفه تاریخ و فلسفه سیاسی است.  نگارش سه کتاب که یکی از آنها منتشر گردیده، ترجمه دو کتاب و یک سند بین المللی، انتشار سه مقاله بین المللی در حوزه پزشکی و پذیرش سه مقاله در کنفرانس های بین المللی و دهها مقاله در نشریات داخلی و برگزاری دهها کارگاه آموزشی در حوزه های روانشناسی، تعلیم و تربیت و مدیریت، نتیجه فعالیت علمی من در سالهای اخیر است. در حوزه علایق شخصی ،به صورت آماتور نقاشی و مجسمه سازی می کنم ، به شطرنج و بازیهای استراتژیک کامپیوتری علاقه مندم و کمربند مشکی تکواندو با تایید خانه تکواندو کره و فدراسیون تکواندو ایران دارم. و اما برای کسانی که شاید بخواهند بیشتر با نویسنده آشنا شوند…

 

من در یک روز گرم تابستانی به دنیا آمدم. سالها بعد وقتی بیست و دو سال داشتم در مقاله ای در روزنامه اطلاعات خواندم که آن روز یعنی نوزدهم تیر ماه سال هزاروسیصدو پنجاه وشش گرمترین روز صد سال اخیر تاریخ ایران بوده است! شاید برای همین است که سرما را خیلی دوست ندارم. نسل من نسلی است که اتفاقات یک قرن را در بیست سال تجربه کرد و کدامین نسل ایران در صد سال اخیر جز این بوده است؟! من مطمئنم دو برادر کوچکتر من هم با ۴ و ۱۵ سال تفاوت سنی در این تجربه با من شریکند و به سهم سالهای گذشته از عمر ،این حیات ناآرام ایرانی را تجربه کرده اند.

 

نسل ما سالهای نخست تولد را با انقلاب به یاد می آورد، کودکیش در جنگ و ایران دهه شصت گذشته و سالهای نوجوانی و جوانیش با تحولات پرشتاب ایران از دوران اصلاحات تا روزهای پرتلاطم امروز ایران گره خورده است. انقلاب، جنگ، رفرم، طغیان و مهاجرت ،شالوده اصلی تجربیات بسیاری از هم نسلان من را تشکیل می دهند. فارغ از باورهایمان و تعلق خاطرمان، همه ما تاثیر سنگین حداقل بخشی از این وقایع را در زندگیمان احساس کرده و جدا از مبانی اندیشه مان، ناآرامی در مفهوم هویت مان به عنوان یک ایرانی و طوفانهایی مهیب  در تاریخ سرزمین مادریمان را تجربه کرده ایم. نبردی سهمگین که  بی وقفه در صدسال اخیر و با شدت بیشتر در سی سال اخیر بین ایرانیت، دین، سنت و مدرنیته  و آنها که سعی در آشتی این عناصر با یکدیگر داشته اند و نمایندگان این مولفه ها از قشری ترین و افراطی ترین تا اندیشمندان در هر یک از این شاکله های هویت ایرانی جریان داشته است. نسل سوخته یا پولاد آبدیده و یا هردو! هر چه که هستیم، همه می دانیم که  نسلهای معاصر ایران شتابی بی سابقه در تاریخ را تجربه می کنند که بسیاری از ما را خواسته و ناخواسته به بازیگران عرصه این تاریخ بدل ساخته است. بی تردید دویست سال دیگر همه ما دوست و دشمن، حاکم و محکوم در سکوت خاک به صلح و آرامش خواهیم رسید و این دوران معنایی مشخص تر برای آنان خواهد داشت که از فراسوی زمان به عصر ما می نگرند. من تنها می دانم که همه هموطنانم را بسیار ساده دوست دارم، زیرا ورای همه این غوغا و هیاهو و مرزبندی ها ،روحهای خسته ای را می بینم که بار تاریخ را به دوش می کشند و به سهم داشته خود از آگاهی ،نقش کوچک و یا بزرگ خود را بازی می کنند و می دانم که سرانجام” حقیقت”، راه خود را فارغ از بازی سیاهی لشکران تاریخ خواهد یافت همانگونه که هزاران سال است که می یابد

 

جهل انسانها در ردای شمشیرهای آخته سراسر تاریخ را به عرصه جنگهای خونین و رنجهای بی پایان بدل ساخته است، ولی در نهایت در داستانی بی صدا در حاشیه جنگهای خونین ،مردمان با هم آشنا شده و دست هم را فشرده اند و دانش از سرزمینی به سرزمین دیگر رفته است. سلاطین بسیار می خواستند مالک همه جهان باشند و امروز جهان بزرگ آن شاهان در خاک خفته ،دیگر به چشم مردمان امروز ،جهانی به بزرگی دیروز نیست. هگل می گوید نسلها می آیند و تاریخ را می سازند. نسلی آجر می نهد و دیوار می سازد و نسلی پنجره ای بر آن دیوار می گشاید ولی در نهایت این یک بناست که ساخته می شود و آنکه سقف پایانی را می نهد راز این بنا را خواهد دانست

 

پس بگذار همه کلمات بیایند و از کوچه بگذرند

همیشه خواناترین سطور

سهم خاموش ترین دفتر دریا نمی شود

وقتی که ما دوباره به ایوان بیاییم

وقتی که ما دوباره در آواز بوسه، باران شویم

بگذارهمه کلمات بیایند و از کوچه بگذرند. (سید علی صالحی)ا

 

من با همه آنان که دوستم دارند یا ندارند یگانه ام. من برگی از درختم که هرگز جدا از درخت و سایر برگها نیست و ایمان دارم درک عمیق این حس آزادمان می سازد، حسی از بی کرانگی به ما می بخشد و حساس می شویم. زیرا دیگر جایی برای حس خصومت و دشمنی نیست زیرا نه جداییم و نه پراهمیت.ولتر می گوید از باورهایت بگو تا بگویم کیستی و در باور من هدف نهایی مبارزه، دوستی با تمام مردم دنیاست پس اگر چیزی شایسته تنفر است نه زشت رویان و جاهلان که زشتی و جهل است

 

دنیا انقلابیون بسیار به خود دیده است ولی من تحسین کننده انقلابها نیستم. من شیفته عصیانم. انقلاب طغیان بر علیه جاهلان و ظالمان است و عصیان، انقلاب در برابر جهل و زشتی. انقلاب هدف خود را در دنیای بیرون می جوید و عصیان در جهان درون. انقلابی با پیروزی به سیاست مدار بدل خواهند شد و عصیانگران با پیروزی به عارف و سالک و تازه پس از آن است که نبرد زندگیشان در جهان بیرون آغاز می شود. انقلابی می گوید آزادی می بخشد و سالک می داند آنکه آزاد نیست نمی تواند آزادی ببخشد، ترسو الهام بخش شجاعت نیست و دروغگو صداقتی پدید نمی آورد، پس می کوشد خود آن شود که روزی باید ببخشد. من باور دارم دنیای ما عصیانگران بیشتر و انقلابیون کمتری نیاز دارد. سالکانی که من می ستایم گوشه نشینانی عابد نیستند بلکه آنانند که در همه تاریخ خرقه ز سر انداخته و در میانه رقصیده اند و وضوشان جز به خون راست نیامده است

 

نسل من ممکن است سوخته باشد ولی آزاد است که چون ققنوس از خاکستر خود برخیزد و مسئولیت درک میراث هزاران ساله سرزمینش و پیوند دنیای شرق و غرب و دنیای درون و بیرونش را بر دوش کشد و میراث روشنگری غرب را با معنویت شرق پیوند زند و برای همیشه دو دنیا را در طرح تاریخی ایران، این دنیای میانجی، یگانه سازد و میراث این بزرگترین عصیان تاریخ، آرمانشهری است که نگاه شاعرانه روح ایرانی همیشه آن را آرزو کرده است. پیوند میان آسمان و زمین و پایان افسانه دونگری

 

دویی از خود بیرون کردم یکی دیدم دو عالم را           یکی جویم یکی گویم یکی دانم یکی خوانم “مولانا”

 

من تحصیلات متوسطه را در دبیرستان البرز و رشته ریاضی به پایان بردم ولی در آخرین سال حس کردم دنیایم به دنیای ریاضی شبیه نیست و این شد که در نهایت با وجود پذیرش در رشته مهندسی شیمی دانشگاه شریف راه طب را برگزیدم و دانشجوی پزشکی دانشگاه آزاد تهران شدم. هفت سال تحصیل دوران پزشکی برای من سفری بود که از طب آغاز شد و راه به دنیایی دیگر گشود. در تمام دوران کودکی و نوجوانی، شاید من هرگز دوستی بهتر از کتاب نداشتم و معمولا درسهای مدرسه آخرین چیزی بود که می خواندم ،ولی  در فاصله سالهای ۱۳۷۴ تا ۱۳۸۷ (که سالی است که من از ایران خارج شدم) هم زمان با تحصیل پزشکی این امکان را پیدا کردم که نظام یافته تر شروع به مطالعه در حوزه های متفاوت علوم شناختی کنم و آموخته های خود را در بعضی حوزه ها به صورت عملیاتی تجربه کنم که به صورت خلاصه به آن اشاره می کنم:

 

در سال ۱۳۷۵ شروع به انتشار مقالات خود به صورت پراکنده کردم که بیشتر در حوزه روانشناسی بود. شاید یکی از قدیمی ترین آنها مقاله ای به نام کارکرد نیم کره های مغزی در موفقیت تحصیلی بود که حتی تا امروز هم یکی از مقالات ثابتی است که در کتاب برنامه ریزی درسی کانون فرهنگی آموزش (البته بدون آنکه هرگز همکاری با این مرکز داشته باشم) منتشر می شود و به علت تعدد باز انتشار نمی دانم چند بار توسط مجلات و وبلاگهای گوناگون منتشر شده است

 

بیشتر مطالعات و نوشته های من در فاصله سالهای ۱۳۷۴ و ۱۳۷۶ و در حوزه روانشناسی و برنامه ریزی عصبی کلامی بود .بعدها یک صفحه ثابت در مجله بسیار پرتیراژ و محبوب آن روزها که بعدها توقیف شد یعنی” ایران جوان” داشتم به نام “رازهای موفقیت” واین صفحه یکی از صفحات بسیار محبوب مجله بود به صورتی که هر هفته دهها نامه محبت آمیز از خواننده ها از سراسر ایران دریافت می کردم و بعد از مدتی به خواست سردبیر مجله،  روزهای دوشنبه عصر در تحریریه می ماندم و به تماسهای خوانندگان علاقه مند به این صفحه پاسخ می گفتم و در آن روزها تنها ۲۱ سال داشتم.

 در فاصله سالهای ۱۳۷۶ تا ۱۳۷۸، مقالات و مصاحبه هایی از من در روزنامه های سلام، خرداد، بیان، فتح، همشهری، پیام آزادی و آفرینش منتشر شد که در دو مورد آخر به سلسله مقالاتی بدل شد که برای ماهها تداوم یافت ولی از آنجا که حوزه مطبوعات هرگز به علاقه جدی من بدل نشد به غیر از مورد مجله ایران جوان هرگز همکاری ارگانیک با مطبوعات نیافتم ،اگرچه به ویژه در سال ۷۸ به طور متوسط هفته ای ۲ تا ۳ نوشته از من در روزنامه های مختلف منتشر می شد. در این زمان به صورت همزمان کارگاههای آموزشی و سخنرانی هایی در زمینه روانشناسی در دانشگاهها، موسسات و سازمانهای گوناگون اعم از دولتی و غیر دولتی و حتی شهرهای مختلف داشتم  و همچنین در چندین برنامه گوناگون تلویزیونی به عنوان کارشناس برنامه حاضر شدم. ولی چیزی که نهایت باعث شد این حوزه که بسیار هم پراقبال بود را ترک کنم این حس بود که علیرغم شوری که این کار در من که در اوایل دهه سوم زندگی بودم ایجاد می کرد ،همزمان حسی از ایستایی نیز در من پدید آورد. اگر من به سوی این حوزه کشیده شده بودم به دلیل این بود که بزرگترین سوالم  این بود که “کدامین تفاوت است که انسانها را متفاوت می سازد؟” آن روزها هیچ چیز به اندازه  مطالعه بیوگرافی رهبران بزرگ و شخصیتهای موفق برایم دلخواه نبود و همین بود که حوزه روانشناسی موفقیت را برایم دوست داشتنی کرد و من با اشتیاق از یافته هایم می نوشتم و می گفتم ولی خیلی طول نکشید تا از این حوزه دل کندم

 

در آن روزها بودند و هنوز هم بسیار هستند کسانی که به نام دوره های ارتباطات بین فردی و موفقیت، کلاسهایی تشکیل می دهند که در نهایت بیشتر بازاری برای استادان جعلی و مفری برای مردم ناامیدی است که در نهایت به آن دوره ها و استادانشان و نه به خرد حاصل از آنها، وابسته می گردند و من نمی خواستم یکی از آنها باشم پس آخرین مقالاتم تقریبا  به تمامی نقد این جریان بود. البته من آنچه را می بایست برداشت کرده بودم و بزرگترین حاصل آن، آنچه بود که خود آموختم. البته در سالهای بعد آموخته هایم را در این حوزه تخصصی ساختم که شرح آن را در ادامه می گویم ولی راه خود را ازآن  موسسات و استادان خود خوانده جدا ساختم زیرا عمیقا حس می کردم این بازار، جعلی و فریبنده است و آنچه به دیگران می آموزم خود بیشتر محتاج یادگیری آنم

 

از تجربیات جالب دیگر من در این دوره ایفای نقش به عنوان مجری تلویزیونی در برنامه ای بیست وشش قسمتی به نام سیمای دانشگاه بود که مروری بود بر تاریخچه آموزش عالی ایران و نویسندگان بسیاری خوبی چون دکتر رضا داوری اردکانی داشت و توسط شبکه دوم سیما به نمایش در آمد. قسمتهای اول برنامه در دانشگاهها فیلم برداری شد و من در فضای باز حرکت می کردم و علیرغم آنکه اجازه داشتم متنها را  از رو بخوانم ولی ترجیح می دادم آن نثر سخت با دهها اسم را به خاطر بسپارم تا برنامه ساختاری زنده تریابد ولی نهایتا محدودیت بودجه و تعویض کارگردان سبب شد بقیه قسمتها به سرعت در استودیو، کارگردانی و به پایان رسد و البته ایرادهای عجیب و غریب پخش هم در این کار بی تاثیر نبود در هر صورت این هم تجربه جالبی بود و حداقل شخص مرا با ساختار نظام آموزش ایران و روند تکامل آن از قاجار تا کنون آشنا ساخت

 

اواخر سال ۱۳۷۸ بود که به همراه گروهی کوچک و دوازده نفره از جوانان برگزیده از حوزه های مختلف از ورزش تا سینما با ریاست جمهوری وقت سید محمد خاتمی دیدار کردیم و این در اوج ماجراهای پیشنهاد سال گفتگوی تمدنهابود. در پایان این جلسه آقای خاتمی با یک نامه مرا به دکتر فریدزاده رئیس وقت مرکز بین المللی گفت و گوی تمدنها و دکتر خرازی رئیس مرکز مطالعات علوم شناختی معرفی کرد. علیرغم استقبال گرم دکتر فرید زاده متاسفانه جو مرکز بسیار دور از آنچه بود که تصور می کردم و علیرغم وجود انسانهای نازنینی چون خود دکتر فرید زاده و دکتر رزاقی چندان آغوش بازی برای تازه واردان نبود ،نتیجه اینکه حتی از پی گیری نامه  نگاشته شده به مرکز مطالعات علوم شناختی صرف نظر کردم اگرچه چند سال بعد به دلیل دیگری مجموعه ملاقاتهایی با مدیران آن مرکز داشتم

 

در همین زمان بود که شاید یک تصادف و عدم حضور سخنران مدعو در یک اجلاس معتبر ملی در حوزه مدیریت و دعوت بدون انتظار قبلی از من در جلسه و سخنرانی بدون هیچ گونه آمادگی قبلی که با استقبال بسیار گرم حاضران مواجه شد، باعث شد ناگهان چند پیشنهاد جدید برای برگزاری کارگاه اموزشی در این حوزه ببابم و این باعث شد مطالعات پراکنده قبلی خود را در این حوزه نظم دهم و این شد که موضوع رهبری و مدیریت سازمانی را حوزه ای بسیار جذاب برای مطالعه یافتم .امری که چند سال بعد منجر به نوشتن و چاپ کتابی در این زمینه شد به نام “برنامه ریزی عملیاتی برای مدیران اجرایی” که حاصل الگویی بود که در خلال کارگاههایم طراحی کرده بودم. در همین زمان و حدود سال ۸۰ بود که یک اتفاق  غیر منتظره خطی جدید در زندگی من گشود

 

در این زمان من همزمان دانشجوی پزشکی هم بودم با تمام وظایف سنگین یک دانشجوی پزشکی و علاقه مندیهایم  در حوزه ورزش و هنر و مطالعاتم را  نیز به هر زحمتی بود در روزهای کوتاهی که به سرعت می گذشتند جا می دادم وشاید واقعا بیش از ۴ ساعت در شبانه روز نمی خوابیدم. و اما آن اتفاق غیر منتظره این بود که برگزاری یک مجموعه کارگاه برای مدیران حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی به من پیشنهاد شد و در آن زمان محمد علی زم ریاست حوزه هنری را به عهده داشت. آن کلاسها مرا به مجموعه ای از موقعیتها هدایت کرد که به نوعی جمع بندی آموخته های پیشینم بود. چندی بعد من به عنوان مشاور منابع انسانی ریاست سازمان توسعه سینمایی سوره منصوب شدم و تجربه بسیار جالبی را در آموزش نیز آغاز کردم و آن آموزش ارتباطات غیر کلامی و ژستهای حرکتی به هنرآموزان بازیگری در مدرسه عالی بازیگری سوره بود. چندی بعد قرار بر این شد که واحدهای تجاری بیش از یکصد سینمای حوزه هنری که به وسیله بهره وران و به صورت غیر متمرکز اداره می شد به صورت چند مرحله ای تحت مدیریت شرکتی جدید قرار گیرد. نخست من به همراه یک تیم، طی یک پروژه شش ماهه مطالعات عملی این کار را انجام دادیم و به بسیاری از استانهای کشور سفر کردیم و نهایتا طرح وارد فاز مقدماتی اجرایی شد و من به عنوان مدیر عامل شرکت آغاز به کار کردم و شاید مدیریت این پروژه اولین تجربه جدی عملی من در مدیریت بود. کار موفقیت آمیز پیش می رفت تا آنکه تغییرات در مدیریت کلان مجموعه  طبق روال آنچه معمولا در ایران رخ می دهد من را واداشت پیش از آنکه کسی به من بگوید برو مطابق یک رسم ننوشته ،کاری که برای آن ماهها وقت گذاشته بودم را با یک استعفا ترک کنم و ماهها اطلاعات ارزشمند در مورد طرح مطالعه شده را به احساس وظیفه پیش از ترک آنجا در یک گزارش سیصد صفحه ای تنظیم کردم. گزارشی که تقریبا مطمئنم هرگز مطالعه نشد!

 

برای من درک تاثیر مخرب سیاست بر مدیریت دشوار بود و این برای اولین بار بود که از نزدیک احساس کردم چگونه بدون آنکه از کارخود هدفی سیاسی بجوییم می توانیم هدف تغییرات سیاسی قرار بگیریم. من با تلخی خارج شدم و کاری را برای اولین بار به صورت خصوصی در حوزه صنعت چاپ و نشر شروع کردم .تجربه ای که ناموفق بود و علیرغم شروع بسیار خوب به ضرر سنگین مادی منتهی شد. روزهای بسیار سختی آغاز شد. رشته موفقیتهای من گسسته بود و با یک بحران واقعی روبرو بودم تنها می دانستم که باید انضباط درونی و تمرکزم را حفظ کنم و به جای مشکلات بر راه حلهای ممکن تمرکز کنم. آن مشکل بزرگ با راه حلهای ساده قابل حل نبود،پس با استفاده از تجربیات قبلی با همراهی یک دوست خوب در سال ۱۳۸۲یک سازمان انتشارات جدید  به نام” متن گستران آریا” تاسیس کردم و دو سال طول کشید تا آخرین بقایای شکست قبلی را از میان برداشتم و البته آنچه را دوست داشتم در این مدت به کناری نگذاشتم اگرچه بخش عظیمی از روزم را روزمرگی زندگی و نظارت بر کاری می بلعید که قطعا اولین انتخاب من در شریط طبیعی نبود و شاید تنها یک قدم اشتباه اختلالی جدی و انحرافی قابل لمس در مسیر حرکت زندگی من پدید آورد زیرا اگرچه در فعالیت تجاری موفق بودم و تازه آن فعالیت هم خود فعالیتی فرهنگی بود ولی آزادی خود را از دست داده بودم و ناچار آن کار معنایی جدی برایم یافته بود. در همین شرایط بود که پس از دفاع از تزی که با نمره عالی پذیرفته شد از دانشکده پزشکی فارغ التحصیل شدم

 

در سال ۱۳۸۳ طرحی به نام بنیاد ملی توسعه آموزش کودکان را به دفتر ریاست جمهوری ارائه کردم و با توصیه آقای خاتمی طرح به دو وزارت ارشاد و آموزش و پرورش معرفی شد. ملاقاتم با وزیر ارشاد وقت ،مساعدت خاصی را در پی نداشت ولی مرتضی حاجی وزیر آموزش و پرورش که در اوج مشکلات سیاسی بود، علیرغم همه مشکلاتش  حرفهای مرا شنید و مرا به معاون و مدیر کل خود در حوزه معاونت آموزش عمومی و ابتدایی معرفی کرد. اگرچه آن طرح به آن شکل که نوشتم اجرا نشد ولی راه جدیدی که گشوده شد و افکار روشن مدیرکل وقت آموزش ابتدایی،  مرا به حوزه تعلیم و تربیت بیش از پیش علاقه مند ساخت

 

من مجموعه آنچه آموخته بودم از روانشناسی تا مدیریت و فلسفه را در کارگاههایی آموزشی  جمع کردم و در بیش از ۱۰ استان کشور و در ارتباط با صدها معلم و مدیر مدرسه و کارشناس آموزشی از شهرهای بزرگ تا روستاهای کوچک به محک آزمون گذاشتم و این یکی از شیرین ترین  تجربیات تمامی زندگی من بود. با عضویت در کمیته مهارتهای زندگی معاونت آموزش عمومی و کمیته تالیف کتب مرتبط با مهارتهای زندگی  و مسئولیت مستقیم تدوین کتب مربوط به مهارتهای تفکر خلاق، نقاد و حل مسئله ،تلاشهای جدیدی را تحت غالب طرحهایی با حمایت شورای عالی آموزش و پرورش آغاز کردم که این بار نیز تغییر دولت و مدیران به معنای آن بود که طرحها باید بازبینی می شد و معمولا مدیریت جدید تیمی جدید را به دنبال می آورد و در هر صورت آن طرحها به سنتی که دیگر برایم آشنا بود دنبال نشد و حتی تماسهای بعدی من هم با مدیران آموزش و پرورش شهر تهران  برای فعالیتی در یطحی پایینتر به طرحی اجرایی منتهی نشد 

 

تلاشهای بعدی من در همکاری با سازمان ملی جوانان تقریبا مرا به طور کامل از همکاری با بخش دولتی منصرف کرد .البته در این مدت مطالعات خود را بیشتر در حوزه فلسفه و تاریخ ایران متمرکز کردم و یکی از تجربیات خوبم همکاری به عنوان نویسنده  با یک برنامه تلویزیونی به نام “مسئله مردمسالاری” بود که البته بخش عمده ای از تاریخچه دموکراسی که به منظور این برنامه نوشتم تعدیل و یا حذف شد و با وجود تمام اینها مجموع برنامه خوب و قابل تامل بود. با اتمام درس باید به سربازی می رفتم و از این تجربه دو ساله تجربیات منحصر به فرد و متفاوتی اندوختم و نهایتا به عنوان پزشک و سرباز نمونه کل کشور در سال ۱۳۸۶ مورد تقدیر قرار گرفتم

 

با اتمام سربازی با دکتر سارا یارمند همسرم آشنا شدم و درست ۱ ساعت قبل از آنکه سی ساله شوم ازدواج کردیم و این آشنایی زیباترین اتفاق تمام زندگیم بوده است و این روزها خوشبختی کوچک دو نفره ما منتظر مهمان کوچکی است ، ایلیای کوچک که نیامده به تمام شادی زندگی ما بدل شده است. پس از ازدواج هر دو احساس کردیم که نیاز به گسترش تجربیات و یادگیری بیشتر داریم و این شد که تصمیم گرفتیم برای دوره ای محدود و به قصد تحصیل از ایران مهاجرت کنیم

 

در سال آخر اقامتم در ایران در تدوین و ترجمه سند “یونس” با دفتر ملی یونسکو همکاری کردم و به عضویت شورای عالی سیاست گذاری فدراسیون تکواندو منصوب شدم و به همراه چند تن از دوستان یک شرکت در حوزه خدمات مدیریت  به نام” آگاهان ارتباط آریا ” تاسیس کردیم که نخستین فعالیتهای خود را با پروژه هایی در حوزه استاندارد آغاز کرد. در شهریور ماه ۱۳۸۷ ایران را به اتفاق همسرم به مقصد استرالیا ترک کردم و تصمیم گرفتم تحصیلات آکادمیک خود را در حوزه ای دنبال کنم که همواره بدان علاقه داشته ام و سال گذشته با دریافت بورس تحقیقاتی در مقطع دکترای فلسفه پذیرفته شدم . این نکته را نیز شایسته است ذکر کنم که ماههای دشوار پس از مهاجرت تنها با پشتیبانی خانواده ام و همراهی بی دریغ سارا آسان شد که برای ابد سپاسگزارآنها خواهم بود. خوب این از سفر من تا امروز و البته … هنوز در سفرم

 

سنگ برای سنگر،آهن برای شمشیر،جوهر برای عشق

در خود به جستجویی پی گیر همت نهاده ام

در خود به کاوشم

در خود ستمگرانه

من چاه می زنم، من نقب می زنم، من حفر می کنم   “احمد شاملو”

 

 

در آنچه نوشتم به ناچار به دلیل اختصار مطلب نام دهها دوست و انسانهای نازنینی را که در طی این سالها به من کمک کردند و تجربیات زندگی من بدون آنها هرگز شکل نمی گرفت  حذف کردم که همیشه زندگی خود آنها را سپاس گزارم. در تمامی زندگی من دوستانم بهترین سرمایه ام بودند و هستند.

 

http://www.phil.mq.edu.au/students/postgraduate/people/Pourmoslemi.html

 

آیدین پورمسلمی

تیر ماه ۱۳۸۹


یلدا و رازهای گم شده در تاریخ

۰۹/۲۹/۱۳۸۸ ۱۰:۱۴:۰۰ بعد از ظهر

a

باز یلدا این شب مقدس غلبه نور بر تاریکی رسید و مردم از جنوب روسیه و فلات ایران تا شبه قاره هند آنرا جشن خواهند گرفت.  شاید بسیاری از ما ایرانیان  هر ساله یلدا را جشن گرفته باشیم و حتی برای لحظه ای به تقارن این شب و آیین باستانی خورشید روز و نام یلدا که از واژه سریانی “یلد” که در زبان عربی نیز به معنای زایش استفاده می شود و همزمانی آن با انقلاب زمستانی و تقارن نسبی آن با زادروز عیسی مسیح اندیشیده باشیم ولی احتمالا بسیاری از ما معنای گرامی داشت این سنت باستانی را درانقلاب زمستانی و طولانی ترین شب سال شمارده و از تقارن جالب آن با زادروز پیامبری که پیروانش نجات دهنده جهانش می شمارند به سادگی گذشته باشیم.روزهای بین ۲۱-۲۵ دسامبر روزهایی شناخته شده و مقدس برای بسیاری از مردم جهان است.به تقارنهای جالب این روزها که می نگریم با موارد جالبی مواجه می شویم:

۱) مسیحیان سراسر جهان این روز را زاد روز عیسی مسیح که او را نجات دهنده جهان می دانند شمارده و این روز را جشن گرفته و مقدس می دانند و شاید این مهمترین دلیل شناخته شدن این روز در دنیای امروز باشد.

۲) این روز معادل با انقلاب زمستانی در نیمکره شمالی است و به همین دلیل روزها پس از آن بلندتر و شب ها کوتاه تر می شوند.

۳) ایرانیان باستان این روز را خورشید روز دانسته و این شب را به عنوان شب زایش مهر یا خورشید جشن می گرفته اند و به عنوان یک آیین باستانی در دامنه های البرز تا دمیدن سپیده به انتظار طلوع خورشید می نشسته اند و پیروزی مهر و شکست اهریمن را با خواندن دعایی با نام “نی ید” جشن میگرفته اند. این شب همچنین به عنوان شب تولد میترا ایزد مهر و همچنین مهر پیامبر ایرانی در ایین های باستانی ایرانیان شناخته شده است و شگفت انگیز آنکه این سنت از فلات ایران تا شبه قاره تداوم داشته و حتی مردم بنگلادش نیز این شب را شب نور دانسته و گرامی می دارند. در دوره های بعدی نیز مزدکیان وخرم دینیان این روز را خرم روز نامیده و گرامی می داشته اند.

۴) حدود ۴۰۰۰ سال پیش این روز با عنوان روز باز زاییده شدن خورشید در مصر جشن گرفته می شده است و در تقارنی شگفت و غیر قابل توضیح تمدن مایایی که تمدنی دورافتاده در قاره امریکا بوده است در تقویم خویش این روز را مقدس دانسته و نخستین دوره تمدن مایایی که آن را “نور و زمان”- light and time نامیده اند در ۲۱ دسامبر ۳۳۱۴ قبل از میلاد آغاز شده و روز پایانی این تقویم که آن را پایان تاریخ انسان و خروج او از تاریکی زیر زمین دانسته اند ۲۱ دسامبر سال ۲۰۱۲ خواهد بود که به دلیل نزدیک بودن توجه بسیاری را در جهان به خود مشغول داشته است. تقارن این روز با تقویم مایایی شاید با روز مقدس تقویم مایایی شاید برای اولین بار است که در این مقاله طرح می گردد که دلیل آن علاقه به تمدن بومیان امریکای لاتین و توجه اتفاقی به این تقارن در حین مطالعه بر تقویم مایایی بوده است.

شب یلدا، اعتدال بهاره، میلاد ایزد مهر، تولد مهر پیامبر، جشن زایش از جنوب روسیه و فلات ایران تا شبه قاره، روز مقدس باستانی مصریان و مایاهای ساکن قاره امریکا همگی ۲۱ دسامبر و تولد عیسی مسیح ۲۵ دسامبر است. این اختلاف جزیی ممکن است تقارن مطلق این روز را با سایر این تاریخهای مقدس از نظر پنهان دارد ولی دلیل این اختلاف چند روزه توسط باستان شناسان به خوبی توضیح داده شده است که در جایی دیگر به آن اشاره خواهم کرد.

شاید بسیاری از ایرانیان به صورتی پراکنده از تاثیراتی که آیین های باستانی ایرانی بر مسیحیت داشته است شنیده باشند ولی احتمالا تنها گروه اندکی به بررسی چندوچون این تاثیر پرداخته اند. زیرا از یک سو یافته ها بسیار متاخر و آشنایی ایرانیان با آیینهای باستانی خود اغلب محدود به آیین زرتشت است و مضاف بر آن به دلیل بسیار روشن عدم علاقه کلیسای کاتولیک به طرح این قرابتها برای مدتی طولانی نه تنها توجهی بدین امر نمی شد بلکه تا حد امکان این شواهد و اثار قابل بررسی به صورتی کاملا عمدی نابود گشته اند. در این مقاله من می کوشم تا چهره مهر پیامبر باستانی ایرانی را از پس چهره تاریخی عیسی مسیح بازشناسی کنم اگرچه بی تردید این شواهد بیشتر دال بر پیرایه ها و آیینهای مسیحیت پس از مصلوب شدن عیسی مسیح است که ریشه در کلیسای کاتولیک دارد و نه تردید در صحت وجود پیامبری با نام عیسی ناصری که پیروانش او را مسیح و یا نجات دهنده می خوانند. نخست ببینیم مهر پیامبر باستانی ایرانیان که بوده است و آیا ارتباطی میان این پیامبر ایرانی و میترا ایزد شناخته شده ایرانیان و اقوام هندواروپایی وجود دارد؟

2

2c6c546d43c2

شاید توجه به این نکته جالب توجه باشد که ما ایرانیان کلمه “مهر” را هم به معنای خورشید و هم به معنای عشق و محبت به کار می بریم و نور دانستن محبت نشان از اهمیت ویژه این واژه و انطباق این مفاهیم در فرهنگ پارسی دارد. در شکل بسیار ساده آن شاید در سالهای اخیر بارها کلمه میتراییسم را در اشاره به آیینی باستانی در ایران شنیده باشید ولی احتمالا به دلیل توجه بیشتر به آیین زرتشت و قدمت بسیار دور تاریخی این آیین و کمبود مدارک و اطلاعات و پیروان حاضر درعصر حاضر این آیین به عنوان یکی از ادیان منسوخ کمتر مورد توجه واقع شده است و جالب اینکه بسیاری میتراییسم را که که اشاره به ایزد باستانی آریاییان میترا دارد به دلیل تشابهات بسیار با مهر پیامبر ایرانی که با اسطوره میترا یگانه گشته است یکی تلقی می کنند.

شادروان پورداود در جایی می نویسد:”از روزی که نام مردم آریایی در سرگذشت جهان آمده است از نام خداوند نگاهبان آنان “میترا” نیز یاد شده است.” نبشته ای در سال ۱۹۰۶ در بغازکوی ترکیه با قدمت ۲۴۰۰ سال به زبان میخی و هیتی یافت شد که در آن به نام میترا و سه ایزد باستانی دیگر اشاره شده بود. به نظر می رسد میترا آنقدر قدیمی است که حتی در سروده های باستانی اشویی هندی نیز تنها وقتی به شکوه گذشته اشاره می شود نام او پدیدار می شود و  البته نام او در سروده های ودا و اوستا ستایش می شود.

 بررسی اسطوره شناسی و تاریخی اسطوره-خدای میترا موضوعی بسیار مفصل و خارج از مقدورات این مکتوب است ولی به همین اندازه بسنده می کنیم که این ایزد که پاسدار آریاییان و ایزد خورشید بوده است با ارابه چهار اسبه خود آسمان را می پیموده ودر روز رستاخیز نیز آناهیتا ایزد بانوی آب در کنار او بر این ارابه ظهور خواهد کرد. این خدای باستانی در یونان در ردای ژوپیتر و در مصر با عنوان هوروس با همانندی بسیار ظهور مجدد پیدا کرده است که درباره انتقال میترا به مصر می توان به فرعون آریایی نژاد مصر”آخن آتون” اشاره کرد که مادرش آریایی نژاد و همسرش “نفرتی تی” از آریایی های میتانی بودندو هم او بود که آیین یکتاپرستانه آتون را با شنیدن سرود خورشید درمصر بنیان گذارد  که به اعتقاد بسیاری از جمله فروید ریشه مستقیم در آیینهای باستانی آریایی داشته است.

akh_2

بی تردید اسطوره قدرتمند میترا با نام مهر آمیخته است و بسیاری آیین مهر و میتراییسم را مترادف می دانند. در سالهای اخیر بقایای معابد و مهرابه های میترایی که نه تنها در آسیایی صغیر و فلات ایران که حتی با وسعت بسیار در اروپا از ایتالیا تا آلمان، ایرلند وانگلستان بدست آمده اند و تصاویر منقوش در این معابد کمک کرده اند تا اطلاعات جدید از این چهره مرموز تاریخ حاصل گردد. اطلاعاتی که به روشنی نشان از شخصیتی مستقل از ایزد باستانی با عنوان مهر نجات بخش و پیامبر ایرانی می دهد که آیینی بسیار مدون و البته راز آمیز را نمایندگی می کند پیامبری که تحت تاثیر نشانگان میترا و بازگشت او ظهور می کند و دهها تصویر، مجسمه و معابد باقیمانده از آیین او نشان از گسترش منحصر به فرد این آیین اندکی پیش از تولد مسیح به ویژه در امپراطوری روم دارد آیینی که امروز کلیسای کاتولیک و به طبع آن بسیاری حتی در دانشگاههای جهان غرب با اطلاق نام کلی پاگانیسم یا شرک وزندقه می کوشند آنرا به فراموشی بسپارند و به سادگی از آن بگذرند.

b2b1

 گسترش شگفت این آیین در غرب آسیا و اروپا و محو شدن ناگهانی آن در تاریخ با غلبه زرتشتی گری در امپراطوری ساسانی و مسیحیت در اروپا تنها نشان ازگسترش نیرومند و سپس سرکوب بیرحمانه آن در هر دو امپراتوری دارد. از آنجا که پرداختن به جزییات آیین مهری خود بحثی مفصل است که خوانندگان را به بررسی آن دعوت می کنیم و در اینجا تنها به ذکر شباهتهایی معنادار میان آیین مهر و مسیحیت اکتفا می کنیم:

- آیا هرگز از خود پرسیده ایم که چرا روز مقدس و تعطیل هفته نزد مسیحیان Sunday یعنی ترکیبی از Sun یعنی خورشید و Day به معنای روز است؟ آیا این صرفا تقارنی تصادفی میان میتراییسم یا آیین مهر که خورشید و مسیحیت است که مسیحیان روز مقدس هفته خود ا خورشیدروز نامیده اند و درمیتراییسم روز آخرهفته مهرشید یا روز خورشید است  ؟ جالب ایت بدانیم که این روز نخستین بار توسط کنستانتین نخستین امپراتور روم در سال ۳۲۱ میلادی و با نام روز خورشید تعطیل شد. دلیل آن گسترش میتراییسم در رم و مقدس بودن مهرشید نزد مردم و سربازان رومی بوده است که برای گسترش سریع مسیحیت بهترین راه استفاده از سنتهای جاری و تغییر معنای آنها بوده است!

۲)  مطابق روایت انجیل لوقا از تولد عیسی او در تابستان و نه زمستان متولد شده است. در انجیل لوقا آمده است : و در “ماه ششم” جبرئیل فرشته از جانب خدا به بلدی از جلیل که ناصره نام داشت فرستاده شد . نزد باکره نامزد مردی مسمی به یوسف از خاندان داود و نام آن باکره مریم بود . پس فرشته  نزد او داخل شده ، گفت : سلام بر تو ای نعمت رسیده . خداوند با توست و تو در میان زنان مبارک هستی . مطابق تقویم مذهبی یهود این ماه ماه پایانی تابستان و تولد عیسی مسیح باید در تابستان بعد باشد اگرچه گاهشماری غیرمذهبی دیگری در یهود وجود دارد که با استناد به آن تاریخ با مدعای آغاز زمستان هماهنگ است ولی نکته اینجاست که در انجیل روایت تولد مسیح همزمان با فصل چرای گوسفندان ذکر شده است حال آنکه هیچ شبانی گوسفندان خود را در زمستان به چرا نمی برد! و چرا هیچ اشاره ای به نشانگان زمستان در تولد عیسی مسیح نیست؟ نکته اینجاست که در این مورد نیز امپراتور کنستانتین پس از پذیرش مسیحیت  به دلیل وجود اختلافات در تولد مسیح  در سال ۳۲۵ میلادی شورایی به نام شورای اول نیکائا (First Council of Nicaea)  را تشکیل داد تا اصول دین مسیح را بنیان گذارند در این شورا و شورای بعدی بود که اناجیل اربعه رسمیت یافت و در مورد زمان تولد حضرت مسیح تصمیم گیری شد اگرچه هنوز نیز کلیسای گریگوری و ارتدوکس ۶ ژانویه را زادروز مسیح می شمارند. ولی چرا ۲۵ دسامبر؟ پاسخ به این سوال وقتی جالب می شود که باز به گسترش میتراییسم در روم و محبوبیت آیین خورشیدروز و باور شکست تاریکی در این شب برگردیم روزی که آنرا زادروز تولد میترا یا مهر می دانسته اند.گاهشماری مورد استفاده رومیان گاهشماری یونانی بوده است و دلیل جابجایی تاریخ تولد مسیح از ۲۱ دسامبر به ۲۵ دسامبر ناشی از یک خطای محاسباتی بوده است که امروزه مورخین بسیاری این احتمال را مورد تاکید قرار داده اند

- در آیین مهر نیز صلیب علامتی مقدس شمارده می شده است. حتی امروز نیز بسیاری از کسبه در هند دفتر حساب خود را با رسم علامت صلیب می گشایند که ریشه در سنتهای آریایی دارد و آن را نشان از احترام به حرکت در عرض و عمق زندگی و دو بعد مادی و معنوی رشد می دانند و میتراییستها نیز صلیب را در یک دایره ترسیم میکرده اند که خورشید، چهار اعتدال و حرکت خورشید در آسمان را نمایندگی می کرده است این چلیپا را حتی بر چهره خود نقش می کرده اند و یک صلیب معروف دیگر میترایی که در مهرابه ها یافت شده است چلیپایی است که دور آن با برگها و سه گوشها آرایش یافته است .راستی کلمه محراب که معرب شده مهرآب است و مقدس ترین بخش معابد میترایی بوده که اشاره به دو عنشر نور و آب که  نماد مهر و آناهیت است ریشه ای باستانی را در این واژه نمی نمایاند؟

persian-cross-400

celtic-cross-1

 و آیا این شعر حافظ اکنون نکته جدیدی را به ذهنمان متبادر نمی سازد: (یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود … رقم “مهر” تو بر چهره ما پیدا بود)

 

c1

 -فراتر از نشانگان اسطوره شناسی آب، مروارید و اشاره به مادر مسیح به نام دوشیزه آبها در سروده های سریانی و تصویر کردن یحیا با صدفی در دست در بعضی روایتها و یا کبوتر که نماد آشتی و صلح در آیین مهری است تقارن شگفت انگیز دیگری میان عیسی مسیح و مهر مسیح وجود دارد که به مادرهای ترسیم شده آنان یعنی مریم و آناهیتا (آناهیت یا ناهید) برمی گردد. معابد بسیار آناهیت که او را با میترا نشان می دهند شباهت بی مانندی به مسیح و مریم دارند. آناهیت را معمولا در همراهی با دلفین و صدف ترسیم کرده اند و او را بازتکرار آناهیتا ایزد بانوی آبهای آریاییان می دانند. در اوستا و در آبان یشت سرودی زیبا در گرامی داشت ایزد بانوی آناهیتا وجود دارد. و شگفتی اینجا کامل می شود اگر بدانیم مهر یا میترا نیز چون مسیح از مادری باکره متولد می شود و تثلیث پدر، پسر و روح القدس را نیز می توان در تثلیث میترایی اهورامزدا، مهرآ ناهید بازیافت.

mary-jesus-2

magi

 

 

و اما چند نکته در نمادشناسی مسیحیت که ریشه در میتراییسم دارد:

-مراسم نان گرد در کنار میترا که به چهار قسمت تقسیم شد. نان و شراب شیرین، مراسم مقدس میترائیست هاست.

eucharist

- پدر عالیترین مقام از مقامات هفتگانه میترایی است که در پاپ یا پدر کلیسای کاتولیک باز تکرار شده است.

- میتراییسم آیینی سخت و مبتنی بر انضباط و ریاضت بود و به همین دلیل نزد سریازان محبوب شد و اغلب محققان بر این باورند که دلیل گرایش سربازان رومی به این آیین ایرانی ویژگیهای نظامی و سلسله مراتبی و انضباط درونی و ساختاری آن بود. عناصری که دقیقا بدون ارتباطی مستقیم با آموزه های مسیح توسط کلیسای کاتولیک درونی شد.

- کلمه “میتراپولیت” که به کلاه و همینطور به عنوان لقب اسقفهای اعظم اطلاق می شده است فارغ از نیاز به توضیح ریشه شناسی واژ گانی است.

Mitropolit_petr_of_Moscow

- مقام پیش از پدر در آیین میترا خورشید نام دارد و واجد این رتبه مذهبی لباس سرخ بر تن می کند و این جامه سرخ رنگ به عنوان لباس کاردینالهای کلیسای کاتولیک اقتباس شده و تا امروز حفظ شده است. و جالب این که تازه واردان در درجات مذهبی میترایی کلاغ نامیده می شدند که لباسی با این شکل نیز می پوشیدند لباسی که با وجود تغییر هنوز نیز در لباسهای کشیشان قابل شناسایی است.

Fresque_Mithra-772789

f1

- ریشه کلمه نوئل را در واژه رومی ناتال به معنای تولد می توان جست و نام جشن مترادف رومیان در آن تاریخ ناتالیس اینوکوتوس است. و اما سانتا یا بابانوئل دوست داشتنی و محبوب کودکان جهان نیز یکی از قویترین یادگاران میتراییسم است. کلاهی که او به سر دارد که کلاهی با انتهای شکسته و سرخ رنگ است یکی از معروف ترین علامتهای میترایی و کلاه مقدس و معروف سرخ رنگ موبدان میترایی است که در ادبیات ما نیز در ارتباط با آیین مهر یا آیین سروری شناخته شده است. به این بیت حافظ که شاید قبلا نیز شنیده باشید مجددا توجه کنید(نه هر که “طرف کله کج نهاد” و تند نشست … کلاه داری و ایین سروری داند) ویا (یاد باد آنکه نگارم چو “کله بشکستی” … در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود) و کلاه گبرگی که بسیار بدان اشاره شده است اشاره ای دیگر به این کلاه معروف مهری است و این کلاه برای مدتها در اروپا همچنین با نام کلاه آزادی شناخته می شده است این کلاه همچنان در بعضی فرقه های دراویش دیده می شود.

Santa_capd5

- درخت کاج کریسمس و ستاره ای بر بالای آن نیز یکی از میراثهای کهن آیین مهر است که در آثار به دست آمده از بقایای معابد باستانی میترایی نقش کاج در کنار میترا و آناهیت به دست آمده که نمادی از قدرت میترا و نیروی زندگی در سبزی همیشگی کاج در قلب سرماست.

d10Venus-Christmas-Tree--34826

- کلمه مسیح را می توان در ریشه آریایی “می” باز جست که دوستی معنا می دهد و همچنین میتر نیز با همین معنا به کار برده شده و میذ نیز میانجی گری و شفاعت معنا شده است. کلمات mediator  ، medium, medicine, media همچنان این معنا را حفظ کرده اند. این واژه بعدها با شکل میشی و میسی و در نتیجه مسیح به کار برده شده است و اصولا ارتباطی با کلمه مسح عربی به معنای آب یا روغن مالیده شده ندارد. در نوشته های پهلوی نیز میترا به تمام اشکال میثر، میهر، میر نوشته شده است. از لقبهای دیگر مهر بغ است که بغانی گری یا همان paganism از این واژه منشعب شده است.

و اما سرانجام پیروان مهر چه شد؟ مهر سرانجامی تلخ یافت زیرا در ایران توسط موبدان عالیرتبه زرتشتی که دین زرتشت را سیاسی ساخته بودند محکوم شد و مورد تعقیب قرار گرفت. در ابتدا به دلیل رقابت امپراتوری ایران و روم و سرکوب توسط دربار ساسانی توسط روم مورد حمایت قرار گرفت و حتی در مقطعی آیین رسمی شد ولی سرانجام به دلیل ظهور مسیحیت و پذیرش ان توسط امپراتور روم کنستانتین که آن را مطلوب تر از آیین ایرانی مهری یافت محک.م به نابودی گشت. به دلیل اخذ نمادهای ان توسط کلیسای کاتولیک باید تمام آثار آن مخروب می شد به همین دلیل آنرا الحاد خواندند و مهرابه ها را تخریب کردند و تا آنجا که شد تلاشی به شدت هدفمندانه و گسترده توسط کلیسا صورت گرفت تا هیچ اثری از آن نماند. این تلاش موفق بود ولی نه تا آن اندازه که آثار بدست آمده محققان را به حل این معمای اسرارآمیز و یافتن قطعات این پازل پیچیده قادر نسازد. میتراییستها چه شدند؟ این سوالی است که ما نیز چون بسیاری از خود می پرسیم. آیین آنها مخفی و سلسله مراتبی بود و بنابراین آنها می بایست علیرغم سرکوب راهی برای بقا یافته باشند. ما معتقدیم رد پاهای آنان در مقاطع مختلف تاریخ و در نبرد با کلیسا و جنبشهای آزادی خواهانه شاید قابل پی گیری باشد. از جنبش ایلومیناته که این اواخر فیلمی در رابطه با آن در ادامه داوینچی کد براساس رومانی با همین محور ساخته شد که نمادشان خورشید و نامشان روشنایی بخش معنا می دهد تا علایم فرقه های مخفی  نمادهای میترایی قابل پی گیری است. چه کسی می تواند شباهت شگفت انگیز مجسمه آزادی که هدیه گروههای مخفی آزادی خواه فرانسه به مناسبت استقلال ایالات متحده به این کشور بود و میترا را نادیده بگیرد.

1  d11d1

کسی چه می داند شاید آنها میترا را با مشعلی از نور در دست و تاجی از نور بر سر چون نشان زنده ای از حیات خود به یادگار گذارده اند و یا شاید میتراییستها به تمامی نابود شدند و تنها نمادها و سنتهای شگفت انگیز آنان باقی ماند و توسط گروههایی با ساختارهایی مشابه مورد استفاده واقع شد.

g8

 در هرصورت امروز نیز گروهی از این آیین های ناشناخته با عنوان کلی و بی توضیح neopaganism به حیات خود ادامه می دهند و شاید بغ های باستانی هنوز زنده باشند.

آیدین پورمسلمی

سارا یارمند


نقدی بر نظریه ریشه عربی-آرامی خط پارسی

۰۶/۱۸/۱۳۸۸ ۴:۳۴:۰۰ بعد از ظهر

 N-Ganjname

بسیاری خط و الفبای زبان پارسی را عربی می دانند و معتقدند پس از سقوط سلسله ساسانی و تسلط اعراب بر ایران این خط از اعراب و رسم الخط قرآن توسط ایرانیان به عاریت گرفته شده و جایگزین الفبا و خط پهلوی گشته است. این باور تا آن حد رسمی و رواج یافته است که نه تنها بسیاری از ما ایرانیان نیز آن را پذیرفته و الفبا و خط مکتوب خود را عربی می دانیم بلکه متاسفانه این نظریه در بسیاری سایتهای مرجع و حتی دانشنامه مجازی ویکیپدیا به همین صورت ثبت شده است و کافی است شکل گیری خط عربی و خط فارسی را در این دانشنامه و یا دانشنامه های مشابه مورد مطالعه قرار دهیم تا بازتکرار این ادعا که خط پارسی ریشه ای عربی دارد را به وضوح ببینیم.

اگرچه نگارش این مقاله خارج از خط سیر پیوستار مقالاتی است که در این صفحه منتشر می سازم ولی برخورد به چند مورد در روزهای اخیر که دوستانی خط پارسی را عربی می خوانند مرا واداشت تا این نوشتار خارج از سیر را بنویسم.

بسیاری برای دفاع از هویت ایرانی این خط به چند تفاوت چون چهار حرف “پ،ژ،گ،چ” و یا سرکش حرف “ک” در فارسی که در عربی نیست وشکل نگارش “ه” و”ی” پارسی اشاره کرده اند و می گویند :” ایرانیان با ذوق و سلیقه خود و با نیم نگاهی به خط پهلوی و خط اوستایی، نقش مهمی را در تکامل خط نوشتاری قرآن و در واقع خط عربی بازی کردند” آنها می پذیرند که این خط عربی است ولی ایرانیان با توجه به زبان خود آن را بومی ساخته اند. گروهی نیز به این روند تاریخی اشاره می کنند که اصولا قرآن توسط حافظان مهاجر و انصار که معروفترین آنان حضرت علی(ع)، طلحه، زبیر، ابوموسی اشعری و عمرو بن عاص و زیدبن ثابت ، سعد بن عبید و انس بن مالک و همینطور عایشه و ام سلمه از زنان پیامبر(ص) بوده اند از بر می شده وحدود بیست سال پس از درگذشت پیامبر اسلام توسط عثمان خلیفه سوم و شورای چهار نفره زید بن ثابت و عبدالله بن زبیر و سعید بن عاص و عبدالرحمان بن حارث به شکل مکتوب در می آید که این تاریخ پس از فتح ایران توسط عمر و بازگو کننده فقدان رسم الخط در میان اعراب است که البته این نظریه دوم مخالفانی دارد که نگارش قرآن را در سه مرحله می دانند که از زمان پیامبر(ص) شروع شده و در زمان ابوبکر و عثمان کامل می شود و معتقدند که قرآن مکتوب از سالهای نخستین صدر اسلام وجود داشته است.

در این مکتوب من بر آن نیستم که پایگاه استدلال و بحث را این دو نظریه قرار دهم زیرا نظریه محافظه کارانه نخست تنها بخش کوچکی از حقیقت را بازتاب می دهد و برای باور دوم نیز دلایل نفی و اثبات زیادی موجود است که اعتبار آن را مورد بحث باقی می گذارد. در این مکتوب بر آنم که با فرض پذیرش نظر آنان که معتقدند این رسم الخط در عربستان از پیش وجود داشته سوال بسیار مهمی مطرح سازم و آن این است که ریشه این خط عربی چیست؟ و خود از کجا آمده است؟

در این شکی وجود ندارد که اعراب حجاز خود نوشتن نمی دانسته اند و خطی نیز نداشته اند زیرا هیچ نشانه ای تا امروز از وجود خط و سواد از اعراب حجاز به دست نیامده است ولی از اعراب شمال عربستان که در مجاورت تمدنهای بین انهرین بوده اند دو نوشته با قدمت ۲۰۰۰ ساله یافت شده است. طرفداران ریشه عربی رسم الخطی که ما امروز به کار می بریم عالی ترین استدلال خود را بر تکامل این خط از الفبا و خط نبطی می دانند که این خط خود به ادعای آنان ریشه آرامی دارد.

 واژه نبطی اشاره به قوم نبط دارد که از حدود ۱۵۰ سال پیش از میلاد در نبطیه می زیسته اند و عرب نژاد بوده اند و آرامی ها نیز در این تعبیر قومی از اعراب شمال عربستان بوده اند که به خاورمیانه مهاجرت کرده اند و در بین النهرین ساکن شده اند. آنها در هزاره اول پیش از میلاد برای خود حکومتی برپا کردند ولی خیلی زود خراج گزار آشور شدند. زبان آنها آرامی بود و معتقدند که خط آنان که مطابق این نظریه مادر خط عربی و خطی است که ما امروزه به آن خط می نگاریم خود از الفبای فنیقی گرفته شده است.

البته این داستان مدعیان دیگری هم دارد که می کوشند به این خط ریشه ای یهودی دهند . آنها می گویند که آرامیها فرزندان آرام ،فرزند سام بودند و کلدانیان از آنان این خط را آموختند و سپس خط عبری را از آن مشتق ساختند با خواندن این همه پیچ و خم در کلام، در می یابیم مقصود این است که خط، ابداع و اختراع قوم یهود است!

بگذارید به این استدلال دقیق تر بنگریم و از زاویه ای دیگر تاریخ این خط را مورد مطالعه قرار دهیم. حتی در این استدلال نیز همه منطق به شمال عربستان و خارج از حجاز و به نمدن بین النهرین ارجاع می شود. جایی که آرامیان خراجگزار آشور با الهام از الفبای فنیقی خط امروز ما را خلق کردند. و اما حقیقتی که در این همه داستان در داستان می کوشند  پنهان دارند چیست؟

ماجرا به خطی بر می گردد که حتی پیش از امپراتوری پارس و تولد کورش کبیر در میان آریاییان و به صورت مشخص قوم ماد که یکی از دو قوم مادر ایرانیان است رواج داشته است. این خط پس از تسلط مادها بر قوم ویرانگر آشور توسط آنها در این منطقه رواج می یابد. دیائوکو که او را نخستین پادشاه ایران می دانند در حدود ۷۵۰ سال پیش از میلاد به عنوان خردمندترین مرد قوم ماد توسط شورایی از قبایل ماد به پادشاهی ماد رسید. او دولتی قدرتمند را پایه گزاری کرد که به بزرگترین پادشاهی آن زمان بدل گردید. فرزند او “فرورتیش”  در ۶۷۰ قبل از میلاد توانست امپراتوری آشور را شکست دهد و هم او بود که پس از اتحاد با سکاها و پارسها که دیگر اقوام آریایی اتحادیه ایران بودند پادشاهی پارس را به کمبوجیه پدر کورش سپرد.

با سقوط دولت آشور خط آریایی در این سرزمین رواج یافت و اصولا ادعای این که این خط آرامی است چون زبان آرامی به وسیله این خط مکتوب شده است همان اندازه نامربوط است که استدلال آنان که می گویند چون ایرانیان پارسی سخن می گویند پس خط آنها هم پارسی است از نظر خود آنان نامربوط و ناصحیح است همانطور که ما اگرچه زبان فرانسه و اسپانیولی داریم ولی خط اسپانیول و یا فرانسه وجود خارجی ندارد.

این که این خط آریایی و نه آرامی است آن قدر مستدل است که در تمامی قلمرو ایران باستان این خط یافت شده است. به این زبان کتیبه هایی  به زبانهای خوزی، انشانی، پارسی، هندی و قبطی به دست آمده و حتی به زبان یونانی هم کتیبه در دست است ولی مسلما این خط هندی یا قبطی نیست همانطور که آرامی هم نیست و اصولا خطی به نام آرامی یکی ازبزرگترین فریب های تاریخ برای هویت سازی گروهی و هویت زدایی از وارثان اصلی است.

 آنها می کوشند حتی این گونه وانمود کنند که هخامنشیان از خط آرامی بهره برده اند و آن را به خط بین المللی خود بدل ساختند نه اینکه این خط به خود ایرانیان تعلق داشته است!! ولی خوشبختانه دو سند ارزشمند هنوز در دست است که می تواند بنیان این فریب تاریخی را فرو ریزد نخست کتیبه داریوش بزرگ در بغستان یا همان بیستون است آن جا که شاه بزرگ ایران در بند بیست از ستون چهارم که به زبان پارسی است فرمان به نگارش داده است که:

 ”داریوش شاه گوید: به خواست اهورامزدا این خط من است که من کردم. به جز این، به زبان و خط آریایی هم روی لوح و هم روی چرم نوشته شده. جز آن، پیکر خود را هم بساختم و جز آن، تبارنامۀ خود را نوشتم. در پیش من این نوشته خوانده شد. پس از آن، من این نوشتهها را همه جا در میان کشورها فرستادم.”

و علاوه بر این مکتوب تاریخی و ارزشمند ، سند دوم دیگری نیز در دست است که راه ادعای جعلی بودن و یا معاصر بودن این سند ( این روزها بعضی از این حیله برای تهاجم به تاریخ ایران و هویت زدایی از ایرانیان بهره می گیرند) و هرگونه سفسطه و مغلطه دیگری  را می بندد و آن رونوشت دومی از این سند بیستون است که در جزیره الفیل مصر یافت شده است که اصالت سنگ نوشته را مورد تایید قرار می دهد.

این دو کتیبه از این رو برای ما ایرانیان مقدس و ارزشمند است که در آن داریوش بزرگ به صراحت خطی را که به جعل و تزویر آرامی نامیده اند آریایی خوانده است و خود بر این تاکید می ورزد که به دستور او این خط در ممالک متحد امپراتوری پارس گسترش یافت و این خط بطلانی بر این دروغ است که هخامنشیان این خط را از آرامیان به عاریت گرفته و خط رسمی خود ساخته اند.

“تغییر شکل الفبای ایرانی به صورت کنونی، پس از اسلام روی داد و آن چنین بود که شعوبیه ایرانی برای تسهیل در فراگیری الفبا کوشیدند و حروف همسان را از نظر صورت و ردیف صوتی در کنار هم قرار دادند تا برای نوآموزان، فراگیری آن آسان باشد و نامش را الفبای پیرآموز گذاشتند. 

اعراب خط نداشته اند و خطی که از حمیر و انبار به عربستان رفته و در زمان ظهور اسلام نشر یافته است، خط عربی نیست بلکه زبان عربی به این خط نوشته میشده است و چون آثار مکتوب در قرون اولیه اسلامی و پس از آن، به زبان عربی نوشته میشد، خطی که با آن، زبان عربی ثبت می گردید، به نام خط عربی مشهور گردید و این که حتی خود ما این خط را عربی بنامیم بسیار دردناک است.  

 اجازه ندهیم هویت و تاریخ سرزمینمان را قلب کنند که با تمام توان می کوشند چنین کنند و نگذاریم خط و الفبای ما را عربی بخوانند که این خط عربی نیست و نخواهد بود.

 کافی است تاریخ پیدایش الفبای فارسی و الفبای عربی را در فضای مجازی جستجو کنید تا ببینید چه حجم عظیمی از قلب تاریخ بازتکرار می شود تا ان را به تاریخ رسمی بدل سازند و متاسفانه حتی بسیاری از ما نیز با بی تفاوتی خود با آن هم سو می شویم . 

 

در پایان چند تصویر از خط نباتی مورد ادعای مدعیان الفبای عربی و خط اوستایی می گذارم تا خود قضاوت کنید کدام به رسم الخط حاضر نزدیک تر است و آیا حتی همین ادعای انشعاب خط عربی از نباتی فابل پذیرش است یا خیر بماند به مغلوط بودن همین ادعا حتی با فرض صحت و جالب این است که حتی خطی که آن را کوفی می نامند و پس از فتح بیستون یافته اند سراسر پهلوی و اوستایی است که تصویر مقایسه آن را هم قرار در ذیل قرار می دهم.

                                                      پاینده ایران

                                           آیدین پورمسلمی – شهریور ۱۳۸۸

                                                                                          

خط نبطی که ادعا می شود مادر الفبا و خط ماست!
 
nabti
 
نمونه خط پهلوی اوستایی که ادعا می کنند خط پارسی ارتباطی به آن ندارد!ا
pahlavi
 
و این هم مقایسه  الفبای کوفی و پهلوی اوستایی
 
moghayese